سیدروح الله فریدونی

انگـار بـه سـردی قـدیـمـش باقــی ست

بدخلقــی و حـالـت وخیـمــش باقـی ست

 

در عشــق بـه او نمــانده چیـزی از مـن

پیوسته ولی دو قورت و نیمش باقیست

 

***

 

هرچند که شهره ی خلایق شـده ای

پیــش رخ مـن آینــه ی دق شــده ای

 

کـافیســت بــرای کشتن مـن اینــکه

با او که مخالفــم موافــق شــده ای

علی اکبر حسامی

 

اشک مهتاب

ساحل بحر عطش را اثری پیدا نیست

نخل بستان نبی را ثمری پیدا نیست

آنچنان جان زمین از تف دل می نالد

که تبسم به لب رهگذری پیدا نیست

کوه ها از غم آن روز سیه پوش شدند

شام خونین فلک را سحری پیدا نیست

شبه پیغمبر و دنیـای کرامات نبی(ص)

زود زود است که از گل خبری پیدا نیست

دست عباس، نه، آیات خدا افتاده است

و در این نامه دگر خشک و تری پیدا نیست

چه گهرها که در آن روز به خاک افتادند

معـدن علم و عمل را گهـری پیـدا نیست

بهر جان های جگر سوخته از فرط عطش

قطره ای آب به دفـع شرری پیـدا نیست

کـودکان با لـب خشکیده ترنّـم دارنــد

که ز اصغر لب خشکیـده تری پیدا نیست

تیـر می آیدو خوناب گلـو می خواهـد

ای دریغـا که بر این ره سپـری پیدا نیست

کسی از روی ترحّـم سخنی نـرم نگفت

لشکـری هست ولیکن بشری پیـدا نیست

اشک مهتاب چو از داغ عزیزان خشکید

بر تن ماه زمین دست و سری پیدا نیست

داد از این همـه بیـداد، خــدا می دانـد

که در این دشت بلا دادگری پیدا نیست

تیر می بارد و فریاد فرس می آید

و از این صحنه، غم انگیرتری پیدا نیست

اسب بی صاحب و فریاد یتیمان به سما

آه و افسوس که نور بصـری پیـدا نیست

علی اکبر حسامی

 

اشک مهتاب

ساحل بحر عطش را اثری پیدا نیست

نخل بستان نبی را ثمری پیدا نیست

آنچنان جان زمین از تف دل می نالد

که تبسم به لب رهگذری پیدا نیست

کوه ها از غم آن روز سیه پوش شدند

شام خونین فلک را سحری پیدا نیست

شبه پیغمبر و دنیـای کرامات نبی(ص)

زود زود است که از گل خبری پیدا نیست

دست عباس، نه، آیات خدا افتاده است

و در این نامه دگر خشک و تری پیدا نیست

چه گهرها که در آن روز به خاک افتادند

معـدن علم و عمل را گهـری پیـدا نیست

بهر جان های جگر سوخته از فرط عطش

قطره ای آب به دفـع شرری پیـدا نیست

کـودکان با لـب خشکیده ترنّـم دارنــد

که ز اصغر لب خشکیـده تری پیدا نیست

تیـر می آیدو خوناب گلـو می خواهـد

ای دریغـا که بر این ره سپـری پیدا نیست

کسی از روی ترحّـم سخنی نـرم نگفت

لشکـری هست ولیکن بشری پیـدا نیست

اشک مهتاب چو از داغ عزیزان خشکید

بر تن ماه زمین دست و سری پیدا نیست

داد از این همـه بیـداد، خــدا می دانـد

که در این دشت بلا دادگری پیدا نیست

تیر می بارد و فریاد فرس می آید

و از این صحنه، غم انگیرتری پیدا نیست

اسب بی صاحب و فریاد یتیمان به سما

آه و افسوس که نور بصـری پیـدا نیست

علی اکبر حسامی

غلامحسین یوسفی (ناقوس)

ناقوس

زمین خوش است و زمان خوش، در این هوای بهاری
هزار چشمه ی جوشان، ز هر کران شده جاری
نهاده لاله به سر جام سرخ لاله عذاری
رسد ز سوی گلستان، سرود سبز قناری
به پاست،مجلس شادی به افتخار نزاری
خوش آمدید حلا، سالکان وادی عرفان
رها ز بند بلا، روحتان، کبوتر ایوان
جدا ز حول و ولا، جامتان، ز رحمت رحمان
زنید جمله صلا، ای سخنوران سخندان
که بوستان سخن، گشته، نغمه سار نزاری
چه مجلسی، چه صفایی، چه جلوه ای، چه جلایی!
چه نغمه ای، چه نوایی، چه شور و حال و هوایی
ز عاشقان ولایی، ز هر سریست صدایی
چه رونقی چه غنایی، چه مجمع الادبایی
خوش است، بزم ادب، چونکه در دیار نزاری
غزلسرای زمانها، شکوه نام و نشانها
صفای روح و روانها، دلیل خط امانها
بود امیر لسانها، ز شعر شادی جانها
کلام او به کرانها، شده چو نقد زبانها
که شد تفاخر تاریخ،اعتبار نزاری
خوشا به نقد کلامش، خوشا شکوه مقامش
خوشا به طبع عظامش، خوشا به نظم و نظامش
شراب شعر به کامش، چنانکه جرعه ی جامش
خوشا به رفعت نامش، خوشا به عزت عامش
خوشا به شوکت اشعار ماندگار نزاری
ز طبع او که درخشید، شعرهای گل افشان
دلش ز پرتو خورشید، شد چو آیینه رخشان
ز نوش جرعه ی توحید، شد چو ساغر جوشان
درون خویش، خروشید همچو سیل خروشان
که شد صدای سخن، یاد و یادگار نزاری

ناقوس

مجید رضا خزاعی وفا

زعشق روی تو ای گل ترانه می گویم

هزار شعر تر عاشقانه می گویم

در انتظار تو خونم زدیده جاری گشت

حدیث حجر تو را بیکرانه می گویم

من از گلایه بیداد این شب ماتم

زجام و ساغر و چنگ و چغانه می گویم

کراست طاقت تکرار این قصیده درد

که من زجور و جفای زمانه می گویم

من از سلاله عشقم غلام باده ناب

زبیم شحنه سخن محرمانه می گویم

بگو الهه عشقی بگو خدای منی

بگو سپیده بختی تو یا نه می گویم

منم که ارزش گل را چو عشق می دانم

منم که وصف تو را جاودانه می گویم

سعید عندلیب

((در کوچه های درد))

می خواستم غزل بسرایم که درد شد

داغ ستاره بر جگرم آه سرد شد

بر پهلوی غزال ِ غزل زخم غم نشست

مجنون شعرِ دشتِ هنر غم نورد شد

می خواستم که سبز سرایم بهار را

شعرم چو خوشه های خزان دیده زرد شد

در کوچه های درد که درد آشنا نداشت

در جست و جوی مرد، دلم کوچه گرد شد

مردی که از قبیله ی شب باوران نبود

مردان شهر شب زده را پایمرد شد

بی اختیار بغض دل آسمان شکست

نامرد تا مقابل مردان مرد شد

تا اوجگاه چشمه ی خورشید پرکشید

مردی که از نگاه شب تیره طرد شد

سعید عندلیب

احمد سلطانی

 

ای علی، ای آیتِ جان‌های پاک ای که برتر از تن وجسمی‌وخاک

در دفاع از دین حق، ای مرتضی بر عطای جانِ خود دادی رضی

این جهان ازیمن تو سامان گرفت از وجودت، ابر و مه، باران گرفت

بی وجودت این زمین طغیانگرست عدل و دادِ تو در آن غلیانگرست

یا علی، ای مونس شبهای تار در رکاب دین حق، دلدل سوار

وقتِ بخشش، میدهی انگشتری وقت علم وفضل، از عالم سری

آشنا با توست، دیوار حرم زآنکه تو بنمودیَش، پاک از صنم

اَنتَ ذاکَ الاَرفَعَ کَفََّک، نبی! فی غَدیرٍ، عَرَّفاکَ بِالوَصی

قالَ مَن مَولا لَکُم یا مومنین؟ قالو اَنتَ کُنتَ مولا بِالیقین

قالَ لَو کُنتُ اَنا مَولا لَکُم اِنَّ مِن بَعدی، علی اَولَی لَکُم!

قَال، اَلَّهُمَّ ، والِ مَن وَلاه!!! ثُمَّ قالَ رَبِّ عادِ مَن عَداه!!!

قالَ، اَلَّهُمَّ، اُنصُر مَن نَصَره!!! ثُمَّ قالَ اَیضًا اُخذُل مَن خَذَله!!!

بایِعو، اَللهَ، خَیرُالبایِعون!!! لَو تُریدونَ تَکونو فائِزون!!!

بایِعو مِن بَعدِ ربِّ وَ النَّبی اَلوَصیَّ!!! اَلوَصیَّ!!! اَلوَصیَََََََََّ!!!

 

سلطانی

عربخانه نهبندان

حسین خسروی

 

به دریا می زنم کنعان و شاید نوح برگشتم

سر پیری از این گمراهی مکروه برگشتم

 

منم موجی که خواهم مرد سربر سجده ساحل

چه غم باشد اگر این بار هم مجروح برگشتم

 

صوابم شد گناه و توبه هایم توبه می خواهد

به گرد کعبه گشتم تاجر و بی روح برگشتم

 

شبی در گوشه مسجد نشستم چای نوشیدم

و در غفلت به سوی خانه با اندوه برگشتم

 

به پای خویش افتادم شبیه چشمه و رفتم

عجب باشد اگر روزی به روی کوه برگشتم!

حسین خسروی

ناصر دلاکه

روزهایم می شود هرشب سیاه از دست تو

برده ای صبر از دل دیوانه آه از دست تو

روی آرامش نمی بینم در این شب های شوم

گاه از دست خودم نالان و گاه از دست تو

شب که تو خوابی همیشه خود نمایی می کند

می کند پنهان خودش را صبح ماه از دست تو

تا که تو هستی و در شطرنج ما رخ می زنی

خواب خوش هرگز نخواهد داشت شاه از دست تو

دست هرگز برنخواهم داشت من از دامنت

تا نگردد روزگارم رو به راه از دست تو

«بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق»

با تو ام که بر نمی آید گناه از دست تو

ناصر دلاکه

حسین تکبیری

 

خاطرات خسته اش رنگ دلم را زرد کرد

دست تقدیر «این زمان»مرد مرا نامرد کرد

دیگر از موج نگاهش باصراحت می روم

نیمه ی پنهانِ او لبخندها را درد کرد

عذرخواهم ای غزل های خیال انگیز من

خاطرات کهنه ذاتم را چنین ولگرد کرد

زیر بار حبس های احمقانه له شدم

این تعارف های بی معنی مرا شبگرد کرد

معذرت می خواهم از عمق وجود از دوستان

ناجوانمرادنگیها شعر من را سرد کرد

حبیب حاجی پور

باید تو را به عشق جهانی بدل کنم
" این مشکل من است و باید که حل کنم "
ای گل! به باغ زرد خیالم سری بزن
تا لحظه لحظه های غمت را بغل کنم
گفتی که می روم دل من جای دیگر است
این زهر را چگونه به کامم عسل کنم
در برزخ جدایی و وصل تو مانده ام
مجهول این معادله را کاش حل کنم
این شاخه های شعر شکوفا نمی شود
باید که فاعلات خودم را فعل کنم
اینک تو رفته ای و من از راه های دور
باید تمام فاصله ها را غزل کنم

حبیب حاجی پور

پیام یوسفی

در هم شکست طاقت کسرا کنار تو

وقتی که می کشید زمین انتظار تو

خفاش های نورگریز سحرستیز

پر ریختند یکسره در سایه سار تو

بر دختران شهر امیدی دمیده بود

گاه طلوع رحمت پروردگار تو

هر وقت بادهای بلا سخت می وزید

هر غزوه شد قضاوتی از کارزار تو

ای در رکاب تو شب هفت آسمان سپید

آبی تر از همیشه ی دوران بهار تو

با چشم دل امیرنظر بر تو دوخته

آموخته تمام کلام قصار تو

پوشیده نیست معنی لولاک ازازل

تاعالم است آینه ی اعتبار تو

پیام یوسفی

پروین نخعی نژاد

 

زمستان با سفید شدن موی تو اغاز میشود

احسان نوکندی

 

دست تو که نباشد نمی دانم با دستانم چه کنم

ترکت که می کنم

دستم در موهایت

لبم بر دهانت جا می ماند

و ریه هایم در نفس های تو

 

منی که بی تو به خانه بر میگردد موجودی ست

که عضوهای زیادی برای زنده ماندن

کم دارد

 


////

 

جایت "خالی" ست

آنقدر که به هر سمت که می روم

به پرتگاهی می رسم

آرش آهمند

حس میکنم روی تنم پروانه هایت را

وقتی که میخوانم دو خط از نامه هایت را

ای جدول بودن به امید رسیدن ها

پر میکنم طبق سلیقه خانه هایت را

من بی قرار عشقم و دیونه ات ای دوست

امشب هوس کردم دوباره شانه هایت را

باید بمیرم یا بمانم تا ابد با تو

وقتش رسیده پس بگو برنامه هایت را

آرش آهمند

ابراهیم اشراقی

من مسافربودم اما ، ماندگارم کرد و رفت
زخم های کهنه را درکوله بارم کرد ورفت

در قطاری که هزاران سال ازجا جُم نخورد
ریل های خسته را آخر سوارم کرد ورفت

دختری پشتِ چراغِ قرمزی با طعمِ بوق
تلخی دشنام هایش را نثارم کرد ورفت

گونه های عابری کزخشکسالی خیس بود
ازکنارم ردشدآخر شوره زارم کرد ورفت

پیرمردی در پیاده رو، گدایی می نواخت
گریه های لیلیش * را زهرِمارم کردورفت

کارتن خوابی که خوابِ هرشبش آشفته بود
بختکی شد هرشب آمد بی قرارم کرد ورفت

دکه اش رابست مطبوعاتیِ اخبارِ صبح
خسته بودم خسته ترازروزگارم کرد ورفت

ابراهیم اشراقی -

خاطره شیبانی

خاطره شیبانی، استاد ادبیات و سینما در مدرسه مطالعات زبان انگلیسی و تئاتر دانشگاه گوئلف کاناداست. وی که متولد سال ۱۳۴۷ در بیرجند است قبل از ورود به کانادا در سال ۱۹۹۸ میلادی فارغ التحصیل رشته کارشناسی ادبیات از دانشگاه شیراز و هم چنین کارشناسی ارشد زبان شناسی از دانشگاه تهران بود و مدرک دکترای خود را نیز در سال ۲۰۰۷ از دانشگاه آلبرتای کانادا و در رشته ادبیات (تخصص در مطالعات فیلم) اخذ نموده است. وی نویسنده مقالات متعددی در زمینه ارتباط سینمای ایران با شعر و هنرهای تصویری است و در اوقات فراغت خود اشعاری به هر دو زبان فارسی و انگلیسی می سراید.

من خواب دیده ام
که آبی سبز جاری دست هایت
بر کویر تشنه تنم خواهد بارید

من خواب دیده ام
که عشق، رخت هجران را بر بسته است
من خواب دیده ام
که غم غروب کرده است
گریه در میهمان خانه خیال قهقهه سر داده است
که شادی، لبخند آزادی سر داده است

من خواب دیده ام
که فرزند دریای سبز آبی خزر
به میهمانی کویر لوت آمده است

من خواب دیده ام...

من خواب کودک درونم را دیده ام
که چون پرنده ای سبک بال
در آسمان بی انتهای عشق
پر و بال می زند

من خواب پسر بچه های تازه بالغ عاشق را دیده ام
که تا زمان ابدیت، هم چنان
آخرین تیر عشق را
به سرزمین برهوت تنهایی پرتاب می کنند
تا دخترکان دل زده کویر را
با کمان دوستی
به ضیافت سبز آب رهنمون کنند

من خواب دیده ام
من خواب سبز عشق را باز دیده ام

خاطره شیبانی

ابراهیم توکلی

شعر گویش کارشک شهرستان قاین
بیا ،بیا .............
بیا ،بیا که دِلُم بِر تو غَم دَ دَم کِرده
وَ بَر لِباس سیه ،سینه پُر عَلَم کرده
چِطو دُواره بتونُم سَرُم وَ دوشت نُم؟
که اشک مَه شُده بِر تو دو شونه نَم کرده
همی که واز تو هَیی که بِر تو وَرگویُم
هِزار سُجده شُکُرم به بیش و کم کرده

زَمونه رو که حِساب و کتاب ای عُمروم
که وَرگویَد ،که چه ای زِندگیش سَم کرده؟
اگر خوبیش به مِثقال ، وَر کَشیدَه بوده
به کَهکَش و به جُوالِش دُروغ دَرَم کرده
دَ چِندیش همه حَرفو که وَر سَرُم خُونَد
بُساطِ گفت و شنیدم ،خودش عَلَم کرده

مَگوم: زمونه چه مَیی ،تو کارِ خا کِرده
تو زورِ خا بِزَده ،وَر هَمه سِتم کرده
تو سنگ و لاخ همیشه وَ پیش پا( ا)نداخته
تو پایِ لنگ به سنگ زمو قَلَم کرده
چه مَیی ای سَرِ پیری از ای دَخافتیده
چه مَیی از دلِ لُک لُک شده، وَرَم کرده؟

مَگَد: کو آهویِ جُفتک زَنِ چَموشِ دِلِت
مَگَد: کو اونهِ که دایم مَنَم ،مَنَم کِرده
کو او صَغیر که روزونِ عُمرِ پَر پَر کِه
کو او کَبیر که روزوش مثل هَم کرده
کو او کَسَه که کَلَوَنگِ غُصّهّ دیروز
وَ بِر صَباش غَم و غُصّه وو دَ نَم کرده

حِسابِ هِر قَدَمِ عُمرِ رَفته رَ مَیَد
خیال او مَرَسَه مَه بِر او، قَدَم کرده
خَرَابهَ وونِ دِلُم رَ نِشونِ او بَس دُوم
که بینَدِ ،که چِه کارَش، خوی اَرگِ بَم کرده
بِه نَاخُنِش دَ خَراچّوندَه پَردهِ ای دل
صِدایِ نَازُکِ ای تارِ ماش ، بَم کرده

همیشه غُصّه و قُرتَاوه. وَر دِلِ ما بو
ولی شَرَنگ1 بوده ، یَک غَزالِ رَم کرده
هِزار سال بِرَفت و هِزار ره طی شو
بُمونده اَز هَمه ما یَک کَمونِ خَم کِرده

23شهریور 1394 مشهد مقدس.
1_شرنگ:در لغت نامه ها شرنگ به معنی سم و زهر به کار رفته است ولی در گویش کارشک برگزاری یک مجلس با شادی را "به شرنگ "می گوییم

زهرا حسینی (فانوس)

زهرا حسینی متولد 81/02/23بیرجند

شاعری نوجوان که دانش آموز سال هشتم و عضو کانون هنرمندان خراسان جنوبی است

او علیرغم سن کم وزن را می شناسد و اشعار زیبایی می سراید

خانم زهرا حسینی که فانوس را بعنوان تخلص برگزیده به یقین یکی از استعداد های مطرح پهنه شعر و ادب این دیار است

میهمانید به شعری از ایشان:

من عاشق آن خنده زیبای توام

دلداده و گمگشته و شیدای توام

چندی است که تو همیشه در فکر منی

من نیز چنین به فکر فردای توام

هر چند که لحنِ خوشِ آوازم نیست

شب تا به سحر اسیر آوای توام

ای یاور این دل غریب فانوس

تا هست جهان محو تماشای توام

زهرا حسینی (فانوس)

وجیهه نوزادی

شعری با گویش بیرجندی از خانم وجیهه نوزادی

مُو از باغِ شما توتِ نِمأیُم

اَ خَربُزَن شما کوتِ نِمَأیُم

فقط یَه قُرتوکِ اُویِ اگر دِن

وگرنه از شما قوتِ نِمأیُم

اَگر چَه دِل مُو بَد اَتِش گرفته

ولی نِه از شما فوتِ نِمأیُم

شما پُف مُکُنِی بَتَر مِشوم مُو

مُو بادِ گرمِ برهوتِ نِمأیُم

چِکارَ که چِنی وَر سَرسِلُتَی

تو پَس نِفتِک موُ کمپوتِ نِمأیُم

تو خُو داور مِشی سوتِ مِدی مُو

شما داور مُو خُو سوتِ نِمأیُم

پِشِ پایِ شما افتأده دل مُو

تو خُو شوتی، مُو خُو شوتِ نِمأیُم

مُو تِیران رفته یُم مُو ر خُب نِگا کُو

تویِ بدبختِ کَلهوتِ نِمأیُم

چِطو گویُم که مُو بیرجندی ومُو

همه جا ر مأیُوم ای لوتِ نِمأیُم

وجیهه نوزادی

علی میرزایی

تا چشم چشم توست
تا چشم چشم توست و تا دل مرا دل است
جز آه صبح و ناله ی شامم چه حاصل است
روزم چو چشم توست شبم زان سیاه تر
تکرار صبح وشام مرا دور باطل است
زان دم که بذر عشق ِتو را کاشتم به دل
یاس سفید ِمن دلم از غیر غافل است
مهرت به دل گذاشتم و در قفای تو
صد منزل آمدم که تو را دور منزل است
پنداشتم که مرهم زخمم تو می شوی
افسوس بین من و تو صد پرده حایل است
گر همدمم تو باشی جان سازمت فدا
در بند جان خویش نَیَم جان چه قابل است
یک شب بیا به یزم من و اشک و آه و غم
بنگر چگونه بزم ( رها ) ی تو کامل است
علی میرزائی ( رها ) – اردیبهشت ماه 93-مشهد

سخنی با مخاطبین گرانمهر

سلام ودرود و احترام و ارادت

دوستان و همراهان بهتر از جان

استان خراسان جنوبی سرشار است از استعدادهای درخشان علمی ،ادبی ،هنری و.....

این دریچه که رسالت خویش را کمک به اعتلای فرهنگ و ادب غنی این خطه از وطن عزیزمان می داند نتیجه کوششی ده ساله است که تا سال 91 به صورت غیر متمرکز و از سال1391 به صورت متمرکز و اختصاصی به معرفی شاعران این دیار پرداخته است

همانگونه که بسیاری از شعرای عزیز مطلعند در طی این سال های متمادی برای درج آثار و معرفی شاعران از هیچ کوششی فرو گذار نبوده ام حتی در بعضی از موارد با تماس های مکرر موجبات اذیت و آزار دوستان رافراهم نموده ام تا بتوانم به آدرسی یا اثری از شاعری دست یابم ، چه از طریق تماس تلفنی ، پیغام و سفارش ، خواهش و تمنا ، پیامک ، ایمیل ، شبکه های اجتماعی ، ملاقات حضوری ، ویلاگ ها ، سایت ها و ....... که این جریان کماکان ادامه دارد

وقتی ذوق وصف ناپذیر و برق چشمان شاعری نوجوان و جوان را صرفا به دلیل درج شعر و تصویرش در این دریچه را می بینم گویی دنیا را به من هدیه داده اند و آن لحظاتی است لذت بخش و زایدالوصف.

در این میان سعی شده است حتی شعر خانم سلمی که از ساکنین نیک سرشت روستای ده سلم نهبندان است نیز از قلم نیفتاده باشد . هرچندبا این اقدام به جرم درج اشعار "به زعم برخی از دوستان ضعیف" بارها و بارها به سخره گرفته شده ام و توهین های بسیاری را تحمل نموده ام.

اما نتیجه این صبوری و تلاش شبانه روزی چندین هزار ساعته ، مجموعه ای است که نتیجه اش معرفی حدود ششصد شاعر از گذشته های دور تا به امروز بوده و اکنون به مرجعی قابل اعتماد وبی نظیر برای رسانه ها و علاقمندان تبدیل گشته است

امروز برای آشنایی با شاعران هر شهرستان از استان خراسان جنوبی مخاطبین محترم فقط کافی است در موتور های جستجوگر به عنوان مثال" شاعرا ن طبس "را جستجو نمایید
و این مایه مباهات و افتخار است که امروز "شعر شاعران خراسان جنوبی " با پشتیبانی حدود چهل وبلاگ که نقش تبلیغات و لینک دادن به این مجموعه را به عهده دارند ، تبدیل به یک ظرفیت بی بدیل گشته که در هیچ نقطه ای از کشور مشابه ندارد

و نکته جالب توجه این که بسیار اتفاق افتاده است که خودم را نیز برای شناسایی شعرا و ظرفیت های شعری استان به این مجموعه ارجاع می دهند!!!

لازم به ذکر است این دریچه به هیچ موسسه ، سازمان ، گروه ، نهاد و ....کوچکترین وابستگیی نداشته و ندارد و صرفا کاری بر مبنای دل است و کار دلی عجب کاری می شود، آن هم وقتی با عشق و علاقه از همه وجودت و همه تواناییت برای کار مایه می گذاری.

تا چه قبول افتد

با سپاس و احترام

فهیم بخشی

بخشی از زيباييهاي وقايع کربلا:

بخشی از زيباييهاي وقايع کربلا:

-زيباترين خواهش يک زن { همراه کردن زهير با امام حسين (عليه السلام) توسط همسرش}

-زيبا ترين بازگشت { توبه حر و الحاق به سپاه امام حسين (عليه السلام)}

-زيباترين وفا داري { نخوردن آب در شط فرات ابالفضل (عليه السلام) }

-زيبا ترين جنگ { نبرد حضرت علي اکبر (عليه السلام) با دشمن}

-زيبا ترين واکنش { پرتاب کردن سر و هب توسط مادرش به طرف دشمن}

-زيبا ترين پاسخ {احلي من العسل جناب قاسم ابن الحسن(عليه السلام)}

-زيبا ترين هديه {تقديم عون و محمد به امام حسين (عليه السلام) توسط مادرشان حضرت زينب (سلام الله عليها)}

-زيبا ترين نماز { نماز ظهر عاشورا در زير باران تير}

-زيبا ترين جانثاري { حائل قرار دادن دستها ، توسط عبدالله ابن حسن (عليه السلام) و دفاع از عمو }

-زيبا ترين سخنراني { سخنراني امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در کاخ ظلم }

--و از همه زيبايي ها زيباتر جمله « ما رأيتُ الا جميلاً » که حضرت زينب (سلام الله عليها) حيدر وار بيان کرد. وقتی که یزید با کنایه از ایشان پرسید:خب , چه دیدی؟ و خانم جواب دادند: غیر از زیبایی چیزی ندیدم

شاعران خراسان جنوبی

شاعران خراسان جنوبی

 

آرشیو وبلاگ
دوستان من

شاعران خراسان جنوبی

محمد رضا حسینی مود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩

دف بزن دف! هلا زن دف زن!
دف ددف دف به کوچه و برزن
به هواداری نسیم ببخش
رقص موزون گیسو ودامن
تا بجوشد شراب فروردین
تاشود چشم چشمه ها روشن
دف زدن های مشرقی از تو
رقص در تیغ آفتاب ازمن

دف بزن دف! هلا زن کولی!
ـآریایی ترین زن میهن! ـ
تا ببرد کف از کف هر مرد
تا که خون ریزد از کف هر زن!
تا بخواند کبوتر چاهی
تا قناری بر آورد شیون
تا برآرم پی ات به رقصی شوخ
نوک پارا فراتر از گردن!
کل بزن چون دل اناری که
شد شهید عروسی سوسن
هفت سال از غروب حیدر رفت
جامه ی نیلی از تنت برکن
داغ غم خوردن تو باید زود
بنشیند به سینه ی دشمن

دف بزن دف! که شاعری خسته است
از غزلهای زخمی الکن
او که هر روز می شود تکرار
در تمنای تن تتن تن تن! نظرات ( document.write(get_cc(13421471)) 0)

سیدمحمود زینلی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩

 
آمده آن سپاه شیطانی ،به نمازتواقتدا کردند 
 تااجابت کند دعاشان را،هم نوابا شما دعا کردند
دستهاشان به قبضه شمشیر ،کینه هاشان حمایل گردن
عقده های بزرگ خیبر را، به سرخیمه تووا کردند
شیشه شیشه شراب آوردند،خنده ها شان قرین بدمستی
خیمه های تورا که سوزاندند، هرطرف هلهله به پا کردند
باکه گویم که این مسلمانان، بانوای دف وغزلخوانان
آمده ازبرای استحباب ،سرتان رازتن جداکردند
خس وخاشاک وآتش وفتنه،سرودست وتن ودهان زخمی
دخترانت برهنه پارفتند ،ناگهان خیمه رارها کردند
شُبهه آمد به جانشان افتاد،رکعتی ازنمازشان افتاد
لقمه های حرام راخوردند،بعدآن، اینهمه جفا کردند
اینکه اینان دچارتردیدند،اینکه اینگونه برتوخندیدند
اثرانحراف دیرینی است،که بدان شیوه اقتدا کردند
باید آری که عبرت تاریخ،سرگذشت خبیثشان بشود
که برای دوروزه دنیا،اهل بیت ترا فدا کردند
                         بیرجند نظرات ( document.write(get_cc(13421449)) 0)

بتول شجاع نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩ چند کوتاه..     دیگر غصه نمی خورم..
 وقتی دست های تو باشد و
لقمه های کوچک نان و پنیرت.
***********************************
تمام حرف هایم را خورده ام
اما این را نمی توانم:
 "دوستت دارم"
***********************************
خشک شده
علف های سبز زیر پایم !
باز هم نمی آیی ؟
**********************************
هر روز چایی را دم می کنم
موهایم را شانه می زنم
و گونه هایم را گل می اندازم
چشم براهِ...یکی نبودِ قصه هایم ! نظرات ( document.write(get_cc(13421442)) 0)

امیر نظام دوست نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩

همیشه تا سر کوچه همیشه ام تا تو
 منم که باز چنین خسته می روم یا تو


تمام خاطره هایم حدیث تنهایی ست
تمام خاطره ها مرده اند الا تو


هنوز حسرت آن روزگار با من هست
که می زدوده ام از گونه هات اشکاتو !


چقدر موی تو را شانه می زدم بانو
چقدر خنده ی مستانه می زدم با تو


ولی ببین که زمانه چه بر سرم آورد
نفس نفس شده ام پیر پیر اما تو


هنوز خوشکل و زیبا به خویش می بالی
هنوز خوشکل خوشکل هنوز زیبا تو


شنیده ام تو و این روزها کسی دیگر
شنیده ام نه , خدایا , خدا , مبادا تو


کنار دست کسی و نفس نفس بی من
منی که با تو همیشه , همیشه ام با تو نظرات ( document.write(get_cc(13421432)) 0)

استاد سعید عندلیب نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩
بهترین شعر
پشت تریبون که می روم
ژست شاعری ام را
در ته مانده ی سیگار ویژه ام
پک می زنم
و کبودی لب هایم را
به آهنگِ دود
مچاله می کنم
و خودخواهی ام را
شمرده شمرده
از حفظ می خوانم
این شعر را
از دیگر شعرهایم بیشتر دوست دارم ! نظرات ( document.write(get_cc(13421396)) 0)

استاد علی میرزایی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦ کبوتر های حضرت کبوتر های حضرت نسل ها مهمان آقایند
نکردند این کبوتر ها به کفتر های دیگر ناز
فراهم آب و دانه بهر شان هم سنگ با کوثر
ندیدم کفتری تا پز دهد بر کفتر اهواز
تاسی می کنند این نازنینان از امام خود
نمی دانند خود را برتر از هم نوع در شیراز
غروبی در حرم بودم نگاه من به کفتر ها
فروتن کفتری هاتف صفت گفتا  مرا این راز
خدا بر عالم هستی نگاه او خداوندی است
حرامی گر به دست آری به رسوایی ستاند باز
کبوتر وار گر بودیم ما هم شیعه ی حضرت
نبودی بسته در ها بهر بعضی،بهر بعضی باز
حرم امن است از عدل امام هشتم شیعه
ندیدم کفتری را در حرم هرگز اسیر باز
(رها)گاهی که از نامردمی ها می شوم دل گیر
حرم را در بغل گیرم و غم ها را دهم پرواز
علی میرزائی-مشهد مقدس نظرات ( document.write(get_cc(13408974)) 0)

عبدالرحیم ناصح نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦
 
از خاک برامدم طربناک شدم
در دل به حریم عشق من پاک شدم
چون کالبدی که جان زجانانه گرفت
از خاک جدا گشته بر افلاک شدم نظرات ( document.write(get_cc(13408771)) 1)

رامین ناصح نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦

عزم کردی که دگر، عاطفه ها را بکشی؟!
الفت و دوستی سالم ما را بکشی؟!
عشق را خوار کنی، ظلم به دلدار کنی؟!
همه امّید دل اهل صفا را بکشی؟!
جامها را شکنی، لطمه به مستان بزنی؟!
شوق را دار زنی؟! مهر و وفا را بکشی؟!
عزم کردی که زنی گردن اخلاص و صفا!
بهتر آن نیست که تزویر و ریا را بکشی؟!
یار را خوانی و گویی که به ما قهر کند؟!
وینچنین دوستی دلبر ما را بکشی؟!
گر ز من دور کنی یار مرا، هست «صبا»!
بهر پیغام! توانی که صبا را بکشی؟!
پرتو عشق درخشان بنموده دو جهان
چون توانی که چنان نور و ضیا را بکشی؟!
نیست جز عشق و محبت –بخدا- ذات خدا
تو مپندار توانی که خدا را بکشی!!
×××××××
 
دوش در میکده از شوق تو بر بام شدم 
 روی چون ماه تو را دیدم و آرام شدم!
 
دست بس خستۀ من را بگرفتی از مهر
تا که آزاد و رها زآنهمه اوهام شدم!
 
مستی می بپرید و بشدم مست ز عشق
بی نیاز از می و میخانه و از جام شدم!
 
آتشی آمد و در خرمن اندوهم زد
فارغ و رسته ز رنج و غم ایام شدم!
 
شوق ماه رمضان، مستی هنگام اذان 
 کرد آن کار که بیزار ز آشام شدم!
 
گفت مرتاض: من از چشم چو بادام نگار
بی نیاز از همه، جز دانۀ بادام شدم!
 
خطّ دلدار چو بر برگ درختان دیدم
مست و در نعره از آن نامه و پیغام شدم!
 
کفر محض است که بی عشق نگاری باشی
شدم از کفر برون، وارد اسلام شدم!
 
گفتم: از کی تو شرربار شدی؟ ای خورشید!
گفت: تا عاشق آن دلبر مهفام شدم!
 
«لَیسَ فی جُبَّتی إلاّ اللَه» از آن وردم شد
که چو «ناصح» به پی عارف بسطام شدم!
  نظرات ( document.write(get_cc(13408726)) 2)

فهیم بخشی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦  نور حق تابید و معنای کرامت هشت شد
نور حق تابید و معنای کرامت هشت شد
عشق می بالید و اوج استعارت هشت شد
هجر موسی  آسمان را راهی غم کرده بود
تا که یک دم والی مهر و امامت هشت شد
سال ها بودن  به خود بالید وموجش دل ربود
تا که سر انگشت حکمت درامارت هشت شد
در شب بهتان و تاریک دل عباسیان
شد رسالت این خبر یار امانت هشت شد
زیر گام نازکی لرزید اندام زمین
در نمازی که امامش در ولایت هشت شد
مهرورزی زمینی  رنگ می بازد ، ببین
اوج احساسی  که آهو را ضمانت هشت شد
کوی و برزن درپی یک جام هستی بخش بود
جاودان در جام دل با یک اشارت هشت شد نظرات ( document.write(get_cc(13407364)) 1)

آیت الله آیتی بیرجندی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٠ زینب کبری مهین مشکات نور
زینب کبری مهین مشکات نور 1
عالمی روشن ز نورش همچو طور 2

دختر زهرا که ماه آسمان
سجده آرد نزد او بر آستان

ملتمس از جوی فیضش مریم است
عیسی از انفاس وی فرّخ دم است

در عوالم هر چه انوار رب است
بینم از مشکات ذات زینب است

زن، که دیده صاحب حکم و قضا؟
جز ولیّه حق و دخت مرتضی

گرچه زن گفتن بود از ما خطا
لافتی را زاده آمد لافتی

زینب کبری گرش دانی تو زن
جاهلی جاهل ز دانش دم مزن

بحر را فرزند، درّ و گوهر است
ماه اگر فرزند آرد اختر است

گر در آیینه بتابد مهر و ماه
ماه اگر خوانیش نبود اشتباه

الغرض فرزند، مرآت اَب است
دختر شیر خدا هم زینب است

اوست دنیای من و عقبای من
توشه امروز و هم فردای من

هم حیات و هم ممات من بدوست
هم پناهم از زمانه فتنه جوست

اتکالّم در همه عالم بر اوست
مرمرا خاک در او آبروست

نی مرا اوتاد 3 را، ابدال 4 را
نی مرا، جبریل را، میکال را

نی مرا شاهان هفت اقلیم را
صاحبان افسر و دیهیم را

مدحت او چون توان تقریر کرد؟
وحی بتواند بشر تقسیر کرد؟

نور وی مصباح بینش آمده
آفتاب آفرینش آمده

درّة البیضای 5 دریای وجود
بلکه خود دریای علم و فیض و جود

الغرض مستغنی از مدح من است
مدح او چون مدح صبح روشن است

هفت کوکب از جمالش خوشه چین
هشت جنّت راست بانوی مهین

خود بهشت اندر جوار کوی اوست
نهر کوثر رشحه‌ای 6 از خوی اوست

لطف او را سایه ناپیداستی
در عبارت سدره و طوبی استی

اوست دین و مذهب و ایمان من
روشن است از پرتو او جان من

غیر درگاهش مرا نبود پناه
هر چه دارم دارم از این بارگاه

عاصیان را ای که باب رحمتی
بر من از رحمت ولی ّ نعمتی

آن چه از دستم بر آید ای بتول
باشد این خدمت‌ گر افتد در قبول

آورم بر آستانت مور وش
این مقامات حسینی 7 پیشکش

تحفه‌ای بهتر ازین نبود مرا
کاورم بر آن در دولتسرا

هشت جنّت را تو بانو بوده‌ای
از ازل بانوی مینو 8 بوده‌ای

بر جهانی هم تویی فرمانروا
دردمندان را تو می‌بخشی دوا

پی‌نوشت‌ها:

1. مشکات: طاقی که در آن چراغ و قندیل گذارند (غیاث اللغات) چراغدان.
2. طور: منظور کوه طور است که حضرت موسی(ع) در آن به مناجات پرداخت و با خدا سخن گفت.
3. اوتاد: (جمع وتد) در اصل به معنی میخ‌ها - در اصطلاح به پیشوایان طریقت و صالحان قوم گفته می‌شود.
4. ابدال: (جمع بدل و بدیل) مردان خدا - صالحان و نیکان که تعداد آنان را هفت یا هفتاد دانسته‌اند که هر کدام از آنان بمیرد جانشینش را خداوند بر می‌گزیند و یا برمی‌انگیزد که جای او را بگیرد.
5. دُرة البیضاء: مروارید درشت سپید و نورانی.
6.  رَشحه: تراوش.
7. مقامات حسینی: منظور همین مثنوی (مقامات الابرار) است که شامل مقتل کاملی از واقعه جانگداز کربلاست و ابیات مسطور از آن جا گرفته شده است.
8. مینو: بهشت.
 
 
آیت الله آیتی بیرجندی نظرات ( document.write(get_cc(13379905)) 2)

مهدی مرصّعی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٠

امام رضا (ع)
ای به رضای تورضا کردگار
درّ عزیزِصدف هشت وچار
ما به تولّای تو دل بسته ایم
مایه ی عزّ وشرف وافتخار
دیده ی ما جایگه پای توست
گرد رهت شافیِ دلهای زار
مشهد تو باب بهشتی بود
کاین دل دیوانه کشد انتطار
گنبد وگلدسته ی تو رهنماست
گمشدگان را به دل شام تار
بارگه توست که خورشید را
کرده ز انوار رخش شرمسار
گِرد حریم حرمت پر زند
همجوکبوتر دل ما زین دیار
هر گره بسته ی ما وا شود
گر تو شوی واسطه ی حلّ کار
ساقی وسقّا تو وما تشنه لب
سوختگانیم در این روزگار
محو توگردیده همه عاشقان
زانکه توای جلوه ای از نور یار
نام تو امّید به ما می دهد
می شود این سینه به نامت بهار
مشک ضریح تو زسر می برد
هوش زهر زنده دل بی قرار
عطروشمیم توصفا می دهد
ای سبب دلخوشی لاله زار
لطف توشامل شده که اینچنین
داده به ما جاذبه واقتدار
پرچم سبز حرم تو شده
ضامن آهوی دل بی قرار
دست تهی ,خوان عنایات تو
 تا بپذیری همه را در جوار
جان جوادت به گل خنده ای
ده به «مرصّع» سند افتخار
 
التماس دعا
میلاد حضرتش ودهه ی کرامت مبارک باد
  نظرات ( document.write(get_cc(13365282)) 1)

سرکار خانم فاطمه یعقوبی:جلسات ماهانه نقد و بررسی کتاب‌های شعر برگزار می شود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸     به همت واحد آفرینش های ادبی استان: جلسات ماهانه نقد و بررسی کتاب‌های شعر برگزار می شود                         مجموعه شعر های  «هفت پاییز بی تو » سروده فاطمه یوسفی و «این روزها که بی تو دلم تنگ است  »  اثر سید محمود زینلی پنجشنبه 21 شهریور ماه در سالن سینما بهمن حوزه هنری  با حضور شاعران و منتقدان ادبی نقد و بررسی می‌شود.                            
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری ، واحد آفرینش های ادبی  در نظر دارد تا در جلسات ماهانه، کتاب‌های شعر را با حضور شاعران و منتقدان ادبی نقد و بررسی کند.
در اولین جلسه از این برنامه مجموعه شعر های  «هفت پاییز بی تو » سروده فاطمه یوسفی و «این روزها که بی تو دلم تنگ است  » اثر سید محمود زینلی   با حضور علیرضا قزوه  و علی داوودی  نقد و بررسی می شود  و در ادامه شاعران حاضر به شعرخوانی خواهند پرداخت.
یادآور می شود زمان برگزاری برنامه روز پنجشنبه 21 شهریور ماه از ساعت 19:30 در محل سالن سینما بهمن حوزه هنری واقع در خیابان منتظری برگزار می گردد. نظرات ( document.write(get_cc(13366839)) 2)

اسماعیل پاده بان (ناطق) نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸
  دوبیتی به لهجه محلی ((درمیان))

 
بیـا تا یادِ اَیـُّمُ کُنِ ما
         گذر برپَشْنه ی کِشْمُ کُنِ ما
 اگر ازبَغْچه هادلْ مابگیره
         نظــربــرلاخِ مَسِنـْـگُ کُنِ ما
 
             .........................
             ..........................
 
به قُــــربُنِِ چَشُـــنِ بَدُمی شُ
              بَلَگَرْدُنِ غمزَه یْ خَنُمی شُ
کَجِکْما رْمی زنی رنگِ حَنَیی
             فدای کَکُــلُــنْ جوگندُمی شُ
 ---------------------------------------
معانی لغات
 
 
اَیُّمُ :ایّام ها ، روزها ، ایام گذشته         لاخِ مَسِنْگُ:نام کوهی      معروف در((درمیان))
کُنِ:  کنیم                              قُرْبُنِ:قربانِ           
پَشْنه: پایین ترین قسمت                 چَشُنِ:  چشم های                                                  
کِشْمُ: کشمان، زمینهای کشاورزی        بَدُمی: بادامی  
بَغچه: باغچه ، باغ کوچک             بَلَگَـرْدُنِ: بلا گردان    
بگیرَ: بگیرد                        غمْزَه یْ خَنُمی:نازوادای زنانه ،عشوه ی زنانه
شُ: شَوَم                            کَجِکْما:دسته ای موکه از زیرروسری زنان بیرون افتاده
رْ: را                              کَکُلُنْ:کاکُل های،موهای
حَنَیی:  حنایی                     
 
 
 
 
      نظرات ( document.write(get_cc(13366755)) 1)

آرش آهمند نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸

کوک کردم سازهای نابهنجار خودم را
ساختم با گیسوانت ، آخرش دار خودم را
مرگ را میخواستم من ، توی رگهایم کشیدم
با صدای سرفه هایم ، دود سیگار خودم را
آینه میخواست اما ، با خودم هم قهر بودم
هی عقب انداختم من ، روز دیدار خودم را
من خودم تقصیر کارم ، با شما رو راست بودم
این خودم بودم که دادم ، کل آمار خودم را
گر چه موهای تو روزی ، خود نماد زندگی بود
ساختم با گیسوانت ، آخرش دار خودم را نظرات ( document.write(get_cc(13366687)) 0)

مهدی خسروی خضری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸
 دوای درد کـهنـــه ام بدون تو تبرشــــده است  بهـانه نبودنـت کنـــار من سـفـر شـده اسـت
  من از نـــگاه این وآن نـدیـده ام پنــــاه را
 نمـک بـرای زخـم من دوا که نه شکرشده است
  تمام لحظه لحـــظه را بدون تو شــمرده ام
   
 شنیده ام که گفته اند دلت به من سپرشده است
  از آن همه نگاه ومهر فقط سکوت مانده است
   تمام کوچـه های شهر به رفتـنـت خبرشده است
  درخت خانه دلم غریب و خسته مانـــده است
  و این برای عشـــــق من نتیجه و ثمرشده است 
  تمام خواب هرشبم سیاه تیره مانـــده است
  درون سینه ام پراز گلایه وشررشـــــــده است  
  نظرات ( document.write(get_cc(13366598)) 0)

سیدروح الله فریدونی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸

 هنـــــوز منتظـــرم وعــده و وعیــدت را
به بی قــراری دل می دهـــم نویـــدت را
 
همیشه زندگی ام را به مرگ می بخشم
مگر که زنـــده نگهـــدارد او امیدت را


بهار من، پس ازاین عاجزانه می گویم
ورق بـــزن ورق زرد ســــررسیدت را


کویــــر با همه ی هیبتـش کم آوردست
که می کـــشم به رخ او تن سپیـدت را


و دست های خودم را به باد خواهم داد
مگر کـه شانه کنم شاخه های بیدت را

نظرات ( document.write(get_cc(13366489)) 0)

محمود مسعودی(ساده) نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸
شادم ولی گهی ز تو دلگیر می شوم
یکباره از زمین و زمان سیر می شوم
چون می نهی به کوه غمم درد انتظار
بی آه و پرشکسته زمینگیر می شوم
گر میروی به دام کسان یاد من مکن
اما بدان ز سوز هجر تو تبخیر می شوم
با ذره ذره های یاد تو دلخوش بُدم ولی
چون قطره ای ز چشم تو تقطیر می شوم
قاری مصحفم که ز عشق تو بی صدا
با هر قرائت عین تو تکفیر می شوم
ساقی به کوی میکده راهم نمی دهد
بنگر چگونه من بجای تو تحقیر می شوم
رودی که راهی دریاست زنده می ماند
تنها به وصل روی تو اکسیر می شوم
تقوی به گوشه ای نه و حکم دین کنار
قاضی منم به حکم تو تسخیر می شوم
با سادگی کلید قفل وفا را شکسته ای
در حیرتم چگونه با کلید تو تعمیر می شوم نظرات ( document.write(get_cc(13365243)) 0)

محمد نوزادی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸
 
امشب
 در فردوسی هستم 
که بی تو جهنم است
شانه ام
گیسوان ژولیده زندگیم را سامان نمی دهد
زانوانم
 مرهم هق هقم نمی شود
صدای جیرجیرک 
پتک تنهایی بر سرم می کوبد
انگار چشمانم 
از تمام بدبیاریهایم سان می بینند
و دلتنگیهای عالم 
در سالن سینه ام 
مجمع گرفته اند
دعا کن 
این میزبانی آخر باشد
دارد اعتصاب می کند
قلبم نظرات ( document.write(get_cc(13365227)) 0)

مجید رضا خزاعی وفا نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧
 
 
بالاخره پس از مدت ها انتظار
میهمانید به غزلی ناب از استاد مجید رضا خزاعی وفا
 
 
زعشق روی تو ای گل ترانه می گویم
هزار شعر تر عاشقانه می گویم
در انتظار تو خونم زدیده جاری گشت
حدیث حجر تو را بیکرانه می گویم
من از گلایه بیداد این شب ماتم
زجام و ساغر و چنگ و چغانه می گویم
کراست طاقت تکرار این قصیده درد
که من زجور و جفای زمانه می گویم
من از سلاله عشقم غلام باده ناب
زبیم شحنه سخن محرمانه می گویم
بگو الهه عشقی بگو خدای منی
بگو سپیده بختی تو یا نه می گویم
منم که ارزش گل  را چو عشق می دانم
منم که وصف تو را جاودانه می گویم نظرات ( document.write(get_cc(13222362)) 4)

محمد رضا حسینی مود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧
بر ردپای آفتاب عصر
شلیک شد شش تیر پی در پی، آویز شد از پشت زین مردی
افتاد برنو بر کف دره ، از شانه ی کوه آهنین مردی 
می تاخت اسب و پره ی بینی ش، می زد به بوی زنده ی باروت
بر کوه و صحرا بذر می افشاند، از انتهای آستین مردی
می تاخت اسب و یال خونینش ، هاشور می زد بر نگاه کوه
بر ردپای آفتاب عصر، آهسته می شد نقطه چین مردی
خان و مباشرهاش در ایوان، گرم ذغال سرخ قلیان ها
_افتاده بود آتش به گندمزار، بر حاصل صحرانشین مردی_
فردا به دوش سایه هایی گنگ ، در کوچه های تنگ آبادی
می رفت تا پای سپیداری، آرام گیرد نازنین مردی
هر قطره ی خونش به بارآورد، آزاده مردی را به کوهستان
تکرار می شد در صدای کوه،  نام بلند این چنین مردی  نظرات ( document.write(get_cc(13310766)) 0)

احمد پروین نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧
مجموعه تهی
 
من مردی از کویر فقیه دل خودم
بی مشکلم چرا که خودم مشکل خودم
 
مجنون منم که باز به این حال آمدم
من جاودان از این تسلسل نا باطل خودم
 
گرداب می رسد همه را آب می برد
چون عاشقم دوباره لب ساحل خودم
 
مهمان من خداست و افطار می کنیم
با خرده نان بی کلک منزل خودم
 
آخر چقدر مسئله را سخت می کنی
سن مرا مپرس که من غافل خودم
 
آیا ریاضیات مرا کشف می کند
مجموعه ای تهی که فقط شامل خودم
 
مجذور زندگیست همین قطره های اشک
تقسیم من به غایت غم به حاصل خودم نظرات ( document.write(get_cc(13310742)) 0)

غلامحسین چهکندی نژاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧ افسانه " ازمجموعه شیار شامگاه "       در حسرت بارانم
 
و بام خانه گلین من
زیر تابش گر گرفته آفتاب
                        تشنه است
در حسرت بارانم
و خانه کویری من
روی شانه خاک
            افسرده است
 
در حسرت بارانم
در آسمان خانه ام
نشان ابر
            افسانه است
  نظرات ( document.write(get_cc(13310702)) 0)

محمد رضا عباسی بیژائم «ساهر قهستانی» نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧ «تو را نادیدن ما غم نباشد      که در خیلت به از ما کم نباشد» جهان گشتم ولی در جمع خوبان     کسی بر راز من محرم نباشد بر این زخم دلم در هر دو عالم      به غیر از گونه ات مرهم نباشد تو خو دانی گل از باغ چیده         به دست  دلبران  خرم نباشد کسی باشد  کشد بار غمم را ؟        اگر باشد غم همدم نباشد مرا این نوش و نیشت رام دارد      ولیکن بی وفا ! هر دم  نباشد دو زلف حلقه بر گردن به دستم      اگر دادی به مژگان نم  نباشد بسی دلدادگان با غمزه کشتی        که کم از جنگ با رستم نباشد زمانه بشکند پشت کسی که         به عالم یار وپشت هم نباشد به« ساهر »نازنینا کن مدارا           نگو حسن و وفا توأم  نباشد
نظرات ( document.write(get_cc(13310674)) 0)

زهره مسعودیان نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧
«فرقت شهید»
در بلندای صعود قله های پرفراز،
آنگاه که تمام شکوه تو را،
آنگاه که تمام جبروت بی همتای تورا،
در جامه ای سپید،
بر شانه های شهر شهادت عبور می دهند،
در کدامین خاک آرمیده ای؟
تا زیبا ترین شعرم را برای تو بسرایم.
 
ای حس پرغرور عشق!
سکوت لحظه ها، تصویر غم انگیز فاصله ها را رنگ می زند
و خسوف دلتنگی ها، بر منظر تاریک دیدگاه سیاه،
سایه های روشن غم می گسترد
از کدامین شهد سرخ آفتاب شهادت نوشیدی؟
تا شتاب گام های تو را در شعر پر سکوت خویش تعبیر کنم؟
 
و تو ای جلوه گاه شکوه یک ستاره
که خون سرخت از دشت های تشنه،
در پیچ و تاب عروج آسمان ها پیچید،
در کدامین دامن پر از شقایق و یاس خفته ای؟
تا سپیدترین شعر نابم را برای تو بخوانم ...
زهره مسعودیان – دبیر ادبیات آموزش و پرورش شهرستان بیرجند نظرات ( document.write(get_cc(13310649)) 1)

محمد رضا عباسی بیژائم « ساهر قهستانی » نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠ میان باریک خوش خط ونگاری  دو ابرو چین و قامت شاهواری نظر بازی که در مستی هراسان          هزاران دلربا کرده حصاری توگفتی در یم و در بطن ماهی             به صوت عذب بلبل کرده زاری مرا با این کمان ابرو حسابی ست          مواعیدش به وقت عشق بازی نوازد چنگ او بر این دل ریش           دمادم زخمه ای کافتاده کاری کنار خانه اش دل بسته دارم                که خار از گل نگیرد سرفرازی اگر « ساهر » غم عشقش نباشد            چو شاخی خشک باشد در بهاری
سراینده : محمد رضا عباسی بیژائم « ساهر قهستانی » نظرات ( document.write(get_cc(13269075)) 1)

فهیم بخشی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠  در صحنه ای که معنی بودن دقیقه هاست
بنشین بگو غزال غزل های من کجاست؟
با این کلاف گم شده در وادی  بلا
کی؟،ازکجا؟،چگونه بدانم چه در خفاست ؟
وقتی که قصه های خیالی خدا شده است
کو آن پیمبری که بگوید خدا خداست
وقتی که کام ها به عطش مبتلا شدند
کو سهم من؟ که پرسش مرسوم و نخ نماست
آنجا که طول زندگی از عرض برتر است
فارغ شدن زجمع دقایق چه با صفاست
وقتی خودت حساب دلت را رسیده ای
دیگر حساب  کار تو از مردمان جداست
 
سراینده : فهیم بخشی
بیرجند نظرات ( document.write(get_cc(13268848)) 0)

سیدمحمود زینلی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

می نشست ودوباره بر می خواست ،ازنگاهش غبارغم می ریخت
 طرح فریادی ازشقاوت دهر،روی لبهای او بهم می ریخت
درعبورازهجوم طوفانها ، پرده پرده دلش چه می لرزید
دست این روزگاربی فرجام ، هی به کامش دویده سم می ریخت
دخترک بالباس گلدارش ، بادودست نحیف وتبدارش
آرزوهای کوچک خودرا ، روبه گلدسته حرم می ریخت
روی لبهای کوچکش دیدم ، ارتعاش دعای شبهایش
بغض چندین قبیله باران را ، تازند ریشه ستم می ریخت
دختری ازتبار حادثه بود، زخم چندین پرنده بربالش
بالهای سترگ رنگینش ، پیش چشمان مضطرم می ریخت
شانه های نحیف ولرزانش ، درهجوم پلید قارونها
زیرو رو میشد و تکان می خورد،مثل آن لحظه ای که بم می ریخت
ناگهان شورتازه ای افتاد ، روی دستم جنازه ای افتاد
دخترک رفت وروی این قلبم، داغ چندین برابرم می ریخت
 
                      بیرجند 92/5/21
 http://www.zaynali1349.blogfa.com/ نظرات ( document.write(get_cc(13252733)) 1)

محمد حسین اخباری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧
علی (ع)
فاتح خیبر زعیم عالی اعلا علی (ع)
هست تنها خانه زاد ایزد یکتا علی (ع)
بر خداوند جهان عبد و به ما مولا علی (ع)
باب والا اعتبار یازده معصـوم پاک
بر پیمبر او برادر همسر زهرا ، علی (ع)
اولین مسلمین بعد از نبی آخرین
فاتح خیبر زعیم عالی اعلا علی (ع)
شیر دریای شجاعت ، مرد مردستان عشق
در همه اوصاف نیکـو هست بی همتا علی (ع)
زاهد شب زنده دار و شیر در روز نبرد
آنکه ننمودی به عمرش پشت بر هیجا علی (ع)
آنکه بر جای پیمبر خفت از روی خلوص 
تا کند ایثار را اندر جهان معنا علی (ع)
وآنکه انگشتر به سائل داد هنگام رکوع
وآنکه بر منبر " سلونی" گفت بی پروا علی (ع)
مجمع گلواژه هایش هم فصیح و هم بلیغ
می نماید خطبه ای بی نقطه را انشا، علی (ع)
استخوانی در گلـوی و خار در چشم ایستاد
تا کند اسلام را بعد از نبی احیا علی (ع)
گر پیمبر می کند مه را به اعجازش دو نیم 
وآنکه او شق القمر از تارکش پیدا علی (ع)
مسجد کوفه نمودی ثبت مظلومیتش 
تا کند با خون خود آن متن را امضا علی (ع)
شعر اخباری اگر چه عطر از او یافته است
لیک می دانم نشد یک قطره از دریا علی (ع)
نام نیکوی علی (ع) شد بهترین حسن ختام
یا علی و یا علی و یا علی و علی (ع) نظرات ( document.write(get_cc(13252729)) 2)

حسین آشیان نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

ایثار
پیچد به جهان ندای هل من ناصر ... 
تا هست به دهر نام و آثار حسین
سرگشته شود جهان ز اسرار حسین
مصباح هدایت است و کشتی نجات
روشنگر راه ماست انوار حسین
پیچد به جهان ندای هل من ناصر
گویند،کجایند پس انصار حسین
هنگام نبرد ببین آن آتش جنگ
در فکر نماز است ، ببین کار حسین
پیمان شکنان خیمه به تاراج برند
هیهات ببین تو حد انکار حسین
جانش به کف و سرش به تشت خونین
احسنت به این شویه ایثار حسین
حسین آشیان-
خراسان جنوبی -
شهرستان بشرویه نظرات ( document.write(get_cc(13252723)) 0)

غلامسین یکه خانی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧
  السلام علیک یا مهدی ( عج )   بیا که زنده نمایم ز دیدنت جان را   حیات تازه ببخشم تمام انسان را   به بوی آنکه به مویت غبار ننشیند   به آب دیده بشویم کف بیابان را   ز بس که استخاره نمودم به لحظه ی دیدار   گرفته گرد خجالت خطوط قرآن را   ز طعن مردم کج بین به تنگ می آیم   قیام کن تا که ببندم دهان ایشان را   اگر چه عمر گذشته حساب کن ما را   که دود کند تبه می کند زمستان را   فکنده منفعت از بس که سایه بر عالم   نمانده شاخصه ای کافر و مسلمان را   نه میش ، میش و نه گرگ آن اصالت گرگ است   کساد کرده دو تایی کلا شیطان را   کلاغ می وزد از سمت آسمان بهار   گرفته رنگ سیه ، حس و حال بستان را   دلت چگونه گواهی دهد که می بینی   نموده قبضه گروهی لئیم ، میدان را !؟   نگاه دیده و دل با افق گره خورده   که بلکه پرده گشایی رخ درخشان را   نه من فتاده ی این انتظار سنگینم   نمانده طاقت و صبری تمام ایران را   بیا که خوانده ام از جای پای بیداری   شروع تازه و تفسیر خط پایان را   غلامسین یکه خانی  -  شهرستان سربیشه نظرات ( document.write(get_cc(13252719)) 0)

سعید قلی نژاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧ شیفته ی با تو بودنم         رفتی تو تا بپا کنی از عشق خانه ای      دریا رها نموده به شوق کرانه ای   قلب تو با کس دگری است ، حدس می زنم دیدم نشانه ای ، سر تو روی شانه ای   اما بگو که بود ، به جز من فدای تو مانند من که داشت ، دل عاشقانه ای   این آتشی که در دل من کره ای بپا هر لحظه می کشد به وجودم زبانهای   عشق من از سر تو چه راحت پرید و رفت مثل کبوتری ز لب بام خانه ای   راهت چه راحت از من بیچاره شد جدا ترکیده بغض من ز چنین بد زمانه ای   تنها پس از تو از من درمانده مانده است اشکی که می چکد وسط هر ترانه ای   اما هنوز ، شیفته ی با تو بودنم بی هیچ علتی و بدون بهانه ای   نظرات ( document.write(get_cc(13252714)) 0)

سمانه اسحقی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧
مشق مولایی
 
نور در دریا چرخ زد
ابر به سجده ی زمین آمد
و آسمان بر زمین بوسه زد
اعجاز زمین در تابش خورشید متبلور گشت
کوه در شریان دین جریان یافت
گوشه ی آسمان در گوش خورشید زمزمه کرد
و آنکه می آید از مشرق مردانگی . . .
و ابهام پنجره های غبار گرفته ی اذهان را
با دم مسیحایی خویش
حیاتی دوباره می بخشد
تابلوها خشمگینند
و آینه ها مجریان اخبار عرشند
راز خیانت نیلوفر های آبی مرداب را بر محراب ها آویخته اند
و فردا نادانی شمشیرها را دار خواهند زد
نبض زمین به آرامی میزند
کتاب ها ، عشق را آبستنند
کودکان پنجره ها ، آفتاب را جریمه شده اند
امشب را تا به مشق " مولایی " می نویسند
و فردا انگیزش خورشید است
باران را رخصتی است برای باریدن
 
سمانه اسحقی - شهرستان سرایان
  نظرات ( document.write(get_cc(13252711)) 0)

سعید قلی نژاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧ در کنار عاشق دلمرده اش می ایستد
... 
در کنار عاشق دلمرده اش می ایستد...
با همان ژست همیشه برده اش می ایستد
روی قلبش می نویسد عشق و می داند که سرو
بیصدا با خنجر در گرده اش می ایستد
زیرپیمان می زند معشوق و عاشق همچنان
بر سر سوگندهای خورده اش می ایستد
آی دلبر ! باغبان گر صحبت گل بایدش
در زمستان با گل پژمرده اش می ایستد
آه میگیرد دل آیینه را وقتی که مرد
روبروی چهره ی افسرده اش می ایستد
عشق یعنی اینکه یک گنجشک می میرد و بعد
تا قیامت پای جفت مرده اش می ایستد نظرات ( document.write(get_cc(13252703)) 0)

عبدالله حیدری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

جناب آقای عبداله حیدری فرهنگی.کارشناس زبان و ادب فارسی.ساکن خضری
استان خراسان جنوبی
 
یادگاریَت
تو خواستی که من ابر بهاریَت یاشم
و رود های خروشان جاریَت باشم
مرا تحمّل سلول انفرادی نیست
اجازه ای بده در بند کاریَت باشم
اگر دوباره نمی بینمت، اجازه بده
همیشه در پی چشم انتظاریَت باشم
قفس برای دلم تنگ نیست وقتی که
برای از تو سرودن قناریَت باشم
چه می شود که شبیه غزل شوی تا من
ردیف قافیه های کناریَت باشم
شبیه قلب کشیدی مرا به روی درخت
فقط برای همین : یادگاریَت باشم
http://heidari56.mihanblog.com/
نظرات ( document.write(get_cc(13252684)) 0)

علی عبدالهی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧
 

 اندوهیاد ۶
(برای علی نجفی که اکنون
شاعر دیار سایه هاست)
 
قطار از کنار گورستان گذشت
در نیمه شب تابستانی
در نخستین بارانی
که خاک تو را گل می کرد.
هوا
شراب ریواس بود
آذرخش های بی گاه
در سیاهی بیهوده گم شدند
همچنانکه تو.
 
اکنون آرامش تو
ماران  خون – مست  را
بی قرار
از خواب پرانده ست
در نشئه ی کلماتی که
بربرگهای بی نوا ننشاندی شان
و اکنون
زیر دندان ماران
فریاد می کشند و
بر تو ناسزا می بارند.
 
به احترام دوستان قدیم
برخیز
کلاهت را روی گوشهایت بکش 
هنوز
کشیشان یخی ات در قطب
رغمارغم گرمایش زمین
آب نشده اند
و انجیل یهودا را
نوشته بر پوست خرسها
به زبان برف زمزمه می کنند.
 
برخیر و
سرخوش
پی خوان افیون و تلخابه شو
نمی شود به باغ خیام آمد و
گلوخشک
فقط خیره شد
به سروهای بلند و جام واژگون
نمی شود از غریوهای تو زیر دندان مار
به شادیاخ گریخت و
دل خوش کرد که
 "پیش از من و تو
 لیل و نهاری بوده است ! "
نمی شود
همیشه از گویایی[1]
به خاموشی نشست
و آن را چون یاسای مقدسی
به ایما اندرز داد
بی های و هویی
که از دهان تو برخیزد .
بی آه و ناله ای
تا واعظان یخ را آب کند.   نظرات ( document.write(get_cc(13252637)) 0)

محمدحسین بهدانی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٥/٢٥

 
شهر کویری من
شهر من گرچه کویریست، ولی آباد است
عشق من پرسه ی شبهای رحیم آباد است
گرچه یک قطب تجاریست مدرس، اما
در دل شهر چنان منطقه ای آزاد است
نرخ اجناس نجومی و فقط بهر خرید
با کلاسیش! دلیل همه ی افراد است
قیمت ملک در اسطبل علم بیشتر از
قیمت کاخ که نه، موزه ی سعدآباد است
روز بازار و به شب از کرم جنس لطیف...!
مهد انواع مدل یا خود عشق آباد است
دوش رفتم به تقاضای رفیقی که خودش
دیروقتیست به این پرسه زدن معتاد است...
دیدم او را که به او یک شبه دل دادم من
او به یک شب به همه اهل محل دل داده است
خاطرات من و « شیرین رحیم آبادی »
همه از ماه پر از حادثه ی خرداد است
شب جشنی که نه پیغام سیاسی دارد
که دلیلش فقط آن عرصه ی باداباد است
آن جوانی که همه زندگی اش اندوه است
بی سبب نیست اگر در پی بزمی شاد است
سال ها داد من و جمله رفیقان این است
«آن که البته به جایی نرسد، فریاد است» نظرات ( document.write(get_cc(13242438)) 1)

مرضیه ذاکری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤
دیری است دو رنگی همه ی رنگ من است
این شعر فلاکت زده اهنگ من است
اهنگ من از جدایی یاران نیست
 از غصه ی این قلب پر از زنگ من است
قلب من اگر سرد ولیکن بی تاب
 قلب تو همین نبض هماهنگ من است
اسرار تو گر لطف خدایی دارد
 اسرار من از خاطر دلتنگ من است
بیگانگی ام ز خویش درمان نشود
بیگانگی از تو مایه ی ننگ من است
گر می روی از دیار سرگردانی
 اهسته برو زمانه ی مرگ من است
ای سلسله دار عشق اسوده بخواب
 لا لا ئی تو ترانه ی چنگ من است نظرات ( document.write(get_cc(13238068)) 0)

حبیب حاجی پور نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۳

در معمای زلف تو بانو،چقدر جبر و احتمال شدم
تا بیابم جواب مسئله را،چند سال است پاسگال شدم
سال ها پیش آفریده شدم،در میان نگاه آبی تو
این چنین ساده و قشنگ و زلال،زاده ی خطه ی شمال شدم
می چکد خنده های سرخی از،تاک های مقدس لب تو
تا که نوشیدم از شراب لبت،مهر بر لب زدند و لال شدم
کعبه ی چشم های مشکی تو،قبله گاه نماز من شده است
تو پیمبر شدی برای دلم،من برای دلت بلال شدم
هر چه در خاطرات سُر خوردم، تا بفهمم تو در منی یا من
پاسخی را نیافتم اما،و به جایش پر از سوال شدم نظرات ( document.write(get_cc(13236730)) 0)

محمود مسعودی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢

 
در کویرستان نگینی هست نامش بیرجند
شرق ایران را بهینی هست نامش بیرجند
در میان  بادهای  سخت و شب های کویر
عشق با جانها قرینی هست نامش بیرجند
زعفران محصول بی آبی و رنج مردمان
در گلستانش امینی هست نامش بیرجند
گلرخان عناب لبها چون هویدا می کنند
بر لب عالم طنینی هست نامش بیرجند
هر که بر یاقوت قرمز بنگرد عاشق شود
کشور جان را عجینی هست نامش بیرجند
کاج ها سبزینه باغ رفاقت گشته اند
بهر کاجستان یقینی هست نامش بیرجند
یک طرف مومن و سوی دیگرش را باغران
در میان شهر حصینی هست نامش بیرجند
مردمانی پاک تر از آفتاب گرم لوت
دلبر زیبا گزینی هست نامش بیرجند
روشنی جویند از اعماق تاریک قنات
در زمین عدن برینی هست نامش بیرجند
کس ندانست بیژنش کندست یا افراسیاب
در ضمیر دل مهینی هست نامش بیرجند
  ساده را عاشق نموده خاک بی تاب کویر
زانکه در قلبش نگینی هست نامش بیرجند
در کویرستان سریری هست نامش بیرجند
شرق ایران را دلیری هست نامش بیرجند
در میان  بادهای  سخت و شب های کویر
عشق پاک سربزیری هست نامش بیرجند
زعفران محصول بی آبی و رنج مردمان
در گلستانش امیری هست نامش بیرجند
گلرخان عناب لبها چون هویدا می کنند
بر لب عالم نفیری هست نامش بیرجند
هر که بر یاقوت قرمز بنگرد عاشق شود
کشور جان را وزیری هست نامش بیرجند
کاج ها سبزینه باغ رفاقت گشته اند
بهر کاجستان شهیری هست نامش بیرجند
یک طرف مومن و سوی دیگرش را باغران
در میان کوه شیری هست نامش بیرجند
مردمانی پاک تر از آفتاب گرم لوت
دلبر روشن ضمیری هست نامش بیرجند
روشنی جویند از اعماق تاریک قنات
در زمین خیر کثیری هست نامش بیرجند
کس ندانست بیژنش کندست یا افراسیاب
در ضمیر دل سفیری هست نامش بیرجند
  ساده را عاشق نموده خاک بی تاب کویر
چونکه در قلبش اثیری هست نامش بیرجند
http://www.birjandpic.blogfa.com/ نظرات ( document.write(get_cc(13227872)) 2)

مصطفی برزگر نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢
رنگ می بازند
رنگ ها 
آدم ها
خاطره ها
 
و چه زود فراموش می شوند
 
حرف ها
 
قول ها
 
پیمان ها..
 
عادت کرده ام
 
به این که هستم
 
به این که نیستی
 
آری ای همیشه دست نیافتنی
 
من از یاد تو رفته ام
 
و تو از ذهن قاب عکس ها..
 
 پ.ن: 
باشد این راز میان من و معشوق و خدا
که من این سیب ز عشق رخ حوا چیدم..
http://navayeehsas.blog.ir/ نظرات ( document.write(get_cc(13227834)) 0)

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر **

فهیم بخشی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٧
بگذار من هامون بگریم
این مه کمان ابرویش با هر هلالی فرق دارد
این نقطه ی پیوند دل با هر وصالی فرق دارد
کرببلا میدانگه ققنوس های سرخ نای است
پر پر شدن در آن مکان با این حوالی فرق دارد
آنجا تمام قرن ها در یک سلام ساده جاری است
تقویم آن با ماه و سالِ سرد و خالی فرق دارد
یک حج رها گردید تا معنای حاجی زنده ماند
آیینه ی آن حاجیان با هر زلالی فرق دارد
فرزند زهرا در دل شب خطبه ی: هل من؟ ندا داد
این بار این پرسش دگر با هر سوالی فرق دارد
معنای بودن در "تمنای نبودن" جلوه گر گشت
این شیوه ی بودن  دگر با هر روالی فرق دارد
هفتاد و دو خورشید عاشق گرد یک پیمانه گشتند
مردان حق تدبیرشان با هر رجالی فرق دارد
یک سوی خصم بیشمار آن سوی فرزندان هستی
قانون این میدان دگر با هر جدالی فرق دارد
دژخیم های زور و زر تزویر را یک کاسه کردند
گمراهی این بارشان با هر زوالی فرق دارد
هر روز می باید کزان  پیمانه پند وعبرت آموخت
زیرا که این غم معنیش با هر مَلالی فرق دارد
 بگذار من با کاسه های پر زخون هامون بگریم
کین اشک ها با ناله های انفعالی فرق دارد
سراینده : فهیم بخشی
1392/08/14 نظرات ( document.write(get_cc(13641775)) 0)

علی میرزایی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٢
دقیقه ی نود
نجوای برگ های خزان دیده با نسیم
با گوشم آشناست که عمری خزانیم
گشتم جدا ز شاخه در آغاز غنچه گی
خیری ندیده ام ز بهار جوانیم
بودم چمن برای جوانان کشورم
سهمی نه از چمن نه ز جام جهانیم
دامن کشان رسیده ام اکنون به قله ای
موسی صفت نظاره کنم تا شبانیم
در چارچوب صحنه ی شطرنج زندگی
بودم پیاده ای که نبودی نشانیم
تیپا چو سنگ خور ده ام از شاه و از وزیر
ای اسب همتی که به ساحل رسانیم
دیگر نمانده پنجره ای باز رو به من
غیر از دقیقه ی نود زندگانیم
دارد (رها) امید چو بازی تمام شد
دست مرا بگیری و از در نرانیم
علی میرزائی نظرات ( document.write(get_cc(13620608)) 0)

امیر نظام دوست نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٠ رگ‏های مرا تیغ به تیغ از تو نوشتند...   ای شادترین قصه‏ی این حول و حوالی
معنای تمامی مضامین خیالی

ای شعرتر از آینه‏ها ، شعرتر از آب
دستان تو آرامش دریای پُر از خواب

یک شعر رسیده است ولی قصه ندارد
من منتظرم کز نفست عشق ببارد

پلکی بزن و قصه‏ی خود را به من آویز
دستی بده تا شعر شود خانه‏ی پاییز

از آرش و البرز به من هدیه رسیدی
چون روح در این کالبد خسته دویدی

نقشی شدی و منتشری در نفس من
جاری شده‏ای در همه جای قفس من

فریاد شدی داد شدی صاعقه آمد
ابری شدی و شعر پر از واقعه آمد

پرواز شدی شعر پر از شانه به سر شد
آرام شدی سینه‏ات از عشق که تر شد

یک لشکر نعره به نشابور رسیدند
صد تار شکستند و به سنتور رسیدند

بردند و شکستند و بریدند پَرَت را
آویز نمودند از این قصه سرت را

یک کوه سر از واقعه‏ی عشق خبر شد
این عشق خودش باعث این خوف و خطر شد

افتاد نگاه تو به دروازه‏ی شیراز
پیچید در افسانه‏ات آوازه‏ی شیراز

رگ‏های مرا تیغ به تیغ از تو نوشتند
کاشان شدی و خاک مرا با تو سرشتند

فریاد شدی ولوله در جام جم افتاد
قلیان شدی و حرمت تو از حرم افتاد

 هی درد شدی درد شدی درد مجسم
آنقدر که حالا شده‏ای مرد مجسم

هی داغ پس از داغ به دستان تو بستند
هی ریشه شدی ساقه شدی باز شکستند

هرچند شکستند ولی باز درآمد
این ریشه از اعماق سرآغاز درآمد

این ریشه به اعماق دماوند رسیده‏ است
از حرف گذشت است به سوگند رسیده است

سوگند که تو وارث دریای جنونی
تو وارث صدها تنِ آغشته به خونی

هر چند تو را پشت شکستند ولی تو
تهمت به سراپای تو بستند ولی تو

پرواز کن ای گربه‏ی شیرانه تن من
پرواز کن ای مهدِ دلیران وطن من نظرات ( document.write(get_cc(13610381)) 0)

استاد سعید عندلیب نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
"لولاک چشمانت"
گم می شوم هر روز در پژواک چشمانت
آنک ! منم ناکام از ادراک چشمانت
سرمست انگور نگاهت می شود ذوقم
وقتی که مستی می چکد از تاک چشمانت
تیغ نگاهت را دل من برنمی تابد
می ترسد از بدمستی بی باک چشمانت
یک شب کنار غربت دلتنگی ام بنشین
اختر ببار ای ماه ! از افلاک چشمانت
در آیه ریزانِ شب معراج لبخندت
پر می کشد افلاک تا لولاک چشمانت نظرات ( document.write(get_cc(13608596)) 0)

محمد رضا حسینی مود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
یدی چگونه سرو با خاری برابر شد
هر جا شغادی بود با رستم برادر شد
خورشید ماند و هرزگی های علف زاری
تا باغ خالی از درختان تناور شد
هاشور خورد ازتیرگی پیشانی مشرق
هر جا کلاغی بود هم بال کبوتر شد
هر قوی زیبای که می چرخید با جفتش
در برکه ای از اشکهای خود شناورشد
هر جا امیری بود وخونی از دلیری داشت
هر خانه ی این شهر او را "فین" دیگر شد
"اسکندر" شب نوچه هایش را به شهر آورد
تا "پهلوان نایب" بدون یار "یاور" شد
گوساله ای ماند و خدا هراه موسی رفت
تا سامری در باور این قوم باور شد
هر استخوانی از برادر هایمان جا ماند
در دست های نابرادر تیر و خنجر شد
شد زنده آن روزی که زیر پای هر اسبی
گل های گیسوی یک ایراندخت پرپر شد نظرات ( document.write(get_cc(13608584)) 0)

آرش آهمند نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩ پروانه دیگر
 
می بینمت در دست یک دیوانه دیگر
خُب شانه های من نشد ، یک شانه دیگر
شمع دلم سوزانتر از خورشید امسال است
پروانه می سوزد پِیَش پروانه دیگر
ساقی اگر بستی برویم در ، ملالی نیست
میخانه ی اینجا نشد ، میخانه ی دیگر
از زندگی خوردم ، تو که یک قسمت از آنی
از بخت هم یک ضربه ی جانانه ی دیگر
گفتی نمی خواهی من دیوانه را اما
می بینمت در دست یک دیوانه ی دیگر نظرات ( document.write(get_cc(13608572)) 0)

احمد پروین نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
 
 
 
 
کیش مهربانان
گفتم بیا که مستم گفتی بگو بگو نیست
بی آبرو شدم من ، این آب ، آب جو نیست
گفتم به گریه اما با خنده طعنه کردی
در کیش مهربانان این رسم گفتگو نیست
دریای اشک چشمم خشکیده ، قحط آب است
خشکیده چشمم اما هرگز بی آبرو نیست
گفتم بیا بنوشان گفتی نمی شود نه
ذوق قدح ندارم گفتی تب سبو نیست
در آسمان چشمت یک آسمان ستاره
می میرد آنکه آنجا سرگرم جستجو نیست
گفتم نگو که با من ذوق طرب ندارم
اینقدر بد شنیدن از چون تویی نکو نیست نظرات ( document.write(get_cc(13608533)) 0)

سعیدقلی نژاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤ من از نگاه قشنگ تو قند می گیرم کنار نام بزرگت سپند می گیرم اگرچه از وطنم دور گشته ام اما هنوز قافیه را بیرجند می گیرم      ×××××××××   سراز دنیای تارم در بیاری مرا از حال زارم در بیاری قسم خوردی که با چشمان مستت دمار از روزگارم دربیاری http://dar7kavir.blogfa.com/ نظرات ( document.write(get_cc(13582646)) 1)

حبیب آقا حسنى نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
حبیب آقا حسنى
 »خوشنویس«
    در سال 1345 در نهبندان متولد شد.  آقاحسنى پس از پایان دوره ابتدائى و متوسطه به بیرجند آمد و در بنیاد شهید بیرجند به نقاشى و خوشنویسى مشغول گردید. روزى از روزها چشمش به تابلوى انجمن خوشنویسان بیرجند افتاد .این امراو را به وجد آورد که این موضوع را جدى بگیرد . پس از سه سال به دانشگاه بیرجند راه یافت و همزمان در جهاد دانشگاهى به تعلیم خط پرداخت . در سال 1368 به اخذ لیسانس ادبیات نائل آمد. او در سال 1369 به تهران آمد و خدمت سربازى را در تهران گذرانید. در سال 1370 بدون استفاده حضورى از محضر اساتید خوشنویس تهران ، با شرکت در امتحانات خوشنویسى به اخذ درجه ممتاز از انجمن خوشنویسان نائل گردید. او بلافاصله در کلاسهاى دوره فوق ممتاز استاد غلامحسین امیرخانى شرکت کرد و این دوره را نیز با موفقیت گذرانید. 
    وى در حال حاضر عضو انجمن خوشنویسان تهران ، عضو انجمن بیرجندیهاى مقیم تهران و از همکاران سازمان صداو سیماى جمهورى اسلامى ایران مى‏باشد.
    آقاحسنى گاهى نیز شعر مى‏سراید 
 نمونه‏اى از اشعار و خط وى آورده مى‏شود:
 
با تمام مردم انسان بخند
 
 همچو گل با بلبل خوش خوان بخند
ساغرى مى گیر و با جانان بخند
 گر که معشوقى گزیدى شوخ چشم
با شراب و ساغر و پیمان بخند
 با دلى خونین و با قلبى حزین
همچو جام اندر کف یاران بخند
 در زمستان و بهار و در خزان
همچو گل در باغ و در بستان بخند
 تربتت خواهى شود آرامگاه
با نظر با زان و با رندان بخند
 در سیاهى و سپیدى زمان
چون فروغى در سحرگاهان بخند
 قلب انسان‏ها شود تا خانه‏ات
با تمام مردم انسان بخند
 چونکه درد عاشقان هم بى دواست
بر شفاى درد بى درمان بخند
 گر به رویت کس نخندد یک دمى
با سبک بالان باایمان بخند
 نان خشکى گر که هست و گرکه نیست
با صفاى پاک درویشان بخند
 داغهاى سینه سوزت گرچه هست
چون شقایق با دلى سوزان بخند
 گر چه نادانان بسیارند لیک
تو به ریش مردم نادان بخند
 اى حبیبم با سمن بویان بخند
با شراب و عشق و با یزدان بخند نظرات ( document.write(get_cc(13582600)) 0)

‌علی جهانیان نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
‌شعری از جناب اقای علی جهانیان 
 
 وقتی به آسمان دلم وصل می شوی 
 آبی ترین ترانه ی این نسل می شوی 
 امشب برای این همه آغوش بی گمان 
 مردی کپی برابر با اصل می شوی 
  نظرات ( document.write(get_cc(13582588)) 0)

حسین رفیعی:غدیر با درخشش هرچه تمام‌تر در شعر فارسی منعکس شود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤ غدیر با درخشش هرچه تمام‌تر در شعر فارسی منعکس شود


جناب اقای حسین رفیعی
رییس کانون هنرمندان خراسان جنوبی گفت: غدیر با درخشش هرچه تمام‌تر در شعر فارسی منعکس شود.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه خراسان جنوبی، حسین رفیعی در جشن غدیر که با حضور هنرمندان استان برگزار شد، گفت: هنرمندان، شعرا و نویسندگان نقش مهمی در هدایت افکار عمومی دارند و باید در ترویج فرهنگ غدیر نهایت تلاش خود را به کار ببندند.
وی با اشاره به اینکه این مراسم به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد با همکاری کانون هنرمندان برگزارشد، افزود: رویکرد ما در این گونه برنامه­ها بر این است که مردم به نحو شایسته از هنر آگاه و بهره ببرند.
رییس کانون هنرمندان خراسان جنوبی اظهارکرد: مردم می­توانند از طریق ابزار هنر و تجلی جذابیت­های معنوی، بامسائل ارزشی و اجتماعی ارتباط برقرار کنند.
درپایان جمعی از شعرا به سرودن اشعارخود با موضوع غدیر پرداختند.                     نظرات ( document.write(get_cc(13582537)) 0)

سید ایوب کاظمى نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - شنبه ۱۳٩٢/۸/٤
    گوش کن تعریف شهر بیرجند
 گر بخواهى نکته و اندرز و پند
گوش کن تعریف شهر بیرجند
 بیرجند اى گلشن اندیشه‏ها
حق‏پرستان تو شیر بیشه‏ها
 بیرجند اى سرزمین لاله‏خیز
یاور دین خدا دشمن ستیز
 مرکز فرهنگ و شور و عاطفه
مردمانت مؤمن و پاک و ثقه
 قلبهاى مردمانت بى‏غش است
لهجه‏شان شیرین و خوب و دلکش است
 گر ز عزم مردمش خواهى نشان
گویمت باشد چو کوه باقران
 سرزمینت مهد علم است و هنر
همچو دریاى پر از در و گهر
 در مسیر انقلاب بى‏بدیل
سیل مردم در خیابان همچو نیل
 یک گلستان گل ز تو آمد پدید
جنگجویان، حق پرستانى رشید
 از شهیدان عزیزت یاد کن
در پى اقدامشان فریاد کن
 هر شهیدى شاخه‏اى گل در دل است
انتخاب گل ز گلها مشکل است
 یکنفر از هر گلستان ذکر کن
بعد در وصف عزیزان فکر کن
 گر نگفتم یک به یک گل در شمار
این حقیر خسته را معذور دار
 بهر برکت گویم از هر صنف یک
گر چه فرقى هم ندارد یک به یک
 غنچه گل »سندروس(99)» اى پیشتاز
ابتدا راه جنان شد بر تو باز
 از »شهاب(100)» تیزتک حرفى بزن
از گل پر عطر در دشت چمن
 بى‏قرار و پر امید و باصفا
در پى یارى قرآن جان فدا
 آن »رحیمى(101)» تکه‏اى اخلاص بود
در حریم بندگان خاص بود
 از »شریفى«(102)» آن شهید زنده‏یاد
جلوه‏اى از عشق حق دارم به یاد
 از »حسین هادى(103)» والا بگو
از چنین گل ناتوان است گفتگو
 وصف گل هرگز نمى‏گردد تمام
خامه کم آمد نوشتم والسلام
    »سید ایوب کاظمى«  نظرات ( document.write(get_cc(13582609)) 0)

محسن صحراگرد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸
   دیشب گذشته از سر من آب دیگری     دیدم برای عکس رخش قاب دیگری    چشمم به آسمان و زمینی "سکوت محض"     در لا به لای فاصله مهتاب دیگری نظرات ( document.write(get_cc(13559442)) 0)

محمدرضا حسینی مود نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢
گر گرفته تمام گندم زار،مثل لب های گل مراد امسال
مثل لب های خشک آبادی، از رطب های گل مراد امسال
رعشه ای منتشرتراز فریاد، می کشد تیر در تمام تنش
ریخته درد نامرادی ها، در عصب های گل مراد امسال
از نوک قله زیر افکندند، پسرش را مباشران خان
سرخ می آید از افق بیرون، ماه شب های گل مراد امسال
نیمه شب ها به راه می افتد، از دل خواب ها عرق ریزان
می زند تا حوالی هذیان، هرم تب های گل مراد امسال
گاو او را به جای فرش گلی ، به گرو برده خان دندان گرد
آه کامل نمی شود این فرش، با وجب های گل مراد امسال
با تمام سخاوتش گویا، به زمین و زمان بدهکار است
هیچ چیزی نمی شود حاصل، از طلب های گل مراد امسال
می شود گاه هر دو دستش مشت، روی دیوار سنگی خانه
شک ندارم که رنگ خون دارد، این غضب های گل مراد امسال
http://reza002.blogfa.com/ نظرات ( document.write(get_cc(13532678)) 2)

فهیم بخشی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢ آسمان جام غباری است بیا برگردیم  
آسمان جام غباری است بیا برگردیم
آه در قمقمه جاری است بیا برگردیم
از سر مرز هوس های دروغین غرور
هی نگو راه فراری است بیا برگردیم
دل آن ساز که جان را به هوس وا میداشت
نغمه گاهی پر  زاری است بیا برگردیم
دیدن راه از این فاصله ها دشوار است
کو؟کجا آب و گداری است ؟بیا برگردیم
پیچ زلفی که چنین دل سپرد با هر باد
گیسوی چوبه داری است بیا برگردیم
هان ...دلت وسوسه ی یک نی چوپان دارد
نیش و ساز و گله داری است ...بیا برگردیم
 ساعتی بیش نمانده است به هنگام سماع
 موج حرمان و خماری است بیا بر گردیم
 بطن این ثانیه ها زادگه مهر و جفاست
آفرین برتو ... چه کاری است !  بیا برگردیم
سراینده: فهیم بخشی
بیرجند
http://fahim78.persianblog.ir/ نظرات ( document.write(get_cc(13532669)) 0)

مرضیه ذاکری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
دیشب تو سکوت ماه را دزدیدی
از باور شب گناه را دزدیدی
در کوچه تاریک نگاهت کردم
 از چشم ترم نگاه را دزدیدی
در شعر من خراب وارد شدی و
 یک واژه اشتباه را دزدیدی
ترس من از این مسیر طولانی بود
 اما تو تمام راه را دزدیدی
 یک صفحه شطرنج ویک ثانیه بعد
من مات شدم تو شاه را دزدیدی نظرات ( document.write(get_cc(13507065)) 0)

محمد رضا غلامی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
   نام ادبی:محمد رضا غلامی
نام شناسنامه ای:محمد رضا فخرایی راد
متولد:مهر ماه 1342 بیرجند
نا امید
 
دگر به چهره ی زردم نظر نخواهی کرد
  به شهر لوت دل من گذر نخواهی کرد
 
 مرا که مرده ی هر  لحظه ی وصال توام
 
  تو با حضور خودت مفتخر نخواهی کرد
 
   کویر عشق من و نرمی و لطافت تو
 
   حدیث خشک لبانی که تَر نخواهی کرد
 
  بنای عشق تو آن قدر سست بنیاد است
 
 که بهرعاشق چون من خطر نخواهی کرد
 
دگر به گوش تو نجوا نمی کنم شعری
 
چو یـاد بلبل خونین جگر نخواهی کرد
 
تویی که گوهر عشقت سپرده ای به رقیب 
 ز آه نیمه شبانم حـذر نخواهـی کرد ؟!
 
  برو و سوته دلان را به حال خود بگذار
 
   کزین نمد تو کلاهی به سر نخواهی کرد
 
   بیا به مجلس ختمم چـرا کـه می دانم
 
   مرا به جشن عروسی خبر نخواهی کرد
 
  به قصد جان (( غلامی )) بگو خداحافظ
 
  ولی زکشتن چـون او هنر نخواهی کرد
 
 محمد رضا غلامی بیرجند خرداد 1382 نظرات ( document.write(get_cc(13506311)) 0)

غلامحسین چهکندی نژاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦ سکوت "از مجموعه شیار شامگاه " با هم بودیم
و نخستین باد پائیزی
پرده های اتاق را تکان می داد
و دریغ از کلامی
 
یاس با دامنه بی رنگش
در تلاقی نگاه ها
            منعکس می شد
توری پرده ها      
            بال می زدند
و پلک هامان از خستگی
                        فرو می خفت
با هم بودیم
و درد
            با ما بود
با هم
            ولی بی خویشتن بودیم
و باد
            در پرده ها          
                        آشوب کرده بود نظرات ( document.write(get_cc(13506283)) 0)

آرش آهمند نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
میبینمت در دست یک دیوانه دیگر
خوب شانه های من نشد ، یک شانه دیگر
شمع دلم سوزانتر از خورشید امسال است
پروانه میسوزد پِیَش پروانه دیگر
ساقی اگر بستی برویم در ، ملالی نیست
میخانه اینجا نشد ، میخانه دیگر
از زندگی خوردم ، تو که یک قسمت از آنی
از بخت هم یک ضربه جانانه دیگر
گفتی نمیخواهی من دیوانه را اما
میبینمت در دست یک دیوانه دیگر نظرات ( document.write(get_cc(13506270)) 1)

احمد پروین نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
 
 
فرصت فانی
 
عمری در آرزوی تو دل ریش بوده ایم
آتشفشان منطقه خویش بوده ایم
 
روی نیاز ما به زر هیچ سفله نیست
تا در حریم کوی تو درویش بوده ایم
 
در کار عشق فرصت فانی غنیمت است
اما دریغ عاقبت اندیش بوده ایم
 
مثل کبوتران ، لب بام نگاه تو
با سنگ خود همیشه به تشویش بوده ایم نظرات ( document.write(get_cc(13506260)) 0)

محمد رضا جلایی فر نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
محمد رضا جلایی فر  فرزند محمد حسین
 سرهنگ بازنشسه ارتش
متولد 1315
اسفهرود- بیرجند
 
یارب  روا مدار که بر ما جفا رود
واز سینه ها نشانه مهرو وفا رود
دست قضا که تیر غزا کرده در کمان
او را نشانه سینه خوبان چرا شود
کردنداگر گنه نگران شرط عقل نبست
تا جور جرم غیر بر اهل صفا رود
آیین چرخ گرچه عنادت و خودسر ی است
آیین  داد  داور  دانا  کجا  رود
 قاضی و شحنه و شبرو چو همرهند
با این روش خدیو براه خطا رود
  نظرات ( document.write(get_cc(13506120)) 0)

علی سعادتفر نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦
 با نگه پیش کشیدی و به دستم راندی
با دوصد ناز به گوشم به ترنم خواندی
خنده بر لب و تبسم به رخت بود ولی
 نم نمک اشک زچشمان ترت افشاندی
هم مرا وعده دیدار فراوان دادی
هم زنزدیک شدن روز وشبم ترساندی
روزها شوق فراوان به دوچشمم دادی
شب ولی دیده بیدار مرا گریاندی
با همه خوب وبدت ای گل زیبا ای کاش
تا ابد در دل و پیش نظرم می ماندی
 
ارشادم کن
یک بوسه بده و اندکی شادم کن
ویرانه شدم دوباره آبادم کن
در بند تو ام بیا و این بند مبر
یا غتیمتی بیاب و آزادم کن
شیرین شده ای زبس شکر خند زدی
با غمزه وعشق وناز فرهادم کن
در عشق تو مبتلا شدم اینک من
پس گوش به حرف و آه و فریادم کن
گر صید تویی و من ندارم بندی
یک تیر و کمان ببخش و صیادم کن
یک بار دگر مانده سعادت بی دل
بر گوی نصیحتی و ارشادم کن
علی سعادتفر
بیرجند
 
 
 
  نظرات ( document.write(get_cc(13505991)) 0)

احسان نوکندی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢ نام و نام خانوادگی : احسان نوکندی استان : خراسان جنوبی شهر : بیرجند سال تولد : 1367
مقطع تحصیلی : کارشناسی ارشد
جوانی متین  با وقار  و دوست داشتنی که که خالق اشعار نابی است
میهمانید به دوشعر زیبا از ایشان
خانه ی کوچکیست
هر طرفی را نگاه می کنم
جای خالی توست
دست خودم نیست
مدام سرگرم توام
و هر بار
کوه یخی در چشمانم آب می شود
خانه ی کوچکیست
و مورچه ها
دردهای بزرگی را در آن جابجا می کنند.
چیزی از تو برای زمستان ذخیره نکرده ام
چشمانت خواهر خورشید بود
و از لب هایت گسلی می گذشت
 که هر بار لبخند میزدی...
لبخند بزن
شاید زلزله چیزی را عوض کند
شاید تقویم ها را به هم بریزد
و فردا
دوباره در روزی که برای اولین بار دیدمت
بیدار شوم
لبخند بزن
پیش از آن که قانع شوم
به همین دیوارها
برای آویزان کردن عکست
==================

چقدر منتظرم بوسه از دهان بدهی
و معجزات جدیدی به من نشان بدهی
تو را به جان خودت انقَدَر قشنگ نباش*
که از قبال همین، کار دستمان بدهی
هنوز عاشق اینم که خون به پا بکنی
درست لحظه ی مرگم به من امان بدهی
و یا که خون مرا هم بریزی و بعدش
خدا شوی و دوباره به مرده جان بدهی
کنار من بنشینی و شعر زاده شود
خودت به گوش غزل های من اذان بدهی
***
دوباره حرف نماندن نزن، بیا و نخواه
بهانه های جدیدی به دشمنان بدهی
نظرات ( document.write(get_cc(13490381)) 2)

سید مهدی رضوی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
نظرات ( document.write(get_cc(13490349)) 0)

محمدرضا صبوری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
 
   جناب اقای  محمد رضا صبوری عزیز شاعری خوش ذوق با اشعاری زیبا و دلنشین ایشان دانشجوی دوره کارشناسی ارشد دانشگاه بیرجند می باشند علاوه بر توانمندی در زمینه شعر از شخصیتی والا  و خلقی بسیار نیکو نیز برخوردارند   از در گاه احدیت برای ایشان آرزوی  توفیق روز افزون داریم .   خلاصه ای از فعالیت های ادبی ایشان :     آغاز فعالیت ادبی در سال 1380 / کسب مقام دوم در جشنواره ی شعر رضوی، سبزوار- بخش آزاد 1388 / کسب مقام دوم در جشنوواره ی شعر غدیر، مشهد - بخش آزاد 1390 / کسب مقام اول در جشنواره ی شعر شب دنباله‌دار، مشهد 1391 / برگزاری کارگاه عروض، قافیه و فن شعر در بیرجند - سال 1390،1391،1392
 
 
 
 
 
 
دلزده


هرسال شکوفه‌هاش سرما زده است
یک عمر برای هیچ درجا زده است
بیچاره همیشه گوشتش تلخ نبود
شیرینی یک عشق دلش را زده است

نظرات ( document.write(get_cc(13490240)) 0)

محمدرضا صبوری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢
 
یکی از ما دو تا


هوای تازه میخوام و
هوای تو غم آلوده
اونی که زیر قولش زد
یکی از ما دو تا بوده

یکی از ما دوتا میخواس
بره و زود برگرده
همونم رفت و این روزا
منو دیوونه تر کرده

چه سخته از دل تنهام
نگاه عشقو برداری
تو که از حال این روزام،
از این اشکا خبر داری

خبر داری چه حالی ام
از اون روزی که تو رفتی
توو این راه من عقب موندم
تو اما هی جلو رفتی

خبر داری چه دلگیرم
از این روزای خیلی بد
یکی از ما دو تا بود که
زیر تموم حرفاش زد

از اون وقتی که دستامو
به دست بی کسی دادی
من از چشم تو افتادم،
تو از قلب من افتادی

تو بی من راحتی، خوبی
من اینجا، بی توام، تنهام
هوای تو غم آلوده
هوای تازه تر می خوام

نظرات ( document.write(get_cc(13490222)) 0)

8 مهر نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸
مولانا ششم ربیع‌الاول سال 604 هجری در شهر بلخ که آن زمان جزوی از خراسان امروزی بود، به دنیا آمد و به سبب این‌که در سال 628 هجری در شهر قونیه از بلاد روم وفات یافت، به مولانای روم مشهور شد.
پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقه‌ی او به احمد غزالی می‌رسید. در روایت‌ها آمده است، سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد. روایت شده ‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. او به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در 19سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.
مولانا در ۳۷سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا این‌که شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری بر جای گذاشت که آن‌ها را ازعالی‌ترین نتایج اندیشه بشری می‌دانند.
در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری شمس تبریزی به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که مولانا درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن شعرهای پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد.
شمس بیش‌تر از سه سال در شهر قونیه نماند و به عللی که تفصیل آن را باید در شرح احوال مولانا دید، در شبی در سال 645 این شهر را ترک کرد و ناپدید شد. مولانا در فراق او روزگاری سخت سپری کرد و در پی شمس به شام و دمشق رفت، اما شمس را پیدا نکرد و به قونیه بازگشت. اما او هر چند شمس تبریزی را نیافت، ولی گویی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت که آن‌چه به دنبالش است، در خودش حاضر است. چندین سال گذشت، ولی یک بار دیگر حال و هوای پیدا کردن شمس تبریزی در سر مولانا افتاد، بنابراین به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت. مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه، پنجم جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.
مثنوی معنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه از آثار مشهور مولانا هستند. مولانا کتاب مثنوی معنوی را که مشتمل بر 26 هزار بیت می‌شود، با بیت «بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز می‌کند، که این مثنوی را چکیده‌ی کل مثنوی معنوی می‌دانند. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده ‌است که در واقع عنوان کتاب نیز هست. اگرچه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنایی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند، ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است که آن را به درخواست حسام‌الدین چلبی سروده است.
در مقدمه‌ عربی «مثنوی معنوی» نیز که نوشته خود مولاناست، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده شده است: «هذا کتابً المثنوی، وهّو اصولُ اصولِ اصولِ الدین». مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. او بیش از ۵۰ سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. مثنوی کتابی جامع درعرفان نظری و عملی است. مولانا خود در این‌باره گفته است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است، نه آن‌که نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست، بلکه عرفان تغییر است. نظرات ( document.write(get_cc(13469946)) 3)

سید حسن فضائلی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳ معرفی یک شاعر پیشکسوت بشرویه


حاج سید حسن فضائلی در سال 1300 در خانواده ای مذهبی و از سادات بشرویه چشم به جهان گشود. پدر وی  یکی از بنیانگذاران هیئت سادات الحسینی فاطمیه بشرویه بود و نیز سالها مؤذن مسجد بود. علاقه و محبت زیاد  به اهل بیت(علیهم السلام) از سوی پدر وی، از او  نه تنها یک شاعر آئینی بلکه یک مداح ساخت به نحوی که در مراسم اهل بیت با اشعار خود به مداحی اهل بیت می پردازد. سید حسن تا کلاس چهارم ابتدائی تحصیل نمود و از سن 15 سالگی به مداحی و از سن 25 سالگی به سرودن شعر همت گماشت.
او اولین شعرش را در توصیف نوروز و فرارسیدن فصل بهار سرود که مورد استقبال دوستان و اقوام وی در آن روزگاران قرار گرفت و مصمم شد تا اشعار بعدی خود را در رثای ائمه اطهار بسراید.
همچنین در سالهای بعد، همزمان با خیزش اسلامی ملت بزرگ ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره)، انگیزه ی سرودن اشعار انقلابی در وی شکوفا گردید.
او در محافل ادبی و شب شعرهای زیادی شرکت نموده است و هم اکنون یکی از پیشکسوتان  انجمن ادبی استاد فروزانفر به شمار می آید.
وی می گوید: بنده با شرکت درجلسات ادبی می خواهم خوشه چین خرمن همکاران شاعرم باشم.
برای ایشان آرزوی طول عمر همراه با توفیقات روزافزون را داریم. http://avayebadie.mihanblog.com/

  نظرات ( document.write(get_cc(13447782)) 2)

مهدی اسدی مقدم نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
باز این چه شادمانی و شور و تلاطم است
 مســـرور قلب جملــگی اهل عالم است


صد بوســـه میزند به زمین آسمان چرا
میلاد با سعــادت فرزنــد خاتـــم است


جن و ملک بر آدمیانغبطـه می خورند
 بر لطـــف امشبی که ز اولاد آدم است


گویا طلـــوع می کنــد از یثرب آفتاب
روشن ز روشنــایی او چرخ اعظم است


ماه منیر و شمــس فروزان بودحسین
 احمــد زاو و او ز نبــی مکــرم است


آن مــادر گــرامی او خیــرة النــسـاء
از شاخســار اصله طوبــی مسلـم است


این بزم با صفا که مصفای هر دل است
 برمقدم شریفحسینخیر مقدم است


زانوی غم رها کـن و بر مجلسش بیا
چون مجلسحسینبه هردرد مرهم است


هر آن دلی که در مه شعبان غمین بود
تا هست در جهان دل او پر هم و غم است


بی غــــم نما دلت و بر کن زغم دلی
کن گریه برحسینکه شهید محرم است


این درگــه عطا و کــرم رد نمــی کند
 فطرس میان خیل غلامان شه کم است


گرمعتکفنهد سر و جان در قدومشان
 این ذره در قبال عطا و کرم کـم است


شاعر: مهدی اسدی مقدم
(شهرستان بشرویه) نظرات ( document.write(get_cc(13447752)) 0)

حسین تکبیری نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
 
 

خاطرات خسته اش رنگ دلم را زرد کرد
دست تقدیر «این زمان»مرد مرا نامرد کرد


دیگر از موج نگاهش باصراحت می روم
نیمه ی پنهانِ او لبخندها را درد کرد


عذرخواهم ای غزل های خیال انگیز من
خاطرات کهنه ذاتم را چنین ولگرد کرد


زیر بار حبس های احمقانه له شدم
این تعارف های بی معنی مرا شبگرد کرد


معذرت می خواهم از عمق وجود از دوستان
ناجوانمرادنگیها شعر من را سرد کرد نظرات ( document.write(get_cc(13447702)) 0)

علی جبرائیلی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳
نمی دونم چرا رد می شی از من
 واسه موندن چرا تردید داری
 چرا شب تو چشای تو نشسته
 تو که توی دلت خورشید داری
 
 نمی دونم چرا رد می شی از من
 بگو از عشق بالاتر چی می خوای
 به جز من که برام عادت نبوده
 بگو عشقو عزیزم از کی می خوای
 
 ما که هم حس هم بودیم یک عمر
 چرا تو باور تو شک نشسته
 دلت مثل قدیم درگیر من نیست
 دل کوچیکمو این شک شکسته
 
 همش می گی ته این عشق، قابه
 که آسون روی یه طاقچه ش می ذاری
 واسه ت هیچ راهی غیر از موندنت نیست
 تو که از قابْ بودن ترس داری
 
 تو که از قابْ بودن ترس داری
 باید تنها بمونی تا همیشه
 ما تو آغوش هم روشن می مونیم
 جز این آینده مون تاریک می شه نظرات ( document.write(get_cc(13447670)) 0)

علی جبرائیلی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳

من به من بر نمی گردم عاشقونه تو می مونم
 
تو تنت ترانه می شم تو خودت از تو می خونم
 
روزایی که تو نبودم من که زندگی نکردم
 
حق بده بهم که حالا به خودم بر نمی گردم
 
حالا مثّ عطر موتم شبیه پیرهنتم من
 
مث موجای رو دریا لرزشای تنتم من
 
حالا می تونم بفهمم حس بارونو رو گونه ت
 
حس اون لحظه که موهات سر می ذارن روی شونه ت
 
حس جذّابیتی که نرمی پوست تو داره
 
حس اون لحظه که کفشت پاتو رو دلش می ذاره
 
حس اون دکمه ی خوشبخت که با دستات بسته می شه
 
حس خواب زیر پلکات وقتی چشمات خسته میشه
 
ذره ذره ی وجودم ذره ذره ی وجودت
 
خودتم! یه جور ناجور که شدم بود و نبودت
 
.
.
.
 
روزایی که تو نبودم من که زندگی نکردم
 
حق بده بهم که حالا من به من برنمی گردم
  نظرات ( document.write(get_cc(13447683)) 0)

محمد رضا غلامی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ چه میشد؟
 
چه می شد گر تن تبدار من را
 
طبیبی حاذق و هشیار می بود
 
به با لین دل رنجیده ی من
 
نگاری تا سحر بیدار می بود
 
×××××


چه می شد گر بنای دوستی ها
 
بنایی تا سر هفت آسمان بود
 
از آن جا رنگ و رخسار کژی ها
 
بدون حُجب بر هر کس عیان بود
 
×××××
 
چه می شد پلّه های هر ترازو
 
به گرمی دست هم را می فشردند
 
وسط می بود شاهین ترازو


که مردم دل به عدلش می سپردند
 
×××××
 
چه می شد دوستی ها ریشه می داشت
 
به آن می شد که می کرد اعتمادی
 
همه تقسیم می کردند با هم
 
غم و درد و گرفتاری و شادی
 
×××××
 
چه می شد گر به پاس نعمت حق
 
مصیبت را ز دل ها می زدودیم
 
برادر وار در دنیای واحد
 
سرود شادمانی می سرودیم


×××××


چه می شد آدمی از نسل آدم
 
به آدم آدمیّت بار می کرد
 
نه هر آدم نمای گرگ پیشه
 
شعار آدمی نُشخوار می کرد
 
×××××
 
چه می شد چشممان در چشم هم بود
 
حدیثی از وثا قی جاودانی
 
ز برق چشم هامان خوانده می شد
 
نظر بازی؟ نه... اوج مهربانی
 
×××××
 
چه می شد جمع با احساس این شهر
 
چنین در گوشه و تنها نبودیم
 
بجای قِصّه های غُصّه ی خود
 
سرود عشق از دل می سرودیم


×××××


چه می شد دست ها تان شادمانه


گریز از آنچه بود و هست می زد
 
چو از نظم غلامی خوشه می چید
 
برایش یک دقیقه دست می زد نظرات ( document.write(get_cc(13436581)) 1)

عزیز الله بهروزی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
 انگار برای نفسم همنفسی نیست
                         در دشت وجودم اثر خار وخسی نیست
 
                              رفتند رقیبان وبه این نکته رسیدیم
                          در شهرشما هیچ کسی یار کسی نیست
 
                         خاموش نشستیم در این خلوت غمبار
                         ما را بجز اندیشه عصیان هوسی نیست
 
                         پرواز نموده است دلم در طلب دوست
                        هر چند که محدوده آن جز قفسی نیست
 
                           ای جمعه آخر تو به فریاد دلم رس
                          در باقی این هفته که فریاد رسی نیست
 
                                                                     نظرات ( document.write(get_cc(13436578)) 0)

علیرضا قاسمی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
شاهراه عشق



 
در خم هر تار زلفش صد دل است              رستن از این طرفه زندان مشکل است  
در  ازل یک جرعه خوردیم از الست              مهـــــــر  آن  جانانه  مارا در دل است  
غمــــــزه ی جانان اگر بنمود لطف               کــــــاروان عشـــــــق اندر منزل است  
از شمـــــــــــیم عشق دلبر تا ابد               پای    این شوریده دل  اندر  گل است  
خانه ی دنیا برایــــش دوزخ است               هــــــرکه از سودای جانان غافل است  
کشتی جانم غریق عشـــق شد               بحــــــر عشق یار ما بی ساحل است  
شاهراه  عشــق   پیماید  نسیم  
پیرو دل باشد آن کس عاقل است نظرات ( document.write(get_cc(13436573)) 0)

چهار پاره نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
چهار پاره
 
چهارپاره که گاهی به غلط به آن رباعیات پیوسته می گویند قالبی است که مقارن رواج شعر نو به وجود آمد و آن مرکب از بند های دو بیتی است که با هم افتراق قافیه و اتحاد معنی دارند.
اولین چهارپاره را جعفر خامنه ای تبریزی سرود(حدود1342ه.ق)وبهار وحبیب یغمایی و حمیدی و رشید یاسمی و صورتگر از او تقلید کردند.
برخی از شاعران مانند ملک الشعرابهار در مصراع های سمت راست هم قافیه آورده اند.یا ممکن است قافیه به صورت ضربدری باشد یعنی مصراع های اول و چهارم با هم و مصراع دوم و سوم با هم قافیه داشته باشند.
اما معمول ترین شکل این است که قافیه مصراع سوم آزاد باشد
شعر از نادر نادر پور
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود          زنبور های نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه های لگد کوب آسمان          گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته
 
کف بین پیر باد در آمد ز راه دور          پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز میمان درختان کوچه بود          تا بشنوند راز خود از فال روشنش
 
در هر قدم که رفت درختی سلام گفت          هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد    
او دست های یک یکشان را کنار زد          چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد نظرات ( document.write(get_cc(13436565)) 0)

مستزاد نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
مستزاد
مستزاد را در لغتنامه « افزون شده و زیاد کرده شده » معنی کرده اند . با توجه به همین معنی ، در شعر کهنِ پارسی ، مستزاد گونه یی از شعر را گویند که در آخر هر مصراع آن جمله یی آورند کوتاه ولی مسجع که وزن این جمله با جملات بعدی متحد و در عین حال با وزنِ مصراع های اصلی متناسب بوده و به نوعی معنی آنرا کامل تر سازد . البته رعایتِ قافیه و ربط آن با توجه به معنی شعر اصلی ، شرط است . همچنان بایستی بیتِ اصلی بدون در نظر گرفتنِ مستزاد باز هم کامل باشد .
 
درونمایۀ مستزاد میتواند رباعی ، غزل ، قصیده و امثال آن باشد . شاد روان علی اکبر دهخدا این نوع شعر را که در قدیم جزو صناعاتِ مستحسن و نیکو شمرده میشد ، چنین تعریف میکند : قصیده ، رباعی و یا غزلی را که در ادامه اش مصراعی به وزنِ کوتاه تر بیاید ، مستزاد نامند .  
 
از گونه های شعر ، بیشتر غزل و مسمط برای ساختن مستزاد به کار گرفته شده است . ترجیع بند ، قطعه و مثنوی برای ساخت مستزاد مناسب نیست . بیشترین اهمیّت قالب مستزاد کوتاه و بلندی مصراع ها میباشد که همین امر در پیدایش شعر نیمایی تاثیر زیادی داشته و به نوعی زمینه ساز شعر نیمایی و الهام بخش نیما در سرایش این گونه شعر است .
 
سابقۀ مستزاد را که در ارتباط با موضوعاتی همچون  عشق ، عرفان ، مسائل اجتماعی ، میهنی و غیره سروده می شود از دورۀ سلاطین غزنوی به بعد میدانند . اگر به تاریخ ادبیاتِ پارسی مراجعه شود می بینیم که تا پیش از دورۀ غزنویان نشانی از مستزاد گویی نیست و نخسین مستزاد را مسعود سعدِ سلمان سروده است . هرچند در اشعار منسوب به ابوسعید ابوالخیر نیز مستزاد دیده شده است .
نمودار مستزاد:
 
 ------------ -----×
 ------------ -----×
 ------------ -----×
 ------------ -----×
 ------------ -----×
 ------------ -----×
 
گیرم که ز مال و زر کسی قارون شد ---------- مرگ است زپی!
 
یا آن که به علم و دانش افلاطون شد ---------- کو حاصل وی؟
 
اندوخته ام ز کف همه بیرون شد ---------- کو ناله ی نی؟
 
ز اندیشه کونین دلم پرخون شد ---------- کو ساغر می؟
 

قالب شعر مستزاد:::شاعر:ملک الشعرای بهار
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست
کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بی‌گناه
ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
کار ایران با خداست نظرات ( document.write(get_cc(13436564)) 0)

نوخسروانی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
نوخسروانی یک قالب شعری ست، سه مصراعی و خاصّ زبان فارسی. اگرچه ریشه در گذشتة بسیار دور ادبیات ایران دارد، اما برای مخاطب شعرخوان امروز ناآشناست. این ناآشنایی به مخاطبان محدود نمی‌شود و این گونة شعری برای بسیاری شاعران نیز ناشناخته یا به عبارت بهتر فراموش شده است. اگر بخواهیم در مورد پیشینه و سابقة تاریخی خسروانی مطالعه کنیم، باید به آثار زنده یاد اخوان ثالث مثل «دوزخ اما سرد»، «بدعت‌ها و بدایع نیمایوشیج» و نیز «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» و همچنین مجموعة «خسروانی» سرودة یارتا یاران (نشر ویدا، زمستان 83) رجوع کنیم. البته یادداشت‌های شادروان اخوان ثالث به پیوست در انتهای مجموعة یاد‌شده آمده است. یارتا یاران در این مجموعه بیشتر سعی داشته است خسروانی را همان گونه که در دوران باستان بوده بازآفرینی کند و سرودن در قالبی نوآفریده که اخوان آن را پیشنهاد داد، به هیچ روی منظور نظر او نیست. 

به گمان من، این که خسروانی در قرون اولیة شعر فارسی پس از اسلام به فراموشی سپرده شد، دو علت داشت. نخست این که با اقبال حاکمان و جامعة فرهنگی به مدح و داستان پردازی، و در نتیجه روی آوردن شاعران به قالب‌هایی مثل مثنوی و قصیده، عرصه بر قالب‌های شعری کوتاه به نسبت گذشته تنگ شد. دیگر این که در همین مجال اندک هم، وجود قالب‌های رباعی و دوبیتی که از الگوی تعداد مصراع زوج پیروی می‌کنند و نیاز ادبیات به سامان دهی قوانین شعری در آن دوران خصوصاً پس از تغییرات در ساختار وزن شعر و تکامل قافیه، جایی برای یک قالب متفاوت باقی نگذاشت. 
بنابراین کسی سعی در تطبیق خسروانی با قوانین عروض جدید نکرد و این قالب از سیر تکامل موسیقی، اندیشه، مضمون و... باز ماند و به فراموشی سپرده شد. 
نوخسروانی که گونة امروزی این قالب کهن شعر فارسی ست، با اخوان شروع شد. او بر اساس آن چه از خسروانی‌های کهن به ما رسیده است، کمتر از ده نوخسروانی سرود. به گمان من عادت ذهنی شاعران و منتقدان به قالب‌هایی با تعداد مصراع‌های زوج و وجود قالب‌هایی مثل رباعی و دوبیتی مانع از آن شد که نگاه جدّی آن‌ها متوجّه این گونة شعری شود. به این ترتیب بعد از آن که اخوان غبار نسیان تاریخی را از خسروانی زدود، دوباره به فراموشی سپرده شد. هرچند اگر منصفانه نگاه کنیم نوخسروانی‌های اخوان دریچة تازه ای هم بر شعر معاصر فارسی نگشود. 

سؤالی که مطرح می‌شود این است که چه نیازی ما را به سمت این قالب می‌کشد و آیا طرح دوبارة این قالب برای ادبیات فارسی ارزشی دارد یا تنها نوعی تفنن شاعرانة زودگذر است؟
نوخسروانی یک قالب مستقل است؛ بدون محدودیت وزنی و نیازی نیست مثل رباعی بر وزنی خاص سروده شود. استقلال آن نیز به این معناست که بر خلاف نظر سطحی و شتابزده ای که ممکن است در بدو امر به ذهن خطور کند، نمی‌توان هر رباعی یا دو بیتی را که یک مصراع ندارد نوخسروانی دانست. پس روش سرودن نوخسروانی این نیست که دو بیت بنویسیم و مصراع ضعیف را از آن حذف کنیم و در نهایت نام نوخسروانی بر آن بگذاریم. 
وزن نوخسروانی وزنی عروضی ست و به شیوة ادبیات کلاسیک، تساوی تعداد و شکل هجاهای مصراع‌ها ضروری ست. بعد از وزن، نوبت به قافیه می‌رسد. رعایت قافیة مصراع اول و سوم نوخسروانی اجباری و در مصراع دوم اختیاری است. این تمام چیزی ست که چارچوب صورت نوخسروانی را مشخص می‌کند. 
مسألة مهم دیگر چگونگی کاربرد کلمات در ساختار نوخسروانی ست. معمولاً در شعر، با کلمات عینی، تصاویری آشنا و حسی می‌سازیم و آن را محمل تفکر و اندیشة خود قرار می‌دهیم. به این ترتیب در حالت معمول و متداول به این صورت پیش می‌رویم:
کلمات عینی← تصاویر حسی و ملموس ← اندیشه
اما این رابطه که عموماً در شعر به کار گرفته می‌شود و البته قابل نقض نیز هست و شاعر الزامی به رعایت آن ندارد در نوخسروانی ناکارآمد است. 
با در نظر گرفتن محدودیت زمان این قالب در بیان موضوع، رابطة پیشین به این صورت تغییر می‌کند:
کلمات عینی ← تصاویر انتزاعی و ذهنی
و حاصل این تصاویر ذهنی اشارة مستقیم به یک اندیشه نیست. منظور من این نیست که اندیشه از قالب نوخسروانی حذف می‌شود، بل که اندیشه و تصاویر عینی در هم ادغام می‌شوند، نتیجه این خواهد بود که شعر، مثل یک پازل ناتمام، برای پیش بینی تصویر موردنظر، به خواننده اختیار بیشتری می‌دهد تا خود با قدرت خلاقیتش، تصویری نو بر پایة اندیشة شاعر بیافریند. بنابراین گسترة تأویل پذیری در نوخسروانی بسیار وسیع است؛ چرا که نوخسروانی تنها یک تلنگر فکری ست و حرکت در مسیر اندیشیدن و خیال پردازی را بر عهدة خواننده می‌گذارد. این ویژگی یکی از وجوه تمایز بنیادی نوخسروانی با سایر قالب‌های شعر فارسی ست. بنا بر آن چه گفته شد، نوخسروانی می‌تواند یکی از مناسب ترین ابزارهای ادبی برای انتقال هنری و آزادانة اندیشه باشد. چراکه ساختار این قالب شعری، بیش از هرچیز با تفکر آمیخته است. در نوخسروانی، اندیشه آن چیزی نیست که شعر بر آن دلالت می‌کند، بلکه عین شعر است. 
البته به گمان من، بزرگان شعر فارسی چون حافظ و خیام سعی در اجرای همین ایده داشته اند، اما خمیرمایة قالب‌های شعر فارسی به استثنای رباعی این نیست. به نظر من علت اصلی موفقیت خیام و شکایت مولوی از محدودیت‌های زبان و وزن را نیز در همین مسأله باید جست وجو کرد. در ادبیات کلاسیک شعر مجموعه ای از نشانه‌هاست که به معنا اشاره می‌کنند، اما نوخسروانی موفق، نوخسروانیی ست که نشانه‌هایش خود عین معنا باشند. 
مسألة دیگر مسألة زمان در نوخسروانی ست. از آن جا که اندیشة اصیل، مفهومی محدود به زمان نیست، نوخسروانی نباید در بند زمان باشد. در زبان، آن چه که زمان را می‌رساند فعل است. شاعر نوخسروانی سرا، در استفاده از افعال باید وسواس خاصی داشته باشد و به نظر من تا جایی که ممکن است نباید از افعال گذشته و آینده استفاده کند؛ تنها مجاز به استفاده از افعال اسنادی و گاهی افعال مضارع، آن هم در حد بسیار بسیار محدود و با نگاه کاملاً سخت گیرانه نسبت به فعل. به این ترتیب اندیشه از قید زمان رها می‌شود و نوخسروانی تبدیل به شعری می‌شود اندیشه محور و بی زمان. 
البته به کار گرفتن فعل، به این معنی نیست که یک نوخسروانی ناموفق است، بل که فعل باید طوری به کار رود که تحت تأثیر فضای اثر معنای گذر زمان در مقابل اندیشة اثر و قدرت تصویر رنگ ببازد. 
دو ویژگی دیگر این قالب، در کنار آن چه گفته شد، نوخسروانی را به یکی از مناسب ترین قالب‌های شعری برای ادبیات معاصر تبدیل می‌کنند. یکی از این دو ویژگی کوتاهی این قالب است که می‌تواند برای مخاطب امروز دلپذیر باشد، مخاطبی که در زندگی پرهیاهو فرصتی اندک برای ادبیات دارد و باید در نخستین برخورد با تعلیق و ضربه ای فکری مواجه شود. این تعلیق هم با توجه به بنای این قالب بر اساس تصویر انتزاعی، از مختصات ذاتی نوخسروانی ست. 
ویژگی دیگر، خروج از هنجار است که می‌تواند مطلوب طبع مخاطب تنوع طلب باشد. نوخسروانی با آن که از قالب‌های شعر کلاسیک به حساب می‌آید، اما در عمل قالبی ست در میانة شعر نیمایی، کلاسیک و سپید. این تعادل خوشایند از وجوه امتیاز نوخسروانی ست. 
سه گاهی
با گسترش نوخسروانی، قالبی پدید می‌آید که نگارنده آن را سه گاهی می‌نامد. در روشن ترین بیان، سه گاهی، نوخسروانیی ست که به جای سه مصراع، از سه نوخسروانی شکل می‌گیرد. این تغییر تنها یک دگرگونی ظاهری نیست، این افزایش حجم لغات باید موجب افزایش ژرفای نگاه شود، و نوعی روایت متفاوت از روایت آشنا مطابق ساختار شعر تا امروز ایجاد کند، در غیر این صورت آن چه ارائه می‌شود هیچ امتیازی نخواهد داشت تا به عنوان یک قالب شعری تازه مورد توجه قرار گیرد. 
روایت در سه گاهی، از چارچوب آشنا خارج می‌شود، چون بر پایة نوخسروانی شکل گرفته و این تفاوت در ذات نوخسروانی ست. روایت نوخسروانی از عمق لحظه است، و روایت سه گاهی در حقیقت پردازش معنا و مفهوم یک لحظه است از سه زاویة دید؛ سه زاویة دید متفاوت اما مرتبط. 
از آن جا که در نوخسروانی زمان رنگ می‌بازد، در روایت سه گاهی هم حرکت در بعد زمان معنای خود را از دست می‌دهد و این، اصل تفاوت سه گاهی است. مثلاً شما در چهارپاره‌ها یا مثنوی‌های موفق، روایتی در چارچوب زمان را می‌خوانید، اما در سه گاهی این مطلوب نیست. نوخسروانی و در پی آن سه گاهی قصد ندارد مخاطب را به دنبال خود بکشاند، و برای رسیدن به معنایی او را همراه خود ببرد. در این دو قالب هدف این است که یک لحظة کوتاه دریچه ای را مثل دیافراگم دوربین عکاسی در برابر چشم مخاطب بگشاید و در ذهن او برقی بزند، و حال این که مخاطب در مقابل این تماشای لحظه ای چه خیال پردازی و اندیشه پردازیی کند با خود اوست. 
بر این اساس سه گاهی، سه لحظه یا سه دریچه است بر یک تصویر و در نتیجه سه پارة شعر که ممکن است از بعد کلمات به هم پیوسته و مرتبط به نظر آیند و یا حتی به نظر مشابه نباشند. تنها نکتة مهم این است که بر یک شهود و بر یک کشف استوار باشند. به گمان من، سه گاهی می‌تواند نقطة کمال و تعالی شعر پاشان (یا شعر پریشان) حافظانه باشد، چون در درون خود گنجایش چنین تصوری از شعر را دارد. 

نمونه‌های آثار
آن چه در پی می‌آید، دو نوخسروانی از مرحوم اخوان ثالث از مجموعة «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» است؛ به همراه چند نوخسروانی و یک سه گاهی از سروده‌های نگارنده. به گمان من شادروان اخوان ثالث در نوخسروانی بیشتر به تصویر سازی و حکمت گویی سنتی شعر فارسی بسنده کرده؛ اما ظرفیت و قابلیت خاص این قالب حتی فراتر از آن است که در این مطلب کوتاه مورد توجه قرار گرفت. 

دو نوخسروانی از اخوان:

آن گران کالای عشق آئین، که نازان می‌خروشد
وز بدان نالد برم، چون گویمش این، تا نرنجد؟
کان که جنس ارزان فروشد، مشتری بر وی بجوشد!

این مثل خوش می‌سرود از کولیان رقّاصه ای:
جام بر پیشانی و در رقص، کای بهرام گور
هیچ عامی نیست کاندر وی نباشد خاصه ای
چند نوخسروانی از نگارنده:

1
برف روی مو و شانه ام نشست
تق... تتق... صدای شاخه‌های خشک
کوک خواب‌های کودکی شکست... 

2
مرا بهره ای نیست از بر چشیدن:
چنین آرزوهای بی مرز بسیار
کجا تاب گل‌های قاصد کشیدن؟ 

3
سطر... سطر... روزها سفر نوشت:
تیره از کلاغ‌های گوژپشت 
خط آهن بدون سرنوشت

4
خسته ام، کلافه ام،... و این سیاه صبح
بادها که از مدیترانه می‌رسند
تا بخوابم اشک می‌شمارم...، آه صبح...!


سه گاهی 

تبعید... خسته شاعر دل تنگ
گم کرده راه آمد و شد را
در شوره زار نکبت و نیرنگ

آه ! آفتاب وحشی سوزان
دیگر مرا مجال چه ماند؟
تفتیده روح خار بیابان

با وهم‌ها نشسته هم آغوش
با ریگ داغ خفته به بستر
هستم! ولی دلی سفری کوش؟ نظرات ( document.write(get_cc(13436552)) 0)

علی میرزائی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱
برق نگاه
این تیر مانده بر دل من از نگاه
کیست
رنگم سفید کرده ی چشم سیاه کیست
جان بر لب آمدن ز فراقت گناه من
کردن هلاک جان به لبی را گناه کیست
گر آشیانه ام شده تاریک و بی صفا
از دست بی وفایی مهتاب ماه کیست
این اشک ها که هدیه کنم روز و شب
ترا
از چشم بی فروغ همیشه به راه کیست
آواره ام به وادی غم های جان گداز
آغوش گرم و خانه ی تو جان پناه
کیست
این آتشی که شعله کشد از درون من
دانی (رها)ز اخگر برق نگاه کیست؟
علی میرزائی نظرات ( document.write(get_cc(13436542)) 0)

محمد حسن هاشمی نویسنده: فهیم بخشی fahim bakhshi - جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩

 
 
زیر و روی میز(طنز)...     
                                                       
تا که حکمش  را گرفت وصاحب  آن میز شد
 
هیکلش پا تا به  سر مسرور و شور انگیز شد
تا بناگوشش خودم  دیدم که نیشش باز بود
 
ذوق  می کرد  و و زخنده  قب قبش  لبریز شد
گر  چه  میزی ساده  بود و عمر آن هم اندکی
 
لیک ،گویا صاحب  یک  جای حاصل  خیز شد
علت  شادی   او  را   از  کسی    جویا  شدم
 
او که در توصیف زیر و روی  میزش ریز شد
پاسخم  گفتا  ،  عزیزم  زیر  میزش را  ببین
 
صاحب  قبلی  ز  زیرش  صاحب  هر  چیز شد
صاحب    پول   فراوان   و  زر و  زور  زیاد
 
صاحب   ویلا  و  باغ  و  معدن  و   جالیز  شد
خانه  و  ماشین   و  ملک  و سکه وشمش طلا
 
صاحب    خر   بوده   اما   صاحب   ماتیز  شد
او  به  هر آنچه  طلب  میکرده  از خالق  رسید
 
صاحب آنچه  خودش می شد زنش هم نیز شد
گفت  و  گفت و گفت، تا جایی که دیدم ناگهان
 
چانه  و   فکم  به  سمت  سینه ام  آویز   شد
با خودم گفتم  عجب  چیزی  است زیر میزشان
 
کف   نمودم  از  کفش  دور   دهانم  لیز  شد
تازه    فهمیدم   که  زیر   میزشان   باشد  مهم
 
از    دماغم  تا  همان جایم   فراوان  جیز  شد
سهم ماهم ازچنان میزش همین کف کردن است
 
عذر می  خواهم  اگر شعرم  دوباره تیز  شد!! نظرات ( document.write(get_cc(13421493)) 2)

مطالب قدیمی تر » **

شاعران خراسان جنوبی

شاعران خراسان جنوبی

مارا در تکمیل این لیست یاری فرمایید

 

 

  • امیر نظام دوست
  • بتول شجاع
  • احمد پروین
  • محمد رضا حسینی مود
  • محمود زینلی
  • طوبی یوسفی
  • آرش آهمند
  • دکتر سید علیرضا ذوالفقاری
  • بدیع الزمان سری
  • دکتر پرویز بیرجندی
  • دکتر رضا زمردیان
  • دکتر محمدرضا راشد محصل
  • دکتر محمد مهدی ناصح
  • ابراهیم صهبا
  • دکتر محمد عزیزی
  • دکتر فاروق فرقانی
  • حکیم بوذر جمهر قاینی
  • استاد احمد احمدی بیرجندی
  • دکتر محمد جعفر یاحقی
  • دکتر بدیع الزمان فروزان فر
  • بتول شجاع
  • محمود مسعودی( ساده )
  • احمد پروین
  • محمد رضا حسینی مود
  • سعید عندلیب
  • علی میرزایی
  • سعید خسروی
  • محمد حسن هاشمی
  • مهدی مرصعی
  • ملیحه دانایی مقدم
  •   

    وبلاگ های شاعران خراسان جنوبی 

    محمد رضا حسینی مود

     

     

    ...ولی شما؟! 

    من شعر شانه های کبودم-ولی شما؟!

    مجروح شروه های شهودم- ولی شما؟!

    چون آبشار تشنه ای از مرز تاشدن

    محکوم پرتگاه فرودم- ولی شما؟!

    دردشت های خالی از آواز نی لبک

    خون گریه های زخمی رودم-ولی شما؟!

    فانوس داغدیده ی ایوان خانه ام

    جامانده ی هزاره ی دودم- ولی شما؟!

    اشعار من تمام یتیم اند ودربدر

    بر باد رفته بود ونبودم- ولی شما؟!

     

     دربین اولیای الهی شهرتان

    از نسل قوم عاد وثمودم- ولی شما؟!

    حتی برای لحظه ای آدم نبوده ام

    ابلیس ناسپاس سجودم- ولی شما؟!

    هم رافضی و مرتدم و- ازشما به دور-

    هم گبر و بت پرست و جهودم- ولی شما؟!

    "نه سنی و نه شیعه ام" ازنسل های دور

    مشهور به "حسینی مودم" ولی شما؟!  **

    **این مصراع اشاره به ضرب المثل مشهوری در جنوب خراسان دارد به این مضمون که:" نه سنی ام ، نه شیعه؛ ازمردم مودم"! 

    حکایت از این قرار است که در زمانهای دور در منطقه ی بیرجند بین اهل سنت و شیعیان ، تنش های شدیدی ایجاد شده که به جاهای باریک کشیده میشود؛در این میان روزی یکی ازاهالی زادگاه ما (مود بیرجند)- که اکنون شهری در 30 کیلومتری بیرجند است- با مردی شمشیر به دست مواجه میشود که از او میپرسد: تو شیعه ای یا سنی! همشهری قصه ی ما به اقتضای حکمت و مصلحت -از آنجا که سنی یا شیعه بودن طرف مقابل مشخص نبوده است- بازیرکی می گوید: "نه سنی ام ، نه شیعه؛ازمردم مودم ".این ضرب المثل در بسیاری از تذکره ها و فرهنگنامه ها آورده شده ودر چندین کتاب به عنوان مثالی از ذهن فلسفی و با درایت مودی ها ،ذکر گردیده است .

                   



     
    رونمایی از تازه ترین محصول واحد نشر حوزه هنری خراسان جنوبی                        
    +گزارش تصویری                            

     

    کتاب این روزها که بی تو دلم تنگ است جدیدترین کتاب منتشر شده حوزه هنری خراسان جنوبی است که توسط محمود زینلی به رشته تحریر در آمده است

     سیدمحمود زینلی شاعر خوش قریحه ایست که طی دو سه سال اخیر با توجه ویژه خود و حضور مستمر در شبهای شعر خاوران حوزه هنری توانسته خود را به عنوان یکی از شاعران خوب این دیار معرفی نماید . کتاب این روزها که بی تو دلم تنگ است  که شامل غزل ، قصیده ، رباعی و شعر نو می باشد ، اولین مجموعه منتشر شده از این شاعر است که پس از تایید اشعار او توسط کارشناسان دفتر آفرینش های ادبی حوزه هنری مرکز امکان حمایت از چاپ آن با مشارکت خود او میسر گردید

    به گزارش روابط عمومی حوزه هنری این کتاب روز سه شنبه با حضور رئیس حوزه هنری استان و جمعی از هنرمندان استان رونمایی شد.

    برای دیدن تصاویر اینجا را کلیک کنید

                   



     

     

    شفیعه ی محشر



    صدای پای غریبی ز دور می آید               

    شمیم دلکش عطر حضور می آید                

    گلی ز گلشن و گلزار نجمه از ره دور            

    بنا به دعوت مردی صبور می آید              

    ز شهر پاک پیمبر مدینه تا ایران              

    برای دیدن مهتاب و نور می آید                

    اگرچه برزخ و قبر و صراط جانگیر است       

    برای شیعه جواز عبور می آید               

    به جنگ زاده ی زهرا میان راه سفر                 

    جماعتی ز سران شرور می آید                 

    ز فرط ظلم و جنایت تنش شده تبدار           

    برون ز سینه نفس هم به زور می آید         

    چو می رسد به قم آن شهر شهره در عالم       

    برای رؤیت حق سوی طور می آید              

    به قول حضرت صادق (ع) تمام زوارش      

    به روز سخت جزا با غرور می آید               

    امید لطف و نگه زان شفیعه ی محشر   

     به ذهن  تشنه ی طوبی خطور می آید           

        

     

     

     

     



     

     

    گاهی بغیر حسرتت راهی نداری

     آری فقیری سکه شاهی نداری

    نوروز تو شکل محرم هاست آری

    این حس غمگین را فقط گاهی نداری

    صیادها هم رفته اند از روزهایت

    دریای احساسی ولی ماهی نداری

    فهمیدم از روزی که از عشقت گذشتی

    تو اصل عشقی حس خودخواهی نداری

    بازار عشقت رونقش از سکه ها نیست

    کاری به کار سکه شاهی نداری

     

                   



     

     

    معشوق زعفرانی

    بانو کجاست رد تو یا کو نشانی­ات؟

    وای از مرور خاطره­ی جاودانی­ات

     

     

    یک لحظه ... یک نگاه ... دلم زخمی تو شد

    یک لحظه، یک نگاه ز چشم کمانی­ات

     

     

    پاییز پارسال در آن سوی مزرعه

    دیدم تو را و معجزه­ی ناگهانی­ات ...

     

     

    ... من را طلسم کرد و به اینجا کشانده است

    یک سال بعد، در پی کشف معانی­ات

     

     

    یک سالِ سخت منتظر لحظه­ای که باز

    شاید ببینمت و بیابم نشانی­ات

     

     

    شاید که کرتهای پر از زعفران، کمی

    رنگین شود ز دامن گل­ـ­ ارغوانی­ات

     

     

    محصولهای مزرعه­ات شادی­آور است

    از بس که دیده قهقهه­ی ناگهانی­ات

     

     

    می­روید از زمین دیارت طلای سرخ

    هان! کیمیاست عشق زمین­ـ­آسمانی­ات

     

     

    این برکت و سلامتی و خرمی ز توست

    از خنده و محبت و پرتو فشانی­ات

     

     

    ای دختر کویر! مرامت بلند باد

    چون کوه­های صخره­ای باغرانی­ات۱

     

     

    معشوق زعفرانی­من باش، تا شوم

    حیران و گیج و شاعر و مست و روانی­ات

     

     

    بوی بهشت می­دهد این کوچه­ـ ­باغها

    این عطر توست یا لچک زعفرانی­ات؟

     

    مرداد ۱۳۹۰- سی­سنگان

    ۱- باغران یا باقران: رشته کوه بلندی در جنوب شهر بیرجند

    ********************

    فایل صوتی دکلمه شعر توسط شاعر را می توانید از طریق لینک زیر بشنوید:

    لینک دسترسی به فایل صوتی (معشوق زعفرانی)

     



     
     

    «سری» تخلص بدیع الزمان محمد نوربخش است که در سال 1279 یا 1280 هجری شمسی در یکی از خاندان های قدیمی قاین به دنیا آمد؛ پدرش سید محمد ولی میرزا است؛ نسبش با دوازده واسطه به سید محمد نوربخش، عارف معروف عصر تیموری می رسد. او نابینا به دنیا آمد و در سه سالگی مادرش را از دست داد. تا بیست و نه سالگی در قاین به سر برد و سپس با دلی رنجیده برای همیشه ترک وطن گفته و در بیرجند اقامت گزید. وی در سال 1334 به بیماری سرطان کبد دچار شد و برای معالجه به تهران اعزام شد امّا مداوا سودی نبخشید و در تهران درگذشت و در مقبره ظهیرالدوله در جوار «ایرج» و «بهار» به خاک سپرده شد. از آن جایی که شخصیت انسان در تعامل با اجتماع شکل می گیرد و اوضاع و احوال خانوادگی و اجتماعی تاثیر غیر قابل انکاری در تکوین شخصیت انسان دارد، اظهار نظر در مورد سری نیز تنها با در نظر گرفتن وضعیت جسمانی و شرایط تاریخی و اجتماعی جامعه ی او امکان پذیر خواهد بود.

    زندگی عاطفی:

    این شاعر مظلوم نابینا چنان زندگانی سختی را تجربه کرده است که به راستی از شعر ترش خون می چکد. به گفته خودش بیست و نه سال از بهترین ایام عمرش را در محیطی به سر برده بود که تعصبات اجتماعی آن به حدی بود که از وطن برای او تبعیدگاهی ساخته بود. پدر با رفتار های خشونت آمیز خود موجبات ناراحتی او را فراهم می آورد؛ احیانا فشار های همان جامعه او را وا می داشت که پسرک کور بی پناه خـویـش را در خـانـه زنده به گـور سازد تا در کوچه با بی توجهی به قراردادهای اجتماعی، آبروی او را به باد فنا ندهد. این کودک نابینا نه تنها مورد عنایت ویژه پدر قرار نگرفته است بلکه اغلب مورد آزار و اذیت و تنبیهات بدنی پدرش بوده، که البته پدر هم برای کارهای خود توجیهاتی داشته است. این شاعر نابینا دل خوشی از خواهر و برادرانش هم که ناتنی بوده اند نداشته است:

    نه وفا از دو برادر دیدم
    نه محبت ز دو خواهر دیدم

    سرانجام بنا به دلایلی پدر او را از ارث محروم و از خانه اخراج کرد. همین رفتارهای سنگ دلانه پدر، زمینه ساز تنفر شدید سری از پدر شده است به حدی که اشعار بسیاری در ذم و هجو پدر خویش سروده است:

    مرا بابی ست بی رحم و ستمگر
    کزو روحم بود دایم در آزار

    گویی نابینایی برای این شاعر بینوا کم بود که بعدها گوشش سنگین شد به طوری که در سی و هفت سالگی به کری نیز آراسته شد! فقر، تنهایی و بی محبتی های اعضای خانواده و مرگ زود هنگام مادر، زمینه سرودن اشعاری است که بیان گر روزگار سیاه و خاطر ناشاد اوست:

    پولم کم و می گران و غم ارزان است
    گوشم کر و درحافظه ام نقصان است
    کور است مرا دیده و دل رنجور است
    ای مرگ بیا که مردنم آسان است

    در رباعی زیر سری از سر ناامیدی خود را به مار تـشبیه می کند. حتی مار از خود خوشبخت تر می داند:

    مار ار به جهان نه دست و نی پا ارد
    گوش شنوا و چشم بینا دارد
    سری که نه آن نه این به دنیا دارد
    گر اژدر مـرگ بلعدش جا دارد

    بیشترین ارتباط ما با جهان خارج از طریق بینایی و شنوایی است و بدون آنها به راستی چراغ های رابطه تاریک است، بنابراین به سری حق می دهیم که دم به دم آرزوی مرگ نماید. دو بیتی زیر، زبان دل اوست آن را چنان ماهرانه سروده است که بر دل می نشیند و باعث ایجاد هم حسی عجیبی بین خواننده و شاعر می شود:

    بهار آمد که خوبان گل بچینند
    به طـرف لاله و سنبل نشینند
    به جز من صوت بلبل چهره گل
    همه هـم بشنوند و هم ببینند

    وضعیت معیشت:

    سری به سبب نابینایی و فقدان آموزش های علمی، قادر به هیچ نوع اشتغال و فعالیت درآمدزا نبوده است. وی همواره از نداشتن لباس مناسب و وضع معیشت نابسامان خود و بی توجهی پدر در این زمینه می نالد. پس از آمدن به بیرجند، مورد حمایت امیران این شهر قرار گرفت که البته گاهی بنا به مقتضیاتی این حمایت نیز از او دریغ شده است که شاعر بی پناهی خود را در شعر خویش منعکس کرده است:

    نه مـرا منزل و نه ماوایی است
    واقعا ایـن عجب تماشایی است
    که کر و کوری اندرین دنیا
    نه ورا خانه باشد و نه سرا

    همین نا به سامانی زندگی شاعر را بر آن داشته که شعرش را دست آویزی کند برای چنگ زدن به دامان هر کسی که به یاری اش امید بسته بود. این امر شعر نابش را تا سر حد مدح این و آن تنزل داده بود و پای شاعر را به مجالس باده نوشی این ممدوحان گشوده بود و او را تا درجه مجلس گرم کن این محافل تنزل داده بود. شاید هر کس دیگری به جای سری بود در آن اوضاع و احوال خانوادگی و اجتماعی و با وجود معلولیت جسمانی همین طریق را در پیش می گرفت. اگر جامعه دست لطفش را بر سر این نابغه نابینا می کشید، ذوق خدایی او به بهترین وجه شکوفا می شد و اشعارش رنگ و بوی دیگری می یافت. به خوبی پیداست که این اشعار خواسته ی قلبی او نیست؛ بلکه به جبر زمان آن ها را سروده است. از طرف دیگر، این ممدوحان بی شمار او شاید چندان سخن شناس نبوده اند، احتمالا به همین دلایل است که اغلب این اشعار مدحی نسبت به غزلیات از دل برخاسته او بسیار ضعیف تر و سطح پایین تر است. سری شاعری هزال است و این ویژگی در باره او بسیار چشم گیر است. هجوهایی از او بر زبان ها جاریست که از نظر اخلاقی قابل درج نیست. هجو گویی او نیز پیامد اوضاع زندگی و وضعیت روحی و جسمی اوست که از او فردی ناراضی، حساس و هزال ساخته است.

    زندگی روحانی:

    این شاعر با وجود همه گرفتاری ها، از جمله کوری و کری هرگز از خدا شکوه ای سر نمی دهد و اعتقاد راسخ به وحدانیت خدا دارد. سید است و شیعه و در اشعار خود بسیار به خاندان امامت اظهار ارادت می نماید:

    من سیدم و به مذهب جعفری ام
    جز دین محمدی ز هر دین بری ام
    مهر سه امام را به جان مشتریـم
    قربان تـقی و نـقی و عسکریـم 

    من سری کورم و بدیعم نام است 
    ز اولاد رسول و دین من اسلام اسـت
    در دوستی پیمبـر و حیـدر و آل
    آن کس که مـرا پخته نداند خام است

    وی منکران صاحب الزمان را نادان می داند:

    من گرچه درین زمانه پر شر و شور
    نی چشم و نه گوش دارم و نه زر و زور
    شادم که نی ام چو منکر صاحب عـصر
    بیگانه ز عقل و دانش و فهم و شعور

    زندگی اجتماعی:

    سری که از همان روزگار اقامت در قاین، به باده نوشی مبتلا گشته بود، پس از مهاجرت به بیرجند که در آن روزگار محیط مناسب تری برای باده نوشی بود، دائم الخمر شد. چون اعیان و صاحب منصبان و روسای ادارات بیرجند اغلب سری را که با شیرین زبانی خود گرما بخش محفلشان می شد، به مجالسشان فرا  می خواندند و سری به بهانه آلام و مصائب و ناتوانی های جسمانی و می خوارگی خود را توجیه می نمود:

    بدان که بر من تاریک چشم روشن
    حلال تر بود از شیر باده روشن
    مرا که پیر خرابات دوسست می دارد
    چه غم که صاحب طامات داردم دشمن

    ناگفته نماند که سری در بسیاری از اشعار خود از باده نوشی اظهار شرم می نماید و از خداوند طلب عفو می کند:

    بیا ساقی پیاپی ساغر می ده که می خواهم
    شوم مست و همی گویم که یا غفار آمرزم
    ای سری کور و کر و بی عقل و دبنگ
    وی گفته تو تمام بی مغز و جفنگ
    زان پیش که از کرده پشیمان گردی
    رو بهر خدا توبه کن از باده و بنگ

    سری و فرهیختگان:

    سری که از هوش و استعداد بالایی برخوردار بود و در نوع خود فردی اندیشمند و روشن فکر به شمار می آمد، به حکم «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری»، شعرا و اندیشمندان و فضلا و صاحبدلان را بسیار دوست می داشت و ارج می نهاد. سری به علامه فرزان بسیار ارادت داشت زیرا ایشان سری را مورد تفقد قرا می داده و برای او کتاب می خوانده و با او هم سخن می شده است. سری، فرزان را در بسیاری از اشعار خود سروده است:

    نیست خوش تر ساعتی سری از آن ساعت که فرزان
    خواند اشعاری که من جویای آن اشعار باشم
    فاش می گویم که با قـلـبی پر از مـهر و محبت
    بـنـده آن عـارف فـرزانـه بـیدار باشم

    در این دو بیتی بیرجندی می گوید:

    عـمـو فـرزان کـه خـود مـو مـهربـونه
    چـنـو کـه دل مـو مـه فـزران چـنونه
    اگر پرسی ز مو فـرزان کـدونـه
    ز سـنـدادان و از خـوبـون زمـونـه

    همچنین سری به آیت الله شیخ هادی هادوی بسیار علاقه و با ایشان مراوده داشته است. گاهی پرسش و پاسخ ها منظوم بین ایشان رد وبدل شده است:

    به غیر عالم دانش پژوه حضرت هادی
    به شاعری نبود کس به قاینات نظیرم

    از آن جا که ایرج میرزا مدتی در بیرجند تحت حمایت امیر شوکت الملک می زیسته است، سری با او آشنایی و دوستی داشته است و چنان که از اشعارش بر می آید، ارادت و شیفتگی خاصی نسبت به ایرج داشته است. چنان که در شعری که در مدح «مستوفی» سروده است از او سه چیز را طلب نموده که یکی دیوان ایرج است:

    مرا دیگر طمع بـنـمود وادار
    کـه خواهم از تو من بعضی ز اشعار
    خـصـوص اشـعار ایـرج مـیرزا را
    که همچون جان گرامی است ما را

    وی در مرگ ایرج، دریغا گوی او می شود و مرثیه ای در سوگ او می سراید:

    تـا ایـرج از ایـن دار فنا رخت ببست
    جان و تن من با غم و اندوه پیوست
    از مردن او شیشه صبرم بشکست
    یـک باره عنان طاقتم رفت ز دست

    او ایرج را بهشتی می داند:

    اکـنـون بـه بـهـشت جاودانی ایرج
    بـاشـد بـه نـشاط و کامرانی ایرج

    وی هم چنین سوگ سروده ای برای پروین اعتصامی دارد که ماده تاریخ در گذشت او هم است:

    بـوسـتـان شـعـرا را گـل نـسـریـن، پـروین
    در جوانی ز جهان رفت و به گل گشت نهان
    سری افسوس همی خورد و به تاریخش گفت
    حـیـف از آن شـاعـره نادره پروین جوان

    مقام شاعری سری:

    سری در موضوعات مختلف شعر سروده است. از تحمید خدا، مدح رسول و ائمه، بیان درد و رنج ها، شرح غم و شادی ها گرفته تا مدح بزرگان و هجو. شعر های او در قالب های مثنوی، غزل، قصیده، مسمط، رباعی، دوبیتی (به گویش بیرجندی و قاینی) است. سخن سری دارای اوج و فرود است. در غزل ها و رباعی ها و دوبیتی ها، هنرمندی بسیار از خود نشان داده است زیرا آن ها حرف دل اوست. اما آن جا که به اقتضای موقعیت ناچار از پرداختن به ماده تاریخ و مرثیه و تشکر و پیام و نامه منظوم بوده است، سخنش به فرود می گراید و جلوه اشعار غنایی او را ندارد.

    نقد زیبایی شناسانه یک غزل از سری:

    سری غزل ها و دوبیتی های زیبا بسیار دارد که در این جا برای آشنایی بیشتر با سبک شاعری او یکی از آن ها را از دریچه نقد زیبایی شناسانه به تماشا می نشینیم:

    نام: خواهم گریست
    قالب: غزل
    نوع ادبی: غنایی
    درون مایه: هجران یار
    بحر: رمل مثمن محذوف
    ردیف: خواهم گریست
    حرف روی: ـَ ر
    تعداد بیت : 7

    امـشـب از عـشق تو جانا تا سحر خواهم گریست
    تا سحر امشب من از سوز جگر خـواهـم گـریـست

    از فـراقـت هـمـچو بلـبـل نـاله سر خواهم نمود
    با دو چشم کور در بیـت الـحـزن خـواهم نشست

    هر زمان چون طایری بی بال و پر خواهم گریست
    همچو یـعـقـوب از غم هجر پسر خواهم گریست

    کـرد خـواهـم روی بـر دیـوار  و  هـر دم  زار زار
    تا نسازم خـاک را از گـریـه تـر خـواهـم گریست

    گـریـه  ابـر  بـهـاری  را  نـدیـدسـتـم  ولـی
    این قـدر دانـم کـز او مـن بیشتر خواهم گریست

    تـا مـگـر یـابـم نـشـان  یـوسـف کـنـعـان  دل
    چـون زلـیـخـا بر سر هـر رهگذر خواهم گریست

    گه به شهناز این غزل را خواندخواهم گه به شور
    گاه همچون سری شوریده سر خواهم گریست

    شعر در فراق یار سروده شده است و بیانگر عشق و محبتی است که معرکه کرده است و شاعر احساساتی و نابینای ما را به سرودن غزلی چنین تاثیر گذار و جانسوز واداشته است. همان طور که می دانیم «غزل» زبان دل است و احساسات قلبی، بهترین عامل اهتزاز روح و بهترین بهانه برای سرودن شعر استژ. البته شعری که شعر باشد و از دل بر خاسته باشد و لاجرم بر دل نشیند، نه سخنان یخ زده ای که سرایندگان آن طمع خام داشته اند که از طریق هم نشینی با جادوگر وزن معجزه کنند و با این ترفند بر اریکه دل خوانندگان به سلطانی نشینند. در شعر های جوششی وزن متناسب حالات روحی شاعر خود به خود ایجاد می شود و همراه محتوا چون ژاله صحبگاهان بر گلبرگ لطیف روح و روان شاعر می نشیند و چو نان باده ی نابی در ساغر کلام او می ریزد و کام جان مشتاقان را سیراب می سازد و آنان را به جهان جان خویش می خواند و هم حسی عجیبی می آفریند که خواننده را هم برای لحظاتی شاعر می کند. وزن این غزل "فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات (فاعلن)" است. این وزن سومین وزن پر کاربرد شعر فارسی است. انتخاب این وزن نوعی تاکید و جزمیت به غزل داده است که حاکی است از سنگینی درد فراق و گریه بی اختیاری که پیامد قطعی این هجران است .هر «فاعلاتن» گویی هق هق گریه ای است که از هجران یار محبو بش سرداده است.
    به گفته شاعر و محقق  ارجمند، دکتر شفیعی کدکنی: "وزن لذت موزیکی به وجود می آورد و این در طبیعت آدمی است که از این لذت می برد خواه ناخواه و از طرف دیگر نیز چنان که یاد شد، زبان عاطفه همیشه موزون است زیرا آدمی در انفعالات روحی سخنش مقطع است و تکیه ها و ترجیعاتی دارد که آهنگش متفاوت است."
    انتخاب ردیف طولانی «خواهم گریست» که به مقتضای حالات روحی اوست بسیار به جا و حساب شده است چرا که از طرفی بر محوری ترین اندیشه شاعر در این غزل انگشت می گذارد و از طرف دیگر تکرار آن بر ارزش موسیقایی شعر می افزاید. کاربرد ردیف در ادب هیچ زبانی به وسعت شعر فارسی نیست.
    در زبان عربی، اعراب آخر کلمات قافیه را میتوان به مقتضای وزن در تلفظ، کشش و توسعه داد اما در فارسی این عامل نیست و همین امر باعث می شود که موسیقی قافیه به وجود کلمات بیشتری نیاز پیدا کند تا جای این کمبود را پر کند. از طرفی امکانات گسترده نحو فارسی به خصوص از نظر جای کلمات در جمله باعث شده که شاعران در ادوار مختلف ردیف های اسمی و فعلی را التزام کنند و در عین حال زبان فصیح خود را نیز از دست نداده اند.
    اکثر غزلهای سری مردف هستند. به طوری که از بیست غزلی که در کتاب «زندگی و اشعار سری» سیزده تای آن مردف است. البته سری نگاری است که مکتب نرفته به غمزه مسئله آموز صد مدرس شده است. وی یقینا با توانایی ردیف و خاصیت آن آشنایی علمی نداشته است اما طبع روان و ذوق فطری او چنین آفرینش ها و نگارگری هایی را برایش امکان پذیر کرده است. آخرین هجای ردیف، هجای کشیده «یست» می باشد که بنای آن بر مصوت بلند «ی» است که با کششی صوتی که ایجاد می کند، به بهترین صورت بیانگر غمی بزرگ و مداوم است.
    شاعر در این شعر از توانایی آوایی واج ها و تاثیر ایقایی آن در القای اندیشه و فضاسازی عاطفی به خوبی استفاده کرده است. درین غزل 43 بار  واج «ر» به کار رفته است که روان بودن اشک و جریان آن را برای ما تداعی می کند. بنای قافیه هم بر همین حرف گذاشته شده که خواه ناخواه زمینه ساز تکرار آن و تاثیر گذاری بیشتر موسیقی آن می شود.

    بیت اول: شاعر در این بیت 9 بار از مصوت های بلند استفاده کرده است تکرار مصوت «ا» همچون آه بی پایانی بازتاب اندوهی است که سراسر قلب شاعر را فرا گرفته است. آرایه دیگری که به زیبایی این بیت افزوده است، تکرار (سحر، امشب، خواهم گریست) این تکرار شدت غم هجران را بهتر می رساند.

    بیت دوم: شاعر با تشبیه خود به بلبل - که نماد عاشق است – و نیز تشبیه خود به پرنده ای بی پر و بال - که یاد آور ناتوانی های جسمانی شاعر است- ، غم و اندوه و مستاصل بودن خود را به تصویر می کشد.

    بیت سوم: شاعر با اشاره به کوری خود به ویژه با تشبیه خود به حضرت یعقوب، غم هجران یعقوب در فراق یوسف را در ذهن خواننده تداعی می کند و از این طریق هم حسی عمیقی را در خواننده ایجاد می نماید.

    بیت چهارم: سری در خلوت تنهایی خود به ناچار سر بر دیوار می گذارد و با زاری زار می گرید. چنان که سیل اشک از دیده روانه می سازد و خاک غمکده خود را به اشک می شوید و این بیت با اغراق لطیفی که دارد تنهایی و سوز و گداز او را به خوبی به تصویر می کشد.

    بیت پنجم: شاعر با استفاده مناسب از آرایه تشخیص، ابر بهاری را به صورت آدمی گریان مجسم می کند و با یادآوری این که او باران بهاری را ندیده است، بار دیگر خواننده را به نابینایی خود توجه می دهد. با استفاده از تشبیه تفصیلی و مضمری که در شعر خوش می نشیند، خود را از ابر بهاری گریان تر می شمارد و هنرمندانه خواننده را در غم خود شریک می سازد و غم عمیق خود را به او تسری می دهد.

    بیت ششم: با تلمیح به ماجرای یوسف وزلیخا، برای حال و هوای عاشقانه خود، فضاسازی می کند به ویژه که یوسف را استعاره از محبوب و زلیخا را استعاره از خود می آورد و خود را عاشقی می داند که همچون زلیخا محکوم به شکست و ناچار از تحمل فراق است و تدبیری جز جنون و نشستن بر سر هر رهگذر و  بی پروا گریستن در هجران محبوب ندارد.

    بیت هفتم: با آوردن اصطلاحات موسیقی (شهناز و شور) شوری به پا می کند و مراعات نظیری زیبا می آفریند وبا آوردن تخلص خود (سری) از خود به صیغه سوم شخص یاد می کند و در عالم خیال وجود خود را منتزع از سری تصور می کند و با تشبیه خود به او (سری شوریده سر) رندانه تنها خودش را هم چون خودش می شمارد و نظیر دیگری در شوریده سری برای خویش نمی شناسد و تنها همین غزل خود را مناسب ترین ترانه ای می داند که می تواند نوای گریه هایش را همراهی کند.

    نقدو نظری درمورد کتاب "زندگی و اشعار سری:

    نام کتاب: زندگی و اشعار سری
                 به اهتمام دکتر محمود رفیعی، تهران، هیرمند، 1385

    مولف محترم در آغاز مقدمه ای بسیار وزین و محققانه بر کتاب نوشته اند که در آن به ابعاد گوناگون زندگی و شعر سری پرداخته اند. ابتدا دلیل انتخاب سری و دیوان او را بیان کرده اند و پس از معرفی نسخه های مورد استفاده، نظرات بزرگانی چون استاد محیط طباطبایی، شیخ الملک اورنگ و احمد احمدی را در مورد سری نقل کرده اند و سپس شواهدی از شعر او را برای موضوعات مختلف آورده اند (مرگ مادر، خشونت پدر و...) آن گاه تحت عنوان «نگاهی گذرا به زندگی سری» چهار بعد مهم زندگی شاعر را با توجه به اشعار خودش تحلیل کرده اند. بعد با استناد به اشعار خود سری به منزلت شعر و بیان ویژگی های سبکی و موضوعات شعری او پرداخته اند. تحلیل اوضاع اجتماعی روزگار سری پایان بخش مقدمه است. پس از مقدمه کتاب به ترتیب شامل بخش های زیر است:

    غزل ها ( 20شعر )
    مخمس ها (2 شعر ) آنچه تحت این عنوان آورده اند در واقع همان مسمط های مخمس است.
    مسمط ها ( 2 شعر )  که البته اولی ترجیع بند است نه مسمط )
    قصیده ( 2 شعر )
    قطعه ( 53 شعر )
    مثنوی ( 16 شعر )
    رباعی ( 53 شعر )   
    دوبیتی ها ( 53  شعر ) شامل 2 شعر به گویش معیار، 17 شعر به گویش بیرجندی (که به گویش معیار برگردانده شده است - همچنین در پایان این بخش واژه نامه ای مختصر حاوی واژه های بیرجندی این دو بیتی ها با معنی فارسی آن آمده است)
    متفرقه ها  (شامل 19 قطعه دوبیتی با موضوعات مختلف از جمله ماده تاریخ وپیام های دوستانه به اشخاص مختلف و یک تک بیت و سه بیت که ظاهرا قصیده ای نا تمام است)
    مقالات (شامل مقالاتی چند است که در باب سری نوشته شده است. مقاله که در مجله «یغما» چاپ شده تحت عنوان «سر سوگ سری»، مقاله «یادی از سری» از عبدالحسین فرزین، «مرگ شاعر» از احمد احمدی بیرجندی، «نابینای روشن دل» از آقای اورنگ، «شاعر تیره چشم روشن بین، سری قاینی» از استاد محیط طباطبایی. در خاتمه یاین مقاله یک قصیده به لهجه قاینی بابرگردان فارسی آن آمده است. یک مقاله در باره علامه فرزان در این قسمت آمده است که شاید فلسفه وجودی آن، معرفی بهتر ایشان به خواننده باشد ازباب این که ایشان یک از عزیزتری اشخاص برای سر و از ممدوحان دوست داشتنی و محترم او بوده است. مقالاتی علم و روان شناسانه در باره نابینایان از دکتر محمود رفیعی.
    پایان بخش کتاب فهرست عنوان ها و مطلع ها وفهرست اعلام و بلاخره تصویرها آمده است . این فهرست ها به ارزش کتاب می افزاید زیرا به کمک آن استفاده از کتاب ساده تر می شود.
    قطع و نوع کاغذ و نحوه صحافی و ویرایش کتاب و طرح روی جلد بسیار مناسب است.

                   



     پرویز بیرجندی در سال ۱۳۱۹ در بیرجند متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر سپری کرد و پس از شرکت در کنکور سراسری در رشته زبان و ادبیات و انگلیسی دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته و موفق شد در سال ۱۳۴۲ مدرک خود را دریافت کند. پس از آن تحصیلات تکمیلی را در سال ۱۳۴۳ در رشته کارشناسی ارشد دبیری زبان در دانش سرای عالی تهران پی گرفت و با به دست آوردن بورس تحصیلی عازم امریکا شد. در آن جا فوق لیسانس آموزش زبان را در سال ۱۹۷۴ از دانشگاه ایالتی کلرادو – فورت کالینز و سرانجام در ۱۹۷۸ میلادی مدرک دکترای آموزش زبان خود را از دانشگاه بولدر کلرادو اخذ نمود. دکتر بیرجندی پس از اتمام تحصیلات آکادمیک به ایران بازگشت و مهم ترین علت شهرتش نگارش کتاب های آموزش زبان انگلیسی آموزش و پرورش و آموزش عالی است.

    سوابق آموزشی و اجرائی:

    1- دبیر زبان انگلیسی دبیرستان ها 1349-1343
    2- مربی زبان انگلیسی دانشگاه ابوریحان 1352-1349
    3- استادیار و مدیر گروه زبان انگلیسی دانشگاه ابوریحان 1359-1357
    4- معاون آموزشی دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبائی 1363-1362
    5- رئیس دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی دانشگاه علامه 1364-1363
    6- استاد و مدیر گروه زبان انگلیسی دانشگاه علامه 1366-1364
    7- رئیس کمیته زبانهای خارجی شورایعالی برنامه ریزی – وزارت فرهنگ و آموزش عالی 1376-1364
    8- مدیر گروه دکتری دانشگاه آزاد اسلامی تاکنون – 1364
    9- دبیر کمیسیون علوم انسانی – شورای پژوهشهای علمی کشور 1377-1375
    10 -عضو وابسته فرهنگستان علوم انسانی و عضو شوراى برنامه ‏ریزى تألیف کتب درسى زبان انگلیسى وزارت آموزش و پرورش 
    11- ریاست دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه آزاد علوم تحقیقات 1384 تاکنون
     مدیر گروه دکتری دانشگاه آزاد اسلامی

    برخی تالیفات دکتر عبارتند از:

    1. ترجمه متون اقتصادی (ویژه دانشجویان رشته مترجمی زبان انگلیسی)
    2. راهنمای Auto Run English دوره خواندن متمرکز برای دانشجویان دانشگاه ها
    3. کتاب سبز: زبان جامع کنکور
    4. ترجمه متون سیاسی (ویژه دانشجویان رشته مترجمی زبان انگلیسی)
    5. راهنمای کتاب انگلیسی پیش دانشگاهی 1 و 2، درس مشترک کلیه رشته ها
    6. آزمون های جامع زبان انگلیسی، ویژه داوطلبان ورود به دانشگاه، قابل استفاده دانش آموزان دوره دبیرستان 
    7. راهنمای انگلیسی پش دانشگاهی برای دانشجویان دانشگاه ها با تجدید نظر
    8. زبان انگلیسی (3)، نظری، فنی حرفه ای، کاردانش، ویژه دانش آموزان سال سوم دبیرستان و داوطلبان ...
    9. راهنمای جامع انگلیسی پیش دانشگاهی = Basic English for university students
    10. کتاب سبز: زبان پیش دانشگاهی (1)
    11. مجموعه کتاب های کمک آموزشی گزینه دو: زبان انگلیسی 1 و 2 دوره پیش دانشگاهی
    12. راهنمای جامع آزمون در زبان انگلیسی: نظریه ها و کاربردها
    13. راهنمای کامل انگلیسی پیش دانشگاهی: ترجمه دقیق متنها، حل کلیه تمرینها، توضیح نکات دستوری به همراه واژه نامه فارسی و انگلیسی
    14. راهنمای زبان عمومی (برای دانشجویان دانشگاه)
    15. اصول و روش های تحقیق
    16. راهنمای جامع انگلیسی برای دانشجویان علوم انسانی (2)، با واژگان تلفظ دار
    17. ترجمه و راهنمای Autorun English
    18. راهنمای کامل آزمون در زبان انگلیسی نظریه و کاربردها
    19. زبان جامع کنکور
    20. انگلیسی (1) و (2) دوره ی پیش دانشگاهی درس مشترک کلیه ی رشته ها
    21. انگلیسی (2)، نظری. فنی و حرفه ای. کاردانش ویژه دانش آموزان سال دوم دبیرستان، نظام جدید
    22. راهنمای انگلیسی برای دانشجویان رشته های علوم انسانی (1)
    23. زبان انگلیسی، 1 و 2، عمومی، ویژه دانش آموزان دوره پیش دانشگاهی و داوطلبان ورود به دانشگاه
    24. زبان انگلیسی 1 و 2 دوره پیش دانشگاهی
    25. فرهنگ دانشجو انگلیسی - فارسی
    26. انگلیسی (1) و (2) دوره ی پیش دانشگاهی درس مشترک کلیه ی رشته ها
    27. راهنمای زبان انگلیسی پیش دانشگاهی
    28.  Translation of economic texts for students majoring in English translation

     
                   



     
     


     

    دکتر زمردیان دانشمند نام اور و استاد باز نشسته دانشگاه فردوسی مشهد وبنیانگذار گویش شناسی علمی در ایران از معروفترین زبانشناسان جهان اسلام است که با تحقیقات عمیق وگسترده درعلم نوین زبان شناسی وبویژه در زمینه های واژه های دخیل اروپایی در زبان فارسی معرفی مطالعات زبانشناسانه دانشمندان مسلمان همچون :شمس قیس رازی  وسیبویه وگویش شناسی خدمت درخور وشایسته به فرهنگ ایرانی -اسلامی نموده اند. و ازاین میان مطالعات وپژوهشهای ایشان در فرهنگ وگویش قاینات وانتشار دوکتاب که یکی از انها بررسی گویش قاینات جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران درسال ۱۳۶۸را دریافت نموده است وشش مقاله علمی وپژوهشی به زبانهای فارسی وفرانسه در مجلات معتبر علمی گویش وفرهنگ اصیل قاینی را همچون زعفرانش زبانزد محافل علمی کرده است.
    وی در سال ۱۳۱۲ هجری شمسی در قاین از توابع استان خراسان جنوبی متولد شد. تحصیلات مقدمانی را در زادگاهش گذراند و در سال ۱۳۳۹ با احراز رتبه اولی در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد فارغ ‌التحصیل شد. در فروردین ۱۳۴۰ با استفاده از بورس تحصیلی به فرانسه اعزام شد. وی در ژوئن ۱۹۶۵ در رشته زبان شناسی همگانی از دانشگاه سوربن دکترا گرفت. زمردیان در سال ۱۳۴۴ به مشهد آمد و کارش را در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد آغاز کرد. این زبان‌شناس خراسانی در سال ۱۳۸۳ از سوی دانشگاه علامه طباطبایی به عنوان ده زبان‌شناس نام‌آور ایران انتخاب شد. غلامحسین یوسفی، آندره مارتینه و ژیلبر لازار از اساتید او در دوران تحصیل بوده‌اند. او دارای بیش از بیست مقاله در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد و استودیا ایرانیکای پاریس است. او همچنین عضو هیئت تحریریه مجله زبان‌شناسی است. کتاب او با عنوان «زبانشناسی عملی: بررسی گویش قاین» به عنوان کتاب سال برگزیده شده‌ است. زمردیان درباره زمان تاسیس گروه در مشهد می گوید: « گروه زبان شناسی در آن زمان که من در ایران نبودم، یعنی در سال ۴۲ به عنوان یک گروه فرعی تاسیس شد و دکتر عفیفی مدیر آن بود. من در سال ۴۶ به عنوان استادیار عضو گروه شدم. آن زمان گروه زبان شناسی به دیگر گروه‌ها سرویس می داد تا این که در سال ۱۳۶۴ کارشناسی ارشد زبان شناسی همگانی در گروه تاسیس شد و در ۱۳۶۷ هم گرایش آموزش زبان فارسی به غیرفارسی زبانان به آن افزوده شد.»

    آثار:

    معناشناسی، احمد مختارعمر، حسین سیدی (مترجم)، رضا زمردیان (ویراستار)، علی منتظمی (ویراستار)، مشهد: دانشگاه فردوسی

    زبان شناسی توحیدی: نظریه و تطبیق، محمدعلی حسینی، حسین سیدی (مترجم)، رضا زمردیان (ویراستار)، حسین عبداللهی (ویراستار)، مشهد: دانشگاه فردوسی
    فرهنگ ریشه‌شناختی واژه‌ها و کوتاه‌نوشته‌های دخیل اروپایی و آمریکایی در فارسی، رضا زمردیان، مشهد: دانشگاه فردوسی
    «زبان شناسی چیست؟ سی و سه مقاله در زبان شناسی»، رضا زمردیان، تهران: ری را
    واژه‌نامه گویش قاین، رضا زمردیان، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
    راهنمای گردآوری و توصیف گویشها، رضا زمردیان، مشهد: دانشگاه فردوسی
    اصول فونولوژی
    زبانشناسی عملی: بررسی گویش قاین
    واژگان دخیل اروپایی در فارسی

                   



     
     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    دکتر محمدرضا راشد محصل در خردادماه سال ۱۳۱۵ هجری شمسی در خانواده ای روحانی در روستای افضل آباد ماژان از توابع خوسف بیرجند متولد شد. وی پس از اتمام تحصیلات مقدمانی در بیرجند در ۱۳۳۳ به خدمت فرهنگ درآمد و پس از طی دوره های عالی تحصیلی در سال ۱۳۵۳ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی را گرفت.

    تحصیلات: دکتری زبان و ادبیات فارسی

    سابقه فعالیت: همکاری با فرهنگستان زبان ایران، عضو هیأت علمی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز (شهید چمران فعلی)، همکاری با شورای کتاب کودک، تدوین دایره المعارف (قاموس)، تدریس در دانشگاه تبریز، همکاری با دانشکده ادبیات مشهد و دانشگاه بیرجند، عضو هسته قطب علمی فردوسی‌شناسی و عضو هیأت مدیره فرهنگسرای فردوسی.

    کارنامه علمی:
    کتابها: پرتوهایی از قرآن و حدیث در ادب فارسی، گزیده حدیقه سنایی با شرح و توضیح، نشانه شناسی ادبی در کاربرد قرآن و حدیث، تاریخ فرهنگ و آموزش نوین در بیرجند، فارسی عمومی، (با همکاری دکتر بهنام‌فر و دکتر محمّدی)، داستان گشتاسب در دو نگاه (پیکره شناسی و دریافتهای اجتماعی)، نظارت بر تهیه و چاپ سه کتاب شاهنامه ‌پژوهی و خیّام شناخت و عطّار شناخت (ویژه‌نامه‌های فردوسی، خیّام و عطّار).
    مقالات: بیش از 80 مقاله
    همایشها و مجامع علمی: بیش از 40 همایش داخلی.

     

    دکتر محمدرضا راشد محصل در سوگ دکتر رضا انزابی نژاد

    «در شامگاه هفتم اسفند
    «وارغنه» یعنی ایزد مرغان
    ناگاه از چکاد «دائیتی»
    البرز سرفراز هزاران قرن
    البرز دانش
    کوهان کوه
    گوینده تر نشانۀ فرهنگ
    پاینده تر نمایۀ دانش
    بن مایۀ تلاش هزاران مرد
    مردان مرد
    ناماوران پهنۀ دانش
    بن لادهای خانه فرهنگ
    پر برکشید و رفت
    پر برکشید و رفت
    تا راز جاودانۀ تاریخ را
    «رنج مدام و رفتن ناکام»
    نقشی دگر ببندد بر پهنۀ زمان
    ***
    او نیز از تبار عزیزان بود
    چون «پیر سرخ ورد»
    چون «چشم داوران همه دان»
    که نیمروز
    از چشم تنگ روزن زندان
    در آرزوی دیدن الوند می سرود:
    «باشد که بار دیگر، با یک نظر،
    حتی به یک نگاه
    بینم ستیغ قلۀ اروند»
    ***
    او نیز آرزو داشت
    بیند دوباره حیدر بابا را
    بنشسته بر کران «ساوالان»
    بیند دوباره «اینالی» را
    آرام و برقرار
    امّا ، امّا !
    از دور جای سرزدن آفتاب
    از مرکز «خورآیان»
    هنگام پر کشیدن
    در زیر لب به زمزمه گویان بود:
    چون من در این دیار هزاران غریب هست

                   



    ۱۳٩٢/۳/٥
     

    دکتر محمد مهدی ناصح در آذر ماه ۱۳۱۸ هجری شمسی در بخش زهان از توابع شهرستان قاینات استان خراسان جنوبی پا به عرصه وجود نهاد. وی دارای مدرک دکترای رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد در سال ۱۳۶۱ است. وی پس از طی مراتب و مدارج علمی استادیاری، دانشیاری از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۸۲ به درجه استادی دانشگاه فردوسی مشهد نائل آمد .دکتر ناصح پس از ۴۴ سال خدمت آموزشی به افتخار بازنشستگی نایل گشت.

    گروه : علوم انسانی رشته : زبان و ادبیات فارسی گرایش : ادبیات فارسی

    والدین و انساب: محمد مهدی ناصح فرزند شیخ محمد حسین چهکندوکی است که پدرش به شغل معلمی اشتغال داشت.همه نسل های گذشته دکتر ناصح (10 الی 12 نسل) همگی اهل علم بودند.اجداد قدیمی او از کرمانشاه بودند که در عهد صفوی به ناطق خراسان آمدند.خاندان ناصح در منطقه بیرجند ،خاندان بزرگی بود که به تحصیل و علم آموزی معروف بودند.

    خاطرات کودکی: محمد مهدی ناصح از مدتها پیش برای نوشتن شرح حال خود به نظم ونثر اقدام کرده که بخشی از آن با عنوان “فرشتة یاد” در کتاب پاژ 15 به چاپ رسانیده است.دکتر ناصح این دوران را به بازی کودکانه و بازیگوشی گذراند و همین امر باعث می شد که از طرف پدر مورد تنبیه قرار گیرد.تحصیلات ابتدایی را در روستاهای مختلف بیرجند به تحصیل پرداخت.با گویشهای محلی آن مناطق آشنا شد او از اول دبیرستان یادداشتهایی در این زمینه دارد که بعد آنها را بصورت آثاری درآورده و به چاپ رسانید. در این آثار می توان دوبیتی های عامیانه مردم خراسان جنوبی و شعر غم شامل رباعیهای بیرجندی و پاره ای از امثال و حکم بود (که در حال تدوین است) اشاره کرد.

    اوضاع اجتماعی و شرایط زندگی: محمد مهدی ناصح در خانواده ای فرهنگی و مذهبی بدنیا آمد. از لحاظ اقتصادی در شرایط متوسطی بودند. ولی در سالهای 1324 که سالهای قحطی بود و مادر دکتر ناصح مجبور بود که غذای خانواده را جیره بندی کند.دکتر ناصح از آن دوران چنین به خاطر می آورد:" در عین کودکی به این امر واقف بودیم که راه زندگی قناعت است. به ما گفته بودند که هرکس بخواهد دارای عقل و هوش باشد باید به اندازه گوشش نان بخورد و من سعی می کردم در همین حد به نان ساده قناعت کنم."

    تحصیلات رسمی و حرفه ای: محمد مهدی ناصح دوران مدرسه را از سال 1324 دریکی از روستای بیرجند آغاز کرد. پس از آن دوران تحصیل در دبستان را در روستای بورنگ و بجد ادامه داد وسرانجام در دبستان شوکتیة بیرجند به پایان برد. دوران دبیرستان را در بیرجند بین سالهای 1331تا 1335 ادامه داد. در این سال بود که در آزمون دانشسرای مقدماتی بیرجند پذیرفته شد و دوسال بعد از مهرماه 1337 به خدمت درادارة فرهنگ( آموزش وپرورش) بیرجند درآمد و دوران معلمی را آغاز کرد. وی در سال 1344در دورةکارشناسی زبان وادبیات فارسی دانشگاه مشهد پذیرفته شد و این دوره را در سال 1349 به پایان برد و همان سال بلافاصله در دورة کارشناسی ارشد همان دانشگاه که به تازگی آغاز شده بود، به تحصیل پرداخت و دوسال بعد به عنوان اولین فارغ التحصیل دورة کارشناسی ارشد زبان وادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد این دوره را با رتبة ممتاز به پایان رسانید. در سال 1353 به پیشنهاد زنده یاد دکتر یوسفی به دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شد و به عنوان مربی کار آموزشی خود را در دانشگاه آغاز کرد. در سال 1355 که دورة دکتری دراین دانشگاه تأسیس شد به عنوان نخستین داو طلب برای تحصیل دراین دوره پذیرفته شد. 6 سال بعد که وی به سال 1361 از پایان نامة دکتری خود با رتبة ممتاز دراین دانشگاه دفاع کرد، در واقع او نخستین فارغ التحصیل این دوره از دانشگاه فردوسی مشهد نیز به شمار می آمد.

    خاطرات و وقایع تحصیل: محمد مهدی ناصح در دوران تحصیل به دروس بحث و کلام بیش از همه چیز اهمیت می داد. دکتر ناصح در این باره می گوید: "قلم و کاغذ در زمان ما کمتر بود و بیشتر نوشته هایم روی لوح انجام می گرفت،لوح چوبی که بعد آن را می شستیم و خشک می کردیم و بار دیگر از آن استفاده می کردیم."

    فعالیتهای ضمن تحصیل: محمد مهدی ناصح در حین تحصیل به جزء مطالعه کتاب و تهیه یادداشت و همچنین تهیه مقالات و رساله به کار دیگری اشتغال نداشتند.

    استادان و مربیان: مرحوم احمد احمدی (از استادان در بیرجند) ، مرحوم یوسفی ،دکتر فاضل ،دکتر مقینی ،دکتر شهابی و غیره (از دوره دانشکده) از اساتید محمد مهدی ناصح بودند.

    هم دوره ای ها و همکاران: دکتر محمد رضا راشد ،دکتر محمد تقی راشد ، مرتضی ناصح (برادرش) ،دکتر سلیمی ، دکتر رفیعی و آقای باقرپور و جمعی دیگر از همدوره ایهای دکتر محمد مهدی ماصح بودند.

    همسر و فرزندان: محمد مهدی ناصح متاهل و دارای همسر بنام سرکار خانم آیت اللهی ،دبیر بازنشسته آموزش و پرورش در رشته جغرافیا است. ایشان دارای یک فرزند پسر بنام علی ناصح و دو فرزند دختر بنام های الهه ناصح و دیگری هایده ناصح.خانم الهه ناصح دارای مدرک پزشکی بود که بر اثر یک بیماری ناشناخته ای درگذشت و دومی خانه دار است.

    مشاغل و سمتهای مورد تصدی: - 1353 تا 1361 مربی دانشگاه فردوسی مشهد - 1361 تا 1367 استاد یار دانشگاه فردوسی مشهد - 1367 تا 1374 دانشیار دانشگاه فردوسی مشهد - 1374 تا مهر 1382 استاد دانشگاه فردوسی مشهد

    فعالیتهای آموزشی: محمد مهدی ناصح در دوره های کاردانی ،کارشناسی ،کارشناسی ارشد و دکتری در دانشگاه فردوسی مشهد به امر تدریس می پرداختند. مراکزی که فرد از بانیان آن به شمار می آید : محمد مهدی ناصح بانی یک مدرسه و همچنین دوره تحصیلات تکمیلی چند دانشگاه بوده است.

    سایر فعالیتها و برنامه های روزمره: محمد مهدی ناصح در کنار تدریس به کارهای تحقیقاتی و پژوهشی و همچنین به راهنمایی رساله های دانشجویی می پردازد جوائز و نشانها : محمد مهدی ناصح یک جایزه مشترک با همکاری دیگر همکاران در باب تصحیح تفسیر ابوالفتوح رازی دریافت کرده است.

    چگونگی عرضه آثار: محمد مهدی ناصح بیشتر از 70 مقاله در نشریات علمی کشور بچاپ رسانیده است. او همچنین در 33 کنگره، کنفرانس ونشست علمی در داخل وخارج از کشور با ارائة مقاله شرکت داشته است.ایشان همچنین بیش از 100 رساله در دوره های کاردانی ،کارشناسی ،کارشناسی ارشد و دکتری را راهنمایی کرده است.

    آثار:
    1 راهنمای نگارش و ویرایش ویژگی اثر : انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول، سال 1363، با همکاری آقای دکتر محمدجعفر یاحقی. چاپ شانزدهم، بهنشر مشهد، سال 1379.

     2 روض‌الجنان و روح‌الجنان ویژگی اثر : مشهور به تفسیر ابوالفتحوح رازی، انتشارات بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، در 20 جلد، ؟ آقای دکتر یاحقی جلداول و دوم سال 1371، جلد سوم سال 1370، جلد چهارم و پنجم سال 1372، جلد ششم سال 1374، جلد هفتم سال 1375، جلد هشتم و جلد نهم سال 1366، جلد دهم سال 1368، جلد یازدهم و دوازدهم سال 1367، جلد سیزدهم سال 1368، جلد چهاردهم و پانزدهم سال 1369، جلد شانزدهم سال 1365، جلد هفدهم سال 1366، جلد هیجدهم، نوزدهم و بیستم یال 1375.

     3 شعر دلبر، دوبیتی‌های عامیانة بیرجندی دفتر اول ویژگی اثر : انتشارات محقق، مشهد، سال 1373.

    4 شعر دلدار ویژگی اثر : در دست چاپ

     5 شعر غم ویژگی اثر : انتشارات مرکز خراسان‌شناسی، مشهد سال 1379 شامل 292 صفحه

     6 شعر نگار، دوبیتی‌های عامیانة بیرجندی ویژگی اثر : دفتر دوم انتشارات محق، مشهد سال 1377.

    7 گزیدة «مرصادالعباد» ویژگی اثر : انتشارات جامی، تهران سال 1373 8 گنج شایگاهان ویژگی اثر : انتشارات شورای گسترش زبان وادبیات فارسی، تهران سال 1374.

    لیست شاعران بیرجندی

     

    لیست وبلاگ های شاعران بیرجندی

    در خواست از شعرا ی خراسان جنوبی

    در خواست از شعرا

     

    سلام دوستان و همراهان همیشگی

    امشب  سه شنبه 28/9/1391 افتخار ان را یافتم که در جمع تعدادی از شعرای خوب و محبوب  شهرمان در شب شعر صمیمانه ی ان ها حضور یابم.

    فرصتی بود تا مجددا عرض ادبی داشته باشم خدمت اساتید خوبم به ویژه جناب اقای دکتر مراد علی واعظی

      برایم مایه ی مباهات است که تعدادی از شاعران  خوبمان را   از نزدیک زیارت نمودم  وبسیار لذت بردم از شنیدن اشعار نغزشان

    در این نشست از  خوبان   حاضر در جلسه خواهش نمودم که از طریق ایمیل

    • fahim-bakhshi@hotmail.com 

     

    اشعارشان را برایم ارسال فرمایند تا در وبلاگ درج شود

    به امید سربلندی و موفقیت  تک تک شاعران این دیار