فهیم بخشی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٧
بگذار من هامون بگریم
این مه کمان ابرویش با هر هلالی فرق دارد
این نقطه ی پیوند دل با هر وصالی فرق دارد
کرببلا میدانگه ققنوس های سرخ نای است
پر پر شدن در آن مکان با این حوالی فرق دارد
آنجا تمام قرن ها در یک سلام ساده جاری است
تقویم آن با ماه و سالِ سرد و خالی فرق دارد
یک حج رها گردید تا معنای حاجی زنده ماند
آیینه ی آن حاجیان با هر زلالی فرق دارد
فرزند زهرا در دل شب خطبه ی: هل من؟ ندا داد
این بار این پرسش دگر با هر سوالی فرق دارد
معنای بودن در "تمنای نبودن" جلوه گر گشت
این شیوه ی بودن دگر با هر روالی فرق دارد
هفتاد و دو خورشید عاشق گرد یک پیمانه گشتند
مردان حق تدبیرشان با هر رجالی فرق دارد
یک سوی خصم بیشمار آن سوی فرزندان هستی
قانون این میدان دگر با هر جدالی فرق دارد
دژخیم های زور و زر تزویر را یک کاسه کردند
گمراهی این بارشان با هر زوالی فرق دارد
هر روز می باید کزان پیمانه پند وعبرت آموخت
زیرا که این غم معنیش با هر مَلالی فرق دارد
بگذار من با کاسه های پر زخون هامون بگریم
کین اشک ها با ناله های انفعالی فرق دارد
سراینده : فهیم بخشی
1392/08/14
نظرات (
document.write(get_cc(13641775))
0)
علی میرزایی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٢
دقیقه ی نود
نجوای برگ های خزان دیده با نسیم
با گوشم آشناست که عمری خزانیم
گشتم جدا ز شاخه در آغاز غنچه گی
خیری ندیده ام ز بهار جوانیم
بودم چمن برای جوانان کشورم
سهمی نه از چمن نه ز جام جهانیم
دامن کشان رسیده ام اکنون به قله ای
موسی صفت نظاره کنم تا شبانیم
در چارچوب صحنه ی شطرنج زندگی
بودم پیاده ای که نبودی نشانیم
تیپا چو سنگ خور ده ام از شاه و از وزیر
ای اسب همتی که به ساحل رسانیم
دیگر نمانده پنجره ای باز رو به من
غیر از دقیقه ی نود زندگانیم
دارد (رها) امید چو بازی تمام شد
دست مرا بگیری و از در نرانیم
علی میرزائی
نظرات (
document.write(get_cc(13620608))
0)
امیر نظام دوست
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٠
رگهای مرا تیغ به تیغ از تو نوشتند...
ای شادترین قصهی این حول و حوالی
معنای تمامی مضامین خیالی
ای شعرتر از آینهها ، شعرتر از آب
دستان تو آرامش دریای پُر از خواب
یک شعر رسیده است ولی قصه ندارد
من منتظرم کز نفست عشق ببارد
پلکی بزن و قصهی خود را به من آویز
دستی بده تا شعر شود خانهی پاییز
از آرش و البرز به من هدیه رسیدی
چون روح در این کالبد خسته دویدی
نقشی شدی و منتشری در نفس من
جاری شدهای در همه جای قفس من
فریاد شدی داد شدی صاعقه آمد
ابری شدی و شعر پر از واقعه آمد
پرواز شدی شعر پر از شانه به سر شد
آرام شدی سینهات از عشق که تر شد
یک لشکر نعره به نشابور رسیدند
صد تار شکستند و به سنتور رسیدند
بردند و شکستند و بریدند پَرَت را
آویز نمودند از این قصه سرت را
یک کوه سر از واقعهی عشق خبر شد
این عشق خودش باعث این خوف و خطر شد
افتاد نگاه تو به دروازهی شیراز
پیچید در افسانهات آوازهی شیراز
رگهای مرا تیغ به تیغ از تو نوشتند
کاشان شدی و خاک مرا با تو سرشتند
فریاد شدی ولوله در جام جم افتاد
قلیان شدی و حرمت تو از حرم افتاد
هی درد شدی درد شدی درد مجسم
آنقدر که حالا شدهای مرد مجسم
هی داغ پس از داغ به دستان تو بستند
هی ریشه شدی ساقه شدی باز شکستند
هرچند شکستند ولی باز درآمد
این ریشه از اعماق سرآغاز درآمد
این ریشه به اعماق دماوند رسیده است
از حرف گذشت است به سوگند رسیده است
سوگند که تو وارث دریای جنونی
تو وارث صدها تنِ آغشته به خونی
هر چند تو را پشت شکستند ولی تو
تهمت به سراپای تو بستند ولی تو
پرواز کن ای گربهی شیرانه تن من
پرواز کن ای مهدِ دلیران وطن من
نظرات (
document.write(get_cc(13610381))
0)
استاد سعید عندلیب
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
"لولاک چشمانت"
گم می شوم هر روز در پژواک چشمانت
آنک ! منم ناکام از ادراک چشمانت
سرمست انگور نگاهت می شود ذوقم
وقتی که مستی می چکد از تاک چشمانت
تیغ نگاهت را دل من برنمی تابد
می ترسد از بدمستی بی باک چشمانت
یک شب کنار غربت دلتنگی ام بنشین
اختر ببار ای ماه ! از افلاک چشمانت
در آیه ریزانِ شب معراج لبخندت
پر می کشد افلاک تا لولاک چشمانت
نظرات (
document.write(get_cc(13608596))
0)
محمد رضا حسینی مود
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
یدی چگونه سرو با خاری برابر شد
هر جا شغادی بود با رستم برادر شد
خورشید ماند و هرزگی های علف زاری
تا باغ خالی از درختان تناور شد
هاشور خورد ازتیرگی پیشانی مشرق
هر جا کلاغی بود هم بال کبوتر شد
هر قوی زیبای که می چرخید با جفتش
در برکه ای از اشکهای خود شناورشد
هر جا امیری بود وخونی از دلیری داشت
هر خانه ی این شهر او را "فین" دیگر شد
"اسکندر" شب نوچه هایش را به شهر آورد
تا "پهلوان نایب" بدون یار "یاور" شد
گوساله ای ماند و خدا هراه موسی رفت
تا سامری در باور این قوم باور شد
هر استخوانی از برادر هایمان جا ماند
در دست های نابرادر تیر و خنجر شد
شد زنده آن روزی که زیر پای هر اسبی
گل های گیسوی یک ایراندخت پرپر شد
نظرات (
document.write(get_cc(13608584))
0)
آرش آهمند
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
پروانه دیگر
می بینمت در دست یک دیوانه دیگر
خُب شانه های من نشد ، یک شانه دیگر
شمع دلم سوزانتر از خورشید امسال است
پروانه می سوزد پِیَش پروانه دیگر
ساقی اگر بستی برویم در ، ملالی نیست
میخانه ی اینجا نشد ، میخانه ی دیگر
از زندگی خوردم ، تو که یک قسمت از آنی
از بخت هم یک ضربه ی جانانه ی دیگر
گفتی نمی خواهی من دیوانه را اما
می بینمت در دست یک دیوانه ی دیگر
نظرات (
document.write(get_cc(13608572))
0)
احمد پروین
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
کیش مهربانان
گفتم بیا که مستم گفتی بگو بگو نیست
بی آبرو شدم من ، این آب ، آب جو نیست
گفتم به گریه اما با خنده طعنه کردی
در کیش مهربانان این رسم گفتگو نیست
دریای اشک چشمم خشکیده ، قحط آب است
خشکیده چشمم اما هرگز بی آبرو نیست
گفتم بیا بنوشان گفتی نمی شود نه
ذوق قدح ندارم گفتی تب سبو نیست
در آسمان چشمت یک آسمان ستاره
می میرد آنکه آنجا سرگرم جستجو نیست
گفتم نگو که با من ذوق طرب ندارم
اینقدر بد شنیدن از چون تویی نکو نیست
نظرات (
document.write(get_cc(13608533))
0)
سعیدقلی نژاد
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
من از نگاه قشنگ تو قند می گیرم
کنار نام بزرگت سپند می گیرم
اگرچه از وطنم دور گشته ام اما
هنوز قافیه را بیرجند می گیرم
×××××××××
سراز دنیای تارم در بیاری
مرا از حال زارم در بیاری
قسم خوردی که با چشمان مستت
دمار از روزگارم دربیاری
http://dar7kavir.blogfa.com/
نظرات (
document.write(get_cc(13582646))
1)
حبیب آقا حسنى
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
حبیب آقا حسنى
»خوشنویس«
در سال 1345 در نهبندان متولد شد. آقاحسنى پس از پایان دوره ابتدائى و متوسطه به بیرجند آمد و در بنیاد شهید بیرجند به نقاشى و خوشنویسى مشغول گردید. روزى از روزها چشمش به تابلوى انجمن خوشنویسان بیرجند افتاد .این امراو را به وجد آورد که این موضوع را جدى بگیرد . پس از سه سال به دانشگاه بیرجند راه یافت و همزمان در جهاد دانشگاهى به تعلیم خط پرداخت . در سال 1368 به اخذ لیسانس ادبیات نائل آمد. او در سال 1369 به تهران آمد و خدمت سربازى را در تهران گذرانید. در سال 1370 بدون استفاده حضورى از محضر اساتید خوشنویس تهران ، با شرکت در امتحانات خوشنویسى به اخذ درجه ممتاز از انجمن خوشنویسان نائل گردید. او بلافاصله در کلاسهاى دوره فوق ممتاز استاد غلامحسین امیرخانى شرکت کرد و این دوره را نیز با موفقیت گذرانید.
وى در حال حاضر عضو انجمن خوشنویسان تهران ، عضو انجمن بیرجندیهاى مقیم تهران و از همکاران سازمان صداو سیماى جمهورى اسلامى ایران مىباشد.
آقاحسنى گاهى نیز شعر مىسراید
نمونهاى از اشعار و خط وى آورده مىشود:
با تمام مردم انسان بخند
همچو گل با بلبل خوش خوان بخند
ساغرى مى گیر و با جانان بخند
گر که معشوقى گزیدى شوخ چشم
با شراب و ساغر و پیمان بخند
با دلى خونین و با قلبى حزین
همچو جام اندر کف یاران بخند
در زمستان و بهار و در خزان
همچو گل در باغ و در بستان بخند
تربتت خواهى شود آرامگاه
با نظر با زان و با رندان بخند
در سیاهى و سپیدى زمان
چون فروغى در سحرگاهان بخند
قلب انسانها شود تا خانهات
با تمام مردم انسان بخند
چونکه درد عاشقان هم بى دواست
بر شفاى درد بى درمان بخند
گر به رویت کس نخندد یک دمى
با سبک بالان باایمان بخند
نان خشکى گر که هست و گرکه نیست
با صفاى پاک درویشان بخند
داغهاى سینه سوزت گرچه هست
چون شقایق با دلى سوزان بخند
گر چه نادانان بسیارند لیک
تو به ریش مردم نادان بخند
اى حبیبم با سمن بویان بخند
با شراب و عشق و با یزدان بخند
نظرات (
document.write(get_cc(13582600))
0)
علی جهانیان
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
شعری از جناب اقای علی جهانیان
وقتی به آسمان دلم وصل می شوی
آبی ترین ترانه ی این نسل می شوی
امشب برای این همه آغوش بی گمان
مردی کپی برابر با اصل می شوی
نظرات (
document.write(get_cc(13582588))
0)
حسین رفیعی:غدیر با درخشش هرچه تمامتر در شعر فارسی منعکس شود
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
غدیر با درخشش هرچه تمامتر در شعر فارسی منعکس شود
جناب اقای حسین رفیعی
رییس کانون هنرمندان خراسان جنوبی گفت: غدیر با درخشش هرچه تمامتر در شعر فارسی منعکس شود.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه خراسان جنوبی، حسین رفیعی در جشن غدیر که با حضور هنرمندان استان برگزار شد، گفت: هنرمندان، شعرا و نویسندگان نقش مهمی در هدایت افکار عمومی دارند و باید در ترویج فرهنگ غدیر نهایت تلاش خود را به کار ببندند.
وی با اشاره به اینکه این مراسم به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد با همکاری کانون هنرمندان برگزارشد، افزود: رویکرد ما در این گونه برنامهها بر این است که مردم به نحو شایسته از هنر آگاه و بهره ببرند.
رییس کانون هنرمندان خراسان جنوبی اظهارکرد: مردم میتوانند از طریق ابزار هنر و تجلی جذابیتهای معنوی، بامسائل ارزشی و اجتماعی ارتباط برقرار کنند.
درپایان جمعی از شعرا به سرودن اشعارخود با موضوع غدیر پرداختند.
نظرات (
document.write(get_cc(13582537))
0)
سید ایوب کاظمى
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
گوش کن تعریف شهر بیرجند
گر بخواهى نکته و اندرز و پند
گوش کن تعریف شهر بیرجند
بیرجند اى گلشن اندیشهها
حقپرستان تو شیر بیشهها
بیرجند اى سرزمین لالهخیز
یاور دین خدا دشمن ستیز
مرکز فرهنگ و شور و عاطفه
مردمانت مؤمن و پاک و ثقه
قلبهاى مردمانت بىغش است
لهجهشان شیرین و خوب و دلکش است
گر ز عزم مردمش خواهى نشان
گویمت باشد چو کوه باقران
سرزمینت مهد علم است و هنر
همچو دریاى پر از در و گهر
در مسیر انقلاب بىبدیل
سیل مردم در خیابان همچو نیل
یک گلستان گل ز تو آمد پدید
جنگجویان، حق پرستانى رشید
از شهیدان عزیزت یاد کن
در پى اقدامشان فریاد کن
هر شهیدى شاخهاى گل در دل است
انتخاب گل ز گلها مشکل است
یکنفر از هر گلستان ذکر کن
بعد در وصف عزیزان فکر کن
گر نگفتم یک به یک گل در شمار
این حقیر خسته را معذور دار
بهر برکت گویم از هر صنف یک
گر چه فرقى هم ندارد یک به یک
غنچه گل »سندروس(99)» اى پیشتاز
ابتدا راه جنان شد بر تو باز
از »شهاب(100)» تیزتک حرفى بزن
از گل پر عطر در دشت چمن
بىقرار و پر امید و باصفا
در پى یارى قرآن جان فدا
آن »رحیمى(101)» تکهاى اخلاص بود
در حریم بندگان خاص بود
از »شریفى«(102)» آن شهید زندهیاد
جلوهاى از عشق حق دارم به یاد
از »حسین هادى(103)» والا بگو
از چنین گل ناتوان است گفتگو
وصف گل هرگز نمىگردد تمام
خامه کم آمد نوشتم والسلام
»سید ایوب کاظمى«
نظرات (
document.write(get_cc(13582609))
0)
محسن صحراگرد
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸
دیشب گذشته از سر من آب دیگری
دیدم برای عکس رخش قاب دیگری
چشمم به آسمان و زمینی "سکوت محض"
در لا به لای فاصله مهتاب دیگری
نظرات (
document.write(get_cc(13559442))
0)
محمدرضا حسینی مود
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢
گر گرفته تمام گندم زار،مثل لب های گل مراد امسال
مثل لب های خشک آبادی، از رطب های گل مراد امسال
رعشه ای منتشرتراز فریاد، می کشد تیر در تمام تنش
ریخته درد نامرادی ها، در عصب های گل مراد امسال
از نوک قله زیر افکندند، پسرش را مباشران خان
سرخ می آید از افق بیرون، ماه شب های گل مراد امسال
نیمه شب ها به راه می افتد، از دل خواب ها عرق ریزان
می زند تا حوالی هذیان، هرم تب های گل مراد امسال
گاو او را به جای فرش گلی ، به گرو برده خان دندان گرد
آه کامل نمی شود این فرش، با وجب های گل مراد امسال
با تمام سخاوتش گویا، به زمین و زمان بدهکار است
هیچ چیزی نمی شود حاصل، از طلب های گل مراد امسال
می شود گاه هر دو دستش مشت، روی دیوار سنگی خانه
شک ندارم که رنگ خون دارد، این غضب های گل مراد امسال
http://reza002.blogfa.com/
نظرات (
document.write(get_cc(13532678))
2)
فهیم بخشی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢
آسمان جام غباری است بیا برگردیم
آسمان جام غباری است بیا برگردیم
آه در قمقمه جاری است بیا برگردیم
از سر مرز هوس های دروغین غرور
هی نگو راه فراری است بیا برگردیم
دل آن ساز که جان را به هوس وا میداشت
نغمه گاهی پر زاری است بیا برگردیم
دیدن راه از این فاصله ها دشوار است
کو؟کجا آب و گداری است ؟بیا برگردیم
پیچ زلفی که چنین دل سپرد با هر باد
گیسوی چوبه داری است بیا برگردیم
هان ...دلت وسوسه ی یک نی چوپان دارد
نیش و ساز و گله داری است ...بیا برگردیم
ساعتی بیش نمانده است به هنگام سماع
موج حرمان و خماری است بیا بر گردیم
بطن این ثانیه ها زادگه مهر و جفاست
آفرین برتو ... چه کاری است ! بیا برگردیم
سراینده: فهیم بخشی
بیرجند
http://fahim78.persianblog.ir/
نظرات (
document.write(get_cc(13532669))
0)
مرضیه ذاکری
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
دیشب تو سکوت ماه را دزدیدی
از باور شب گناه را دزدیدی
در کوچه تاریک نگاهت کردم
از چشم ترم نگاه را دزدیدی
در شعر من خراب وارد شدی و
یک واژه اشتباه را دزدیدی
ترس من از این مسیر طولانی بود
اما تو تمام راه را دزدیدی
یک صفحه شطرنج ویک ثانیه بعد
من مات شدم تو شاه را دزدیدی
نظرات (
document.write(get_cc(13507065))
0)
محمد رضا غلامی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
نام ادبی:محمد رضا غلامی
نام شناسنامه ای:محمد رضا فخرایی راد
متولد:مهر ماه 1342 بیرجند
نا امید
دگر به چهره ی زردم نظر نخواهی کرد
به شهر لوت دل من گذر نخواهی کرد
مرا که مرده ی هر لحظه ی وصال توام
تو با حضور خودت مفتخر نخواهی کرد
کویر عشق من و نرمی و لطافت تو
حدیث خشک لبانی که تَر نخواهی کرد
بنای عشق تو آن قدر سست بنیاد است
که بهرعاشق چون من خطر نخواهی کرد
دگر به گوش تو نجوا نمی کنم شعری
چو یـاد بلبل خونین جگر نخواهی کرد
تویی که گوهر عشقت سپرده ای به رقیب
ز آه نیمه شبانم حـذر نخواهـی کرد ؟!
برو و سوته دلان را به حال خود بگذار
کزین نمد تو کلاهی به سر نخواهی کرد
بیا به مجلس ختمم چـرا کـه می دانم
مرا به جشن عروسی خبر نخواهی کرد
به قصد جان (( غلامی )) بگو خداحافظ
ولی زکشتن چـون او هنر نخواهی کرد
محمد رضا غلامی بیرجند خرداد 1382
نظرات (
document.write(get_cc(13506311))
0)
غلامحسین چهکندی نژاد
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
سکوت "از مجموعه شیار شامگاه "
با هم بودیم
و نخستین باد پائیزی
پرده های اتاق را تکان می داد
و دریغ از کلامی
یاس با دامنه بی رنگش
در تلاقی نگاه ها
منعکس می شد
توری پرده ها
بال می زدند
و پلک هامان از خستگی
فرو می خفت
با هم بودیم
و درد
با ما بود
با هم
ولی بی خویشتن بودیم
و باد
در پرده ها
آشوب کرده بود
نظرات (
document.write(get_cc(13506283))
0)
آرش آهمند
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
میبینمت در دست یک دیوانه دیگر
خوب شانه های من نشد ، یک شانه دیگر
شمع دلم سوزانتر از خورشید امسال است
پروانه میسوزد پِیَش پروانه دیگر
ساقی اگر بستی برویم در ، ملالی نیست
میخانه اینجا نشد ، میخانه دیگر
از زندگی خوردم ، تو که یک قسمت از آنی
از بخت هم یک ضربه جانانه دیگر
گفتی نمیخواهی من دیوانه را اما
میبینمت در دست یک دیوانه دیگر
نظرات (
document.write(get_cc(13506270))
1)
احمد پروین
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
فرصت فانی
عمری در آرزوی تو دل ریش بوده ایم
آتشفشان منطقه خویش بوده ایم
روی نیاز ما به زر هیچ سفله نیست
تا در حریم کوی تو درویش بوده ایم
در کار عشق فرصت فانی غنیمت است
اما دریغ عاقبت اندیش بوده ایم
مثل کبوتران ، لب بام نگاه تو
با سنگ خود همیشه به تشویش بوده ایم
نظرات (
document.write(get_cc(13506260))
0)
محمد رضا جلایی فر
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
محمد رضا جلایی فر فرزند محمد حسین
سرهنگ بازنشسه ارتش
متولد 1315
اسفهرود- بیرجند
یارب روا مدار که بر ما جفا رود
واز سینه ها نشانه مهرو وفا رود
دست قضا که تیر غزا کرده در کمان
او را نشانه سینه خوبان چرا شود
کردنداگر گنه نگران شرط عقل نبست
تا جور جرم غیر بر اهل صفا رود
آیین چرخ گرچه عنادت و خودسر ی است
آیین داد داور دانا کجا رود
قاضی و شحنه و شبرو چو همرهند
با این روش خدیو براه خطا رود
نظرات (
document.write(get_cc(13506120))
0)
علی سعادتفر
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سهشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
با نگه پیش کشیدی و به دستم راندی
با دوصد ناز به گوشم به ترنم خواندی
خنده بر لب و تبسم به رخت بود ولی
نم نمک اشک زچشمان ترت افشاندی
هم مرا وعده دیدار فراوان دادی
هم زنزدیک شدن روز وشبم ترساندی
روزها شوق فراوان به دوچشمم دادی
شب ولی دیده بیدار مرا گریاندی
با همه خوب وبدت ای گل زیبا ای کاش
تا ابد در دل و پیش نظرم می ماندی
ارشادم کن
یک بوسه بده و اندکی شادم کن
ویرانه شدم دوباره آبادم کن
در بند تو ام بیا و این بند مبر
یا غتیمتی بیاب و آزادم کن
شیرین شده ای زبس شکر خند زدی
با غمزه وعشق وناز فرهادم کن
در عشق تو مبتلا شدم اینک من
پس گوش به حرف و آه و فریادم کن
گر صید تویی و من ندارم بندی
یک تیر و کمان ببخش و صیادم کن
یک بار دگر مانده سعادت بی دل
بر گوی نصیحتی و ارشادم کن
علی سعادتفر
بیرجند
نظرات (
document.write(get_cc(13505991))
0)
احسان نوکندی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
نام و نام خانوادگی : احسان نوکندی
استان : خراسان جنوبی
شهر : بیرجند
سال تولد : 1367
مقطع تحصیلی : کارشناسی ارشد
جوانی متین با وقار و دوست داشتنی که که خالق اشعار نابی است
میهمانید به دوشعر زیبا از ایشان
خانه ی کوچکیست
هر طرفی را نگاه می کنم
جای خالی توست
دست خودم نیست
مدام سرگرم توام
و هر بار
کوه یخی در چشمانم آب می شود
خانه ی کوچکیست
و مورچه ها
دردهای بزرگی را در آن جابجا می کنند.
چیزی از تو برای زمستان ذخیره نکرده ام
چشمانت خواهر خورشید بود
و از لب هایت گسلی می گذشت
که هر بار لبخند میزدی...
لبخند بزن
شاید زلزله چیزی را عوض کند
شاید تقویم ها را به هم بریزد
و فردا
دوباره در روزی که برای اولین بار دیدمت
بیدار شوم
لبخند بزن
پیش از آن که قانع شوم
به همین دیوارها
برای آویزان کردن عکست
==================
چقدر منتظرم بوسه از دهان بدهی
و معجزات جدیدی به من نشان بدهی
تو را به جان خودت انقَدَر قشنگ نباش*
که از قبال همین، کار دستمان بدهی
هنوز عاشق اینم که خون به پا بکنی
درست لحظه ی مرگم به من امان بدهی
و یا که خون مرا هم بریزی و بعدش
خدا شوی و دوباره به مرده جان بدهی
کنار من بنشینی و شعر زاده شود
خودت به گوش غزل های من اذان بدهی
***
دوباره حرف نماندن نزن، بیا و نخواه
بهانه های جدیدی به دشمنان بدهی
نظرات (
document.write(get_cc(13490381))
2)
سید مهدی رضوی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
نظرات (
document.write(get_cc(13490349))
0)
محمدرضا صبوری
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
جناب اقای محمد رضا صبوری عزیز شاعری خوش ذوق با اشعاری زیبا و دلنشین
ایشان دانشجوی دوره کارشناسی ارشد دانشگاه بیرجند می باشند
علاوه بر توانمندی در زمینه شعر از شخصیتی والا و خلقی بسیار نیکو نیز برخوردارند
از در گاه احدیت برای ایشان آرزوی توفیق روز افزون داریم .
خلاصه ای از فعالیت های ادبی ایشان :
آغاز فعالیت ادبی در سال 1380 / کسب مقام دوم در جشنواره ی شعر رضوی، سبزوار- بخش آزاد 1388 / کسب مقام دوم در جشنوواره ی شعر غدیر، مشهد - بخش آزاد 1390 / کسب مقام اول در جشنواره ی شعر شب دنبالهدار، مشهد 1391 / برگزاری کارگاه عروض، قافیه و فن شعر در بیرجند - سال 1390،1391،1392
دلزده
هرسال شکوفههاش سرما زده است
یک عمر برای هیچ درجا زده است
بیچاره همیشه گوشتش تلخ نبود
شیرینی یک عشق دلش را زده است
نظرات (
document.write(get_cc(13490240))
0)
محمدرضا صبوری
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
یکی از ما دو تا
هوای تازه میخوام و
هوای تو غم آلوده
اونی که زیر قولش زد
یکی از ما دو تا بوده
یکی از ما دوتا میخواس
بره و زود برگرده
همونم رفت و این روزا
منو دیوونه تر کرده
چه سخته از دل تنهام
نگاه عشقو برداری
تو که از حال این روزام،
از این اشکا خبر داری
خبر داری چه حالی ام
از اون روزی که تو رفتی
توو این راه من عقب موندم
تو اما هی جلو رفتی
خبر داری چه دلگیرم
از این روزای خیلی بد
یکی از ما دو تا بود که
زیر تموم حرفاش زد
از اون وقتی که دستامو
به دست بی کسی دادی
من از چشم تو افتادم،
تو از قلب من افتادی
تو بی من راحتی، خوبی
من اینجا، بی توام، تنهام
هوای تو غم آلوده
هوای تازه تر می خوام
نظرات (
document.write(get_cc(13490222))
0)
8 مهر
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸
مولانا ششم ربیعالاول سال 604 هجری در شهر بلخ که آن زمان جزوی از خراسان امروزی بود، به دنیا آمد و به سبب اینکه در سال 628 هجری در شهر قونیه از بلاد روم وفات یافت، به مولانای روم مشهور شد.
پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطانالعلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهی او به احمد غزالی میرسید. در روایتها آمده است، سلطانالعلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، همزمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد. روایت شده است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. او به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آنجا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در 19سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطانالعلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلالالدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.
مولانا در ۳۷سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهرهمند بودند تا اینکه شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری بر جای گذاشت که آنها را ازعالیترین نتایج اندیشه بشری میدانند.
در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری شمس تبریزی به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که مولانا درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن شعرهای پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمیداند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد.
شمس بیشتر از سه سال در شهر قونیه نماند و به عللی که تفصیل آن را باید در شرح احوال مولانا دید، در شبی در سال 645 این شهر را ترک کرد و ناپدید شد. مولانا در فراق او روزگاری سخت سپری کرد و در پی شمس به شام و دمشق رفت، اما شمس را پیدا نکرد و به قونیه بازگشت. اما او هر چند شمس تبریزی را نیافت، ولی گویی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت که آنچه به دنبالش است، در خودش حاضر است. چندین سال گذشت، ولی یک بار دیگر حال و هوای پیدا کردن شمس تبریزی در سر مولانا افتاد، بنابراین به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت. مولانا، پس از مدتها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه، پنجم جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.
مثنوی معنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه از آثار مشهور مولانا هستند. مولانا کتاب مثنوی معنوی را که مشتمل بر 26 هزار بیت میشود، با بیت «بشنو از نی چون حکایت میکند / از جداییها شکایت میکند» آغاز میکند، که این مثنوی را چکیدهی کل مثنوی معنوی میدانند. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتابهای ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده است که در واقع عنوان کتاب نیز هست. اگرچه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنایی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند، ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است که آن را به درخواست حسامالدین چلبی سروده است.
در مقدمه عربی «مثنوی معنوی» نیز که نوشته خود مولاناست، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده شده است: «هذا کتابً المثنوی، وهّو اصولُ اصولِ اصولِ الدین». مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. او بیش از ۵۰ سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. مثنوی کتابی جامع درعرفان نظری و عملی است. مولانا خود در اینباره گفته است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است، نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست، بلکه عرفان تغییر است.
نظرات (
document.write(get_cc(13469946))
3)
سید حسن فضائلی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
معرفی یک شاعر پیشکسوت بشرویه
حاج سید حسن فضائلی در سال 1300 در خانواده ای مذهبی و از سادات بشرویه چشم به جهان گشود. پدر وی یکی از بنیانگذاران هیئت سادات الحسینی فاطمیه بشرویه بود و نیز سالها مؤذن مسجد بود. علاقه و محبت زیاد به اهل بیت(علیهم السلام) از سوی پدر وی، از او نه تنها یک شاعر آئینی بلکه یک مداح ساخت به نحوی که در مراسم اهل بیت با اشعار خود به مداحی اهل بیت می پردازد. سید حسن تا کلاس چهارم ابتدائی تحصیل نمود و از سن 15 سالگی به مداحی و از سن 25 سالگی به سرودن شعر همت گماشت.
او اولین شعرش را در توصیف نوروز و فرارسیدن فصل بهار سرود که مورد استقبال دوستان و اقوام وی در آن روزگاران قرار گرفت و مصمم شد تا اشعار بعدی خود را در رثای ائمه اطهار بسراید.
همچنین در سالهای بعد، همزمان با خیزش اسلامی ملت بزرگ ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره)، انگیزه ی سرودن اشعار انقلابی در وی شکوفا گردید.
او در محافل ادبی و شب شعرهای زیادی شرکت نموده است و هم اکنون یکی از پیشکسوتان انجمن ادبی استاد فروزانفر به شمار می آید.
وی می گوید: بنده با شرکت درجلسات ادبی می خواهم خوشه چین خرمن همکاران شاعرم باشم.
برای ایشان آرزوی طول عمر همراه با توفیقات روزافزون را داریم.
http://avayebadie.mihanblog.com/
نظرات (
document.write(get_cc(13447782))
2)
مهدی اسدی مقدم
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
باز این چه شادمانی و شور و تلاطم است
مســـرور قلب جملــگی اهل عالم است
صد بوســـه میزند به زمین آسمان چرا
میلاد با سعــادت فرزنــد خاتـــم است
جن و ملک بر آدمیانغبطـه می خورند
بر لطـــف امشبی که ز اولاد آدم است
گویا طلـــوع می کنــد از یثرب آفتاب
روشن ز روشنــایی او چرخ اعظم است
ماه منیر و شمــس فروزان بودحسین
احمــد زاو و او ز نبــی مکــرم است
آن مــادر گــرامی او خیــرة النــسـاء
از شاخســار اصله طوبــی مسلـم است
این بزم با صفا که مصفای هر دل است
برمقدم شریفحسینخیر مقدم است
زانوی غم رها کـن و بر مجلسش بیا
چون مجلسحسینبه هردرد مرهم است
هر آن دلی که در مه شعبان غمین بود
تا هست در جهان دل او پر هم و غم است
بی غــــم نما دلت و بر کن زغم دلی
کن گریه برحسینکه شهید محرم است
این درگــه عطا و کــرم رد نمــی کند
فطرس میان خیل غلامان شه کم است
گرمعتکفنهد سر و جان در قدومشان
این ذره در قبال عطا و کرم کـم است
شاعر: مهدی اسدی مقدم
(شهرستان بشرویه)
نظرات (
document.write(get_cc(13447752))
0)
حسین تکبیری
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
خاطرات خسته اش رنگ دلم را زرد کرد
دست تقدیر «این زمان»مرد مرا نامرد کرد
دیگر از موج نگاهش باصراحت می روم
نیمه ی پنهانِ او لبخندها را درد کرد
عذرخواهم ای غزل های خیال انگیز من
خاطرات کهنه ذاتم را چنین ولگرد کرد
زیر بار حبس های احمقانه له شدم
این تعارف های بی معنی مرا شبگرد کرد
معذرت می خواهم از عمق وجود از دوستان
ناجوانمرادنگیها شعر من را سرد کرد
نظرات (
document.write(get_cc(13447702))
0)
علی جبرائیلی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
نمی دونم چرا رد می شی از من
واسه موندن چرا تردید داری
چرا شب تو چشای تو نشسته
تو که توی دلت خورشید داری
نمی دونم چرا رد می شی از من
بگو از عشق بالاتر چی می خوای
به جز من که برام عادت نبوده
بگو عشقو عزیزم از کی می خوای
ما که هم حس هم بودیم یک عمر
چرا تو باور تو شک نشسته
دلت مثل قدیم درگیر من نیست
دل کوچیکمو این شک شکسته
همش می گی ته این عشق، قابه
که آسون روی یه طاقچه ش می ذاری
واسه ت هیچ راهی غیر از موندنت نیست
تو که از قابْ بودن ترس داری
تو که از قابْ بودن ترس داری
باید تنها بمونی تا همیشه
ما تو آغوش هم روشن می مونیم
جز این آینده مون تاریک می شه
نظرات (
document.write(get_cc(13447670))
0)
علی جبرائیلی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
من به من بر نمی گردم عاشقونه تو می مونم
تو تنت ترانه می شم تو خودت از تو می خونم
روزایی که تو نبودم من که زندگی نکردم
حق بده بهم که حالا به خودم بر نمی گردم
حالا مثّ عطر موتم شبیه پیرهنتم من
مث موجای رو دریا لرزشای تنتم من
حالا می تونم بفهمم حس بارونو رو گونه ت
حس اون لحظه که موهات سر می ذارن روی شونه ت
حس جذّابیتی که نرمی پوست تو داره
حس اون لحظه که کفشت پاتو رو دلش می ذاره
حس اون دکمه ی خوشبخت که با دستات بسته می شه
حس خواب زیر پلکات وقتی چشمات خسته میشه
ذره ذره ی وجودم ذره ذره ی وجودت
خودتم! یه جور ناجور که شدم بود و نبودت
.
.
.
روزایی که تو نبودم من که زندگی نکردم
حق بده بهم که حالا من به من برنمی گردم
نظرات (
document.write(get_cc(13447683))
0)
محمد رضا غلامی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
چه میشد؟
چه می شد گر تن تبدار من را
طبیبی حاذق و هشیار می بود
به با لین دل رنجیده ی من
نگاری تا سحر بیدار می بود
×××××
چه می شد گر بنای دوستی ها
بنایی تا سر هفت آسمان بود
از آن جا رنگ و رخسار کژی ها
بدون حُجب بر هر کس عیان بود
×××××
چه می شد پلّه های هر ترازو
به گرمی دست هم را می فشردند
وسط می بود شاهین ترازو
که مردم دل به عدلش می سپردند
×××××
چه می شد دوستی ها ریشه می داشت
به آن می شد که می کرد اعتمادی
همه تقسیم می کردند با هم
غم و درد و گرفتاری و شادی
×××××
چه می شد گر به پاس نعمت حق
مصیبت را ز دل ها می زدودیم
برادر وار در دنیای واحد
سرود شادمانی می سرودیم
×××××
چه می شد آدمی از نسل آدم
به آدم آدمیّت بار می کرد
نه هر آدم نمای گرگ پیشه
شعار آدمی نُشخوار می کرد
×××××
چه می شد چشممان در چشم هم بود
حدیثی از وثا قی جاودانی
ز برق چشم هامان خوانده می شد
نظر بازی؟ نه... اوج مهربانی
×××××
چه می شد جمع با احساس این شهر
چنین در گوشه و تنها نبودیم
بجای قِصّه های غُصّه ی خود
سرود عشق از دل می سرودیم
×××××
چه می شد دست ها تان شادمانه
گریز از آنچه بود و هست می زد
چو از نظم غلامی خوشه می چید
برایش یک دقیقه دست می زد
نظرات (
document.write(get_cc(13436581))
1)
عزیز الله بهروزی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
انگار برای نفسم همنفسی نیست
در دشت وجودم اثر خار وخسی نیست
رفتند رقیبان وبه این نکته رسیدیم
در شهرشما هیچ کسی یار کسی نیست
خاموش نشستیم در این خلوت غمبار
ما را بجز اندیشه عصیان هوسی نیست
پرواز نموده است دلم در طلب دوست
هر چند که محدوده آن جز قفسی نیست
ای جمعه آخر تو به فریاد دلم رس
در باقی این هفته که فریاد رسی نیست
نظرات (
document.write(get_cc(13436578))
0)
علیرضا قاسمی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
شاهراه عشق
در خم هر تار زلفش صد دل است رستن از این طرفه زندان مشکل است
در ازل یک جرعه خوردیم از الست مهـــــــر آن جانانه مارا در دل است
غمــــــزه ی جانان اگر بنمود لطف کــــــاروان عشـــــــق اندر منزل است
از شمـــــــــــیم عشق دلبر تا ابد پای این شوریده دل اندر گل است
خانه ی دنیا برایــــش دوزخ است هــــــرکه از سودای جانان غافل است
کشتی جانم غریق عشـــق شد بحــــــر عشق یار ما بی ساحل است
شاهراه عشــق پیماید نسیم
پیرو دل باشد آن کس عاقل است
نظرات (
document.write(get_cc(13436573))
0)
چهار پاره
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
چهار پاره
چهارپاره که گاهی به غلط به آن رباعیات پیوسته می گویند قالبی است که مقارن رواج شعر نو به وجود آمد و آن مرکب از بند های دو بیتی است که با هم افتراق قافیه و اتحاد معنی دارند.
اولین چهارپاره را جعفر خامنه ای تبریزی سرود(حدود1342ه.ق)وبهار وحبیب یغمایی و حمیدی و رشید یاسمی و صورتگر از او تقلید کردند.
برخی از شاعران مانند ملک الشعرابهار در مصراع های سمت راست هم قافیه آورده اند.یا ممکن است قافیه به صورت ضربدری باشد یعنی مصراع های اول و چهارم با هم و مصراع دوم و سوم با هم قافیه داشته باشند.
اما معمول ترین شکل این است که قافیه مصراع سوم آزاد باشد
شعر از نادر نادر پور
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود زنبور های نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه های لگد کوب آسمان گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته
کف بین پیر باد در آمد ز راه دور پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز میمان درختان کوچه بود تا بشنوند راز خود از فال روشنش
در هر قدم که رفت درختی سلام گفت هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد
او دست های یک یکشان را کنار زد چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد
نظرات (
document.write(get_cc(13436565))
0)
مستزاد
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
مستزاد
مستزاد را در لغتنامه « افزون شده و زیاد کرده شده » معنی کرده اند . با توجه به همین معنی ، در شعر کهنِ پارسی ، مستزاد گونه یی از شعر را گویند که در آخر هر مصراع آن جمله یی آورند کوتاه ولی مسجع که وزن این جمله با جملات بعدی متحد و در عین حال با وزنِ مصراع های اصلی متناسب بوده و به نوعی معنی آنرا کامل تر سازد . البته رعایتِ قافیه و ربط آن با توجه به معنی شعر اصلی ، شرط است . همچنان بایستی بیتِ اصلی بدون در نظر گرفتنِ مستزاد باز هم کامل باشد .
درونمایۀ مستزاد میتواند رباعی ، غزل ، قصیده و امثال آن باشد . شاد روان علی اکبر دهخدا این نوع شعر را که در قدیم جزو صناعاتِ مستحسن و نیکو شمرده میشد ، چنین تعریف میکند : قصیده ، رباعی و یا غزلی را که در ادامه اش مصراعی به وزنِ کوتاه تر بیاید ، مستزاد نامند .
از گونه های شعر ، بیشتر غزل و مسمط برای ساختن مستزاد به کار گرفته شده است . ترجیع بند ، قطعه و مثنوی برای ساخت مستزاد مناسب نیست . بیشترین اهمیّت قالب مستزاد کوتاه و بلندی مصراع ها میباشد که همین امر در پیدایش شعر نیمایی تاثیر زیادی داشته و به نوعی زمینه ساز شعر نیمایی و الهام بخش نیما در سرایش این گونه شعر است .
سابقۀ مستزاد را که در ارتباط با موضوعاتی همچون عشق ، عرفان ، مسائل اجتماعی ، میهنی و غیره سروده می شود از دورۀ سلاطین غزنوی به بعد میدانند . اگر به تاریخ ادبیاتِ پارسی مراجعه شود می بینیم که تا پیش از دورۀ غزنویان نشانی از مستزاد گویی نیست و نخسین مستزاد را مسعود سعدِ سلمان سروده است . هرچند در اشعار منسوب به ابوسعید ابوالخیر نیز مستزاد دیده شده است .
نمودار مستزاد:
------------ -----×
------------ -----×
------------ -----×
------------ -----×
------------ -----×
------------ -----×
گیرم که ز مال و زر کسی قارون شد ---------- مرگ است زپی!
یا آن که به علم و دانش افلاطون شد ---------- کو حاصل وی؟
اندوخته ام ز کف همه بیرون شد ---------- کو ناله ی نی؟
ز اندیشه کونین دلم پرخون شد ---------- کو ساغر می؟
قالب شعر مستزاد:::شاعر:ملک الشعرای بهار
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست
کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بیگناه
ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
کار ایران با خداست
نظرات (
document.write(get_cc(13436564))
0)
نوخسروانی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
نوخسروانی یک قالب شعری ست، سه مصراعی و خاصّ زبان فارسی. اگرچه ریشه در گذشتة بسیار دور ادبیات ایران دارد، اما برای مخاطب شعرخوان امروز ناآشناست. این ناآشنایی به مخاطبان محدود نمیشود و این گونة شعری برای بسیاری شاعران نیز ناشناخته یا به عبارت بهتر فراموش شده است. اگر بخواهیم در مورد پیشینه و سابقة تاریخی خسروانی مطالعه کنیم، باید به آثار زنده یاد اخوان ثالث مثل «دوزخ اما سرد»، «بدعتها و بدایع نیمایوشیج» و نیز «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» و همچنین مجموعة «خسروانی» سرودة یارتا یاران (نشر ویدا، زمستان 83) رجوع کنیم. البته یادداشتهای شادروان اخوان ثالث به پیوست در انتهای مجموعة یادشده آمده است. یارتا یاران در این مجموعه بیشتر سعی داشته است خسروانی را همان گونه که در دوران باستان بوده بازآفرینی کند و سرودن در قالبی نوآفریده که اخوان آن را پیشنهاد داد، به هیچ روی منظور نظر او نیست.
□
به گمان من، این که خسروانی در قرون اولیة شعر فارسی پس از اسلام به فراموشی سپرده شد، دو علت داشت. نخست این که با اقبال حاکمان و جامعة فرهنگی به مدح و داستان پردازی، و در نتیجه روی آوردن شاعران به قالبهایی مثل مثنوی و قصیده، عرصه بر قالبهای شعری کوتاه به نسبت گذشته تنگ شد. دیگر این که در همین مجال اندک هم، وجود قالبهای رباعی و دوبیتی که از الگوی تعداد مصراع زوج پیروی میکنند و نیاز ادبیات به سامان دهی قوانین شعری در آن دوران خصوصاً پس از تغییرات در ساختار وزن شعر و تکامل قافیه، جایی برای یک قالب متفاوت باقی نگذاشت.
بنابراین کسی سعی در تطبیق خسروانی با قوانین عروض جدید نکرد و این قالب از سیر تکامل موسیقی، اندیشه، مضمون و... باز ماند و به فراموشی سپرده شد.
نوخسروانی که گونة امروزی این قالب کهن شعر فارسی ست، با اخوان شروع شد. او بر اساس آن چه از خسروانیهای کهن به ما رسیده است، کمتر از ده نوخسروانی سرود. به گمان من عادت ذهنی شاعران و منتقدان به قالبهایی با تعداد مصراعهای زوج و وجود قالبهایی مثل رباعی و دوبیتی مانع از آن شد که نگاه جدّی آنها متوجّه این گونة شعری شود. به این ترتیب بعد از آن که اخوان غبار نسیان تاریخی را از خسروانی زدود، دوباره به فراموشی سپرده شد. هرچند اگر منصفانه نگاه کنیم نوخسروانیهای اخوان دریچة تازه ای هم بر شعر معاصر فارسی نگشود.
□
سؤالی که مطرح میشود این است که چه نیازی ما را به سمت این قالب میکشد و آیا طرح دوبارة این قالب برای ادبیات فارسی ارزشی دارد یا تنها نوعی تفنن شاعرانة زودگذر است؟
نوخسروانی یک قالب مستقل است؛ بدون محدودیت وزنی و نیازی نیست مثل رباعی بر وزنی خاص سروده شود. استقلال آن نیز به این معناست که بر خلاف نظر سطحی و شتابزده ای که ممکن است در بدو امر به ذهن خطور کند، نمیتوان هر رباعی یا دو بیتی را که یک مصراع ندارد نوخسروانی دانست. پس روش سرودن نوخسروانی این نیست که دو بیت بنویسیم و مصراع ضعیف را از آن حذف کنیم و در نهایت نام نوخسروانی بر آن بگذاریم.
وزن نوخسروانی وزنی عروضی ست و به شیوة ادبیات کلاسیک، تساوی تعداد و شکل هجاهای مصراعها ضروری ست. بعد از وزن، نوبت به قافیه میرسد. رعایت قافیة مصراع اول و سوم نوخسروانی اجباری و در مصراع دوم اختیاری است. این تمام چیزی ست که چارچوب صورت نوخسروانی را مشخص میکند.
مسألة مهم دیگر چگونگی کاربرد کلمات در ساختار نوخسروانی ست. معمولاً در شعر، با کلمات عینی، تصاویری آشنا و حسی میسازیم و آن را محمل تفکر و اندیشة خود قرار میدهیم. به این ترتیب در حالت معمول و متداول به این صورت پیش میرویم:
کلمات عینی← تصاویر حسی و ملموس ← اندیشه
اما این رابطه که عموماً در شعر به کار گرفته میشود و البته قابل نقض نیز هست و شاعر الزامی به رعایت آن ندارد در نوخسروانی ناکارآمد است.
با در نظر گرفتن محدودیت زمان این قالب در بیان موضوع، رابطة پیشین به این صورت تغییر میکند:
کلمات عینی ← تصاویر انتزاعی و ذهنی
و حاصل این تصاویر ذهنی اشارة مستقیم به یک اندیشه نیست. منظور من این نیست که اندیشه از قالب نوخسروانی حذف میشود، بل که اندیشه و تصاویر عینی در هم ادغام میشوند، نتیجه این خواهد بود که شعر، مثل یک پازل ناتمام، برای پیش بینی تصویر موردنظر، به خواننده اختیار بیشتری میدهد تا خود با قدرت خلاقیتش، تصویری نو بر پایة اندیشة شاعر بیافریند. بنابراین گسترة تأویل پذیری در نوخسروانی بسیار وسیع است؛ چرا که نوخسروانی تنها یک تلنگر فکری ست و حرکت در مسیر اندیشیدن و خیال پردازی را بر عهدة خواننده میگذارد. این ویژگی یکی از وجوه تمایز بنیادی نوخسروانی با سایر قالبهای شعر فارسی ست. بنا بر آن چه گفته شد، نوخسروانی میتواند یکی از مناسب ترین ابزارهای ادبی برای انتقال هنری و آزادانة اندیشه باشد. چراکه ساختار این قالب شعری، بیش از هرچیز با تفکر آمیخته است. در نوخسروانی، اندیشه آن چیزی نیست که شعر بر آن دلالت میکند، بلکه عین شعر است.
البته به گمان من، بزرگان شعر فارسی چون حافظ و خیام سعی در اجرای همین ایده داشته اند، اما خمیرمایة قالبهای شعر فارسی به استثنای رباعی این نیست. به نظر من علت اصلی موفقیت خیام و شکایت مولوی از محدودیتهای زبان و وزن را نیز در همین مسأله باید جست وجو کرد. در ادبیات کلاسیک شعر مجموعه ای از نشانههاست که به معنا اشاره میکنند، اما نوخسروانی موفق، نوخسروانیی ست که نشانههایش خود عین معنا باشند.
مسألة دیگر مسألة زمان در نوخسروانی ست. از آن جا که اندیشة اصیل، مفهومی محدود به زمان نیست، نوخسروانی نباید در بند زمان باشد. در زبان، آن چه که زمان را میرساند فعل است. شاعر نوخسروانی سرا، در استفاده از افعال باید وسواس خاصی داشته باشد و به نظر من تا جایی که ممکن است نباید از افعال گذشته و آینده استفاده کند؛ تنها مجاز به استفاده از افعال اسنادی و گاهی افعال مضارع، آن هم در حد بسیار بسیار محدود و با نگاه کاملاً سخت گیرانه نسبت به فعل. به این ترتیب اندیشه از قید زمان رها میشود و نوخسروانی تبدیل به شعری میشود اندیشه محور و بی زمان.
البته به کار گرفتن فعل، به این معنی نیست که یک نوخسروانی ناموفق است، بل که فعل باید طوری به کار رود که تحت تأثیر فضای اثر معنای گذر زمان در مقابل اندیشة اثر و قدرت تصویر رنگ ببازد.
دو ویژگی دیگر این قالب، در کنار آن چه گفته شد، نوخسروانی را به یکی از مناسب ترین قالبهای شعری برای ادبیات معاصر تبدیل میکنند. یکی از این دو ویژگی کوتاهی این قالب است که میتواند برای مخاطب امروز دلپذیر باشد، مخاطبی که در زندگی پرهیاهو فرصتی اندک برای ادبیات دارد و باید در نخستین برخورد با تعلیق و ضربه ای فکری مواجه شود. این تعلیق هم با توجه به بنای این قالب بر اساس تصویر انتزاعی، از مختصات ذاتی نوخسروانی ست.
ویژگی دیگر، خروج از هنجار است که میتواند مطلوب طبع مخاطب تنوع طلب باشد. نوخسروانی با آن که از قالبهای شعر کلاسیک به حساب میآید، اما در عمل قالبی ست در میانة شعر نیمایی، کلاسیک و سپید. این تعادل خوشایند از وجوه امتیاز نوخسروانی ست.
سه گاهی
با گسترش نوخسروانی، قالبی پدید میآید که نگارنده آن را سه گاهی مینامد. در روشن ترین بیان، سه گاهی، نوخسروانیی ست که به جای سه مصراع، از سه نوخسروانی شکل میگیرد. این تغییر تنها یک دگرگونی ظاهری نیست، این افزایش حجم لغات باید موجب افزایش ژرفای نگاه شود، و نوعی روایت متفاوت از روایت آشنا مطابق ساختار شعر تا امروز ایجاد کند، در غیر این صورت آن چه ارائه میشود هیچ امتیازی نخواهد داشت تا به عنوان یک قالب شعری تازه مورد توجه قرار گیرد.
روایت در سه گاهی، از چارچوب آشنا خارج میشود، چون بر پایة نوخسروانی شکل گرفته و این تفاوت در ذات نوخسروانی ست. روایت نوخسروانی از عمق لحظه است، و روایت سه گاهی در حقیقت پردازش معنا و مفهوم یک لحظه است از سه زاویة دید؛ سه زاویة دید متفاوت اما مرتبط.
از آن جا که در نوخسروانی زمان رنگ میبازد، در روایت سه گاهی هم حرکت در بعد زمان معنای خود را از دست میدهد و این، اصل تفاوت سه گاهی است. مثلاً شما در چهارپارهها یا مثنویهای موفق، روایتی در چارچوب زمان را میخوانید، اما در سه گاهی این مطلوب نیست. نوخسروانی و در پی آن سه گاهی قصد ندارد مخاطب را به دنبال خود بکشاند، و برای رسیدن به معنایی او را همراه خود ببرد. در این دو قالب هدف این است که یک لحظة کوتاه دریچه ای را مثل دیافراگم دوربین عکاسی در برابر چشم مخاطب بگشاید و در ذهن او برقی بزند، و حال این که مخاطب در مقابل این تماشای لحظه ای چه خیال پردازی و اندیشه پردازیی کند با خود اوست.
بر این اساس سه گاهی، سه لحظه یا سه دریچه است بر یک تصویر و در نتیجه سه پارة شعر که ممکن است از بعد کلمات به هم پیوسته و مرتبط به نظر آیند و یا حتی به نظر مشابه نباشند. تنها نکتة مهم این است که بر یک شهود و بر یک کشف استوار باشند. به گمان من، سه گاهی میتواند نقطة کمال و تعالی شعر پاشان (یا شعر پریشان) حافظانه باشد، چون در درون خود گنجایش چنین تصوری از شعر را دارد.
□
نمونههای آثار
آن چه در پی میآید، دو نوخسروانی از مرحوم اخوان ثالث از مجموعة «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» است؛ به همراه چند نوخسروانی و یک سه گاهی از سرودههای نگارنده. به گمان من شادروان اخوان ثالث در نوخسروانی بیشتر به تصویر سازی و حکمت گویی سنتی شعر فارسی بسنده کرده؛ اما ظرفیت و قابلیت خاص این قالب حتی فراتر از آن است که در این مطلب کوتاه مورد توجه قرار گرفت.
دو نوخسروانی از اخوان:
آن گران کالای عشق آئین، که نازان میخروشد
وز بدان نالد برم، چون گویمش این، تا نرنجد؟
کان که جنس ارزان فروشد، مشتری بر وی بجوشد!
این مثل خوش میسرود از کولیان رقّاصه ای:
جام بر پیشانی و در رقص، کای بهرام گور
هیچ عامی نیست کاندر وی نباشد خاصه ای
چند نوخسروانی از نگارنده:
1
برف روی مو و شانه ام نشست
تق... تتق... صدای شاخههای خشک
کوک خوابهای کودکی شکست...
2
مرا بهره ای نیست از بر چشیدن:
چنین آرزوهای بی مرز بسیار
کجا تاب گلهای قاصد کشیدن؟
3
سطر... سطر... روزها سفر نوشت:
تیره از کلاغهای گوژپشت
خط آهن بدون سرنوشت
4
خسته ام، کلافه ام،... و این سیاه صبح
بادها که از مدیترانه میرسند
تا بخوابم اشک میشمارم...، آه صبح...!
سه گاهی
تبعید... خسته شاعر دل تنگ
گم کرده راه آمد و شد را
در شوره زار نکبت و نیرنگ
آه ! آفتاب وحشی سوزان
دیگر مرا مجال چه ماند؟
تفتیده روح خار بیابان
با وهمها نشسته هم آغوش
با ریگ داغ خفته به بستر
هستم! ولی دلی سفری کوش؟
نظرات (
document.write(get_cc(13436552))
0)
علی میرزائی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
برق نگاه
این تیر مانده بر دل من از نگاه
کیست
رنگم سفید کرده ی چشم سیاه کیست
جان بر لب آمدن ز فراقت گناه من
کردن هلاک جان به لبی را گناه کیست
گر آشیانه ام شده تاریک و بی صفا
از دست بی وفایی مهتاب ماه کیست
این اشک ها که هدیه کنم روز و شب
ترا
از چشم بی فروغ همیشه به راه کیست
آواره ام به وادی غم های جان گداز
آغوش گرم و خانه ی تو جان پناه
کیست
این آتشی که شعله کشد از درون من
دانی (رها)ز اخگر برق نگاه کیست؟
علی میرزائی
نظرات (
document.write(get_cc(13436542))
0)
محمد حسن هاشمی
نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩
زیر و روی میز(طنز)...
تا که حکمش را گرفت وصاحب آن میز شد
هیکلش پا تا به سر مسرور و شور انگیز شد
تا بناگوشش خودم دیدم که نیشش باز بود
ذوق می کرد و و زخنده قب قبش لبریز شد
گر چه میزی ساده بود و عمر آن هم اندکی
لیک ،گویا صاحب یک جای حاصل خیز شد
علت شادی او را از کسی جویا شدم
او که در توصیف زیر و روی میزش ریز شد
پاسخم گفتا ، عزیزم زیر میزش را ببین
صاحب قبلی ز زیرش صاحب هر چیز شد
صاحب پول فراوان و زر و زور زیاد
صاحب ویلا و باغ و معدن و جالیز شد
خانه و ماشین و ملک و سکه وشمش طلا
صاحب خر بوده اما صاحب ماتیز شد
او به هر آنچه طلب میکرده از خالق رسید
صاحب آنچه خودش می شد زنش هم نیز شد
گفت و گفت و گفت، تا جایی که دیدم ناگهان
چانه و فکم به سمت سینه ام آویز شد
با خودم گفتم عجب چیزی است زیر میزشان
کف نمودم از کفش دور دهانم لیز شد
تازه فهمیدم که زیر میزشان باشد مهم
از دماغم تا همان جایم فراوان جیز شد
سهم ماهم ازچنان میزش همین کف کردن است
عذر می خواهم اگر شعرم دوباره تیز شد!!
نظرات (
document.write(get_cc(13421493))
2)
مطالب قدیمی تر » **