زهرا پردل

سرکار خانم زهرا پردل از شاعران جوان وتوانای خراسان جنوبی است که تجارب ارزشمندی را در عرصه ی شعر معاصر به دوستداران ادب عرضه کرده و به تازه هایی درزبان دست یافته است.او شاعر برگزیده ی چندین جشنواره ی ملی و منطقه ای است.

 شعری از اورا زمزمه میکنیم:

خدانگهدارت...

شكسته مي روم امشب خدا نگهدارت         

خدا كند كه نرنجد دل سپيدارت  

مرا كه پنجره يك آرزوي مبهم بود      

ولي تو پنجره باشد تمام ديوارت

مرا ببخش اگر بوي زخـــــــم چركينم 

و ضجّـه هاي كبودم نموده آزارت   

صداي گريه ي بيگاه من نمي شكند

دگرسكوت پر از انبساط افكارت

در اين دقايق آخر چه خوب مي شد باز 

دوباره زنده شوم با صداي گيتارت  

چه انتظار كشــــيدم كه تو بيايي باز

براي بدرقـــه ام با لباس گلدارت

 و دلخوشم بكني با دروغ مصلحتيت ...

به اينكه باز بيايم براي ديدارت !

ولي چه سود كه خوابت عجيب سنگين بود

صـداي خاطره هايم نكرد بيدارت

اگرچه روزه گرفتي غزل نمي نوشي

بماند این غزل من براي افطارت

شكسته مي روم و خاطرات سبزت را

به دوش می کشم امشب خدانگهدارت ...

 

غلامحسین یوسفی (شاعر)

غلامحسین یوسفی (۱۸ مرداد ۱۳۲۶) متخلص به ناقوس شاعر و غزل سرای ایرانی است.[۱] او در شهرستان خوسف یکی از شهرهای استان خراسان جنوبی تولد یافت. تحصیلات ابتدایی را در دبستان ابن حسام خوسْفْ گذراند و در دبیرستان خزیمه علم شهرستان بیرجند رشته ادبیات خواند و سپس از دانشگاه فردوسی مشهد در رشته زبان و ادبیات فارسی با مدرک لیسانس فارغ‌التحصیل شد و به مدت سی سال معلم ادبیات مدارس مختلف مشهد و بیرجند بود.وی همچنین سابقه تدریس در دانشگاه بیرجند،گویندگی رادیو مشهد،نویسندگی روزنامه خراسان ،داوری چندین جشنواره شعری و نیز برگزاری نشست‌های مختلف شعری را در کارنامه خویش دارد. او که تاکنون بیش از ۱۵۰۰۰ بیت شعر در قالب‌های مختلف سروده‌است هم‌اکنون در بیرجند ساکن است و به فعالیت‌های مختلف ادبی مشغول می‌باشد. در خرداد ماه سال ۱۳۹۵ طی مراسمی از جایگاه شعری او تجلیل شد. او همچنین شاعر برتر جشنواره شعر امام رضا سال 1364 و شاعر برتر جشنواره بین‌المللی شعر فجر ۱۳۸۵ است.[۲][۳][۴] مستند ناقوس بارها از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده‌است.[۵] به پاس پنجاه سال تلاش ناقوس شاعر بیرجندی در عرصه شعر و ادب فارسی مجتمع بزرگ فرهنگی هنری شهرستان خوسف به نام وی نام گذاری شده‌است.[۶]

مجموعه شعر

  1. سرمهٔ خیال ۱۳۵۵ چاپخانهٔ دانشگاه فردوسی مشهد
  2. شعر شهادت اسفند ۱۳۵۷ چاپخانهٔ دانشگاه فردوسی مشهد
  3. دیوان معرفت ۱۳۸۳ چاپ و نشر گلرو بیرجند
  4. چاپ منتخب اشعار با عنوان "آن سوی پرواز " توسط حوزه هنری استان-سال۸۹[۷]
  5. خدا، عشق، دل انتشارات فکر بکر تهران ۱۳۸۹
  6. در سایه سار نقره ای رچ اتشارات فکر و بکر1392
  7. سرخ و سپید ۱۳۹۴
  8. مجموعه شعر شبنم و شکوفه انتشارات فکر بکر تهران۱۳۹۴
  9. صحبت سجاده‌ها انتشارات فکر بکر تهران ۱۳۹۵
  10. سکوت سرد سنگ ها انتشارات فکر بکر 1397

ویکی پیدیا

سحر قاضی زاده

سرکار خانم سحر قاضی زاده

متولد 1366 کارشناس زیست شناسی و از شاعران جوان ، توانمند و خوش ذوق بیرجند

میهمانید به غزلی بسیار زیبا از ایشان



قرارم باخودم این بود از آهن بمانم

من از اول به حوا قول دادم زن بمانم

بجای صلح آخر جنگ اول راه افتاد

ومن شاید در این میدان اگر یک تن بمانم

برای دخترانی زنده در هر گور تاریخ

بجنگم تا ابد با مرگشان روشن بمانم

چرا مجبور هستم با سکوتم زنده باشم؟

و حالا هم اگر دنیا بخواهد من بمانم

بمانم مرد بودن را بفهمانم ولی نه

قرارم با خودم این بود باید زن بمانم

 

سحر قاضی زاده

محمد حسین بهدانی

 

شعری با گویش بیرجندی از جناب بهدانی عزیز

کاشْکِ مِشُو عروسی یو بی کَشّ و فَشّ و سأده بُو      

نِه هرکه بُـرْ اویَکّـه هَـیْ بـی خـودی پُـز مِدَأدِه بُو

کُفـرِ خـدا مِشُــو اگــر ارکِسـتِ اوشُـوْ بِـه نِیَـأ               

یـا کــه مِیُــونِ مَــرْدِکا خــور زنِ طُـوْ مِـدَأدِه بُو

چِه کارمِشُو که نِصف شُوْ، بوق نِزَنِمْ تیکآف نِدِم         

خُوبِه که یَـه شهـرِ هَمَـش، اَدَمْ ره فـاش مِدَأدِه بُو

اَلا جِــوُونِ کـه هَنُـوقأطـیِ مُـرغُ نِــه شِـدِی                    

خُبْ هوشِ خُورْ وَرخونِـه که یارِتوپاک وسَأدِه بُـو

لــذّتِ دنیـا ره اگــر نِمِـیْ کُنِـی وَرْ خـو حَـرُومْ               

یَـکِ  ِره بِسْتـو کـه رفیـقْ، تـورْ غُصّه کـم مِدَأدِه بُو

دختـرِ بستـو سردِ پِـشْ کـه خیتـلِ کُـوچـا نِبُــو             

چـه فَـأیْـدَه دأره یــارِ کــه دلْ اَرْ همـه مِـدَأدِه بُو

از کُجـه معلـوم کـه نشُــو شهــره شهـر عَأقِبـَتْ            

دختــرِ کــه دور از جنـاب قـرتی و پـر إفــأده بُو

لــذّتِ دنیـاکـه مِگَـنْ بعد از زه دُنــدُن اَدَمِ                   

اَدَمْ وراِیْ اِشکَـم خُـوهَـم یـه حـالِ بَـدْ  مِـدَأدِه بُو

یَـکِ ره بِسْتـو کـه بِِـرِیْ دعوتــی یُو و پخـت و پز       

  همیشــه پِـشْ اُجــاق خُـورْ دود و اَلـوْ  مِدَأدِه بُـو

غـذایِ آمـاده هَمَـشْ گـردن تـو  نَمِنْـدَأختــه بُـو             

  یــا کـه بجــا اِشْکَنــه تُـورْ اَوْپَکَنُــوْ مِــدَأدِه بُــو

عَأشِـقِ اونِ شُـوکـه تُــورْ اسیـر دنیــا نِکُنَـــه             

اگـر غمـی همیشـه تُــورْ کَشْکَــلِ طُـوْ مِدَأدِه بُـو

شعر خوانی فهیم بخشی

https://www.aparat.com/fahimbakhshi

فهیم بخشی

از ازل  مبناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

عشق را معناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

 شعر هستی با ردیفِ " عشق و انسان " شد غزل

 مطلع دنیاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

حرف حرفش ، رشته اقیانوس قایم بر حیات

عُروَة الوثقی است ، بسم الله الرحمن الرحیم

 هر خودی را ، از خود و از دیگران بی خود کند

 جام بی همتاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

دست افشانانِ حولِ  رازِ حوّل حالنا

رازتان افشاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

نای عبدالباسط از این راز نامیرا شده است

جام روح افزاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

آری آن "لمّا خَلَقتُ " چشم بر "الّا " سپرد

هست را  زیراست ، بسم الله الرحمن الرحیم

دلبر و دلداده و دل هر سه بنیانش یکی است

عشق استثناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

کوله لب تا لب خرابی ، سینه لبریز از امید

وعده گاه اینجاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

پیش می خواند مرا همسایه ی  رگ های من :

یک قدم تا ماست ، بسم الله الرحمن الرحیم

فهیم بخشی

اجرای شعر با صدای شاعر

غلام حسین چهکندی نژاد

غلام حسین چهکندی نژاد
- متولد : 1337 بیرجند 
- انتشار اولین مجموعه شعر با عنوان " سرود باران " تهران 1366
- انتشار مجموعه شعر " شیار شامگاه " تهران 1369
- انتشار مجموعه شعر " زمان را از تو می گیرند " تهران 1379
- انتشار مجموعه شعر " راه زیروج " مشهد 1387
- انتشار مجموعه شعر " بادام تلخ " تهران 1388
- همکاری ادبی با نشریات ادبی کشور
- ترجمه تعدادی از اشعار توسط سوزان باغستانی به زبان آلمانی و انتشار آن در سایت جهانی شعر"اریک لند " آلمان با صدای شاعر
- ترجمه و انتشار مجموعه شعر "بادام تلخ " با عنوان " همچون آرامش اکنون تو" به زبان کردی توسط بابک صحرانورد 
- ضمنأ سه مجموعه شعر در دست انتشار دارد

 

این باران بهار که می بارد

که می بارد

پاکی تو را دارد

زمزمه این باران

با من آشناست

موسیقی کلام تو را دارد

تو جریان مداوم رودی

تو روانی در آئینه خورشید

در ائینه سپیده دمان

این باران که می بارد

پاکی قلب تو را دارد

پاکی آن پرنده جاوید

که از خلال سایه های ملال

از رفتن باز نمی ماند

تو هیاءت تلاطم دریایی

با همه مختصات تلاطمش

تو صمیمیت باغی

تو باغبان بیدار جهانی هستی

که عطر گل ها را می پراکند

تو قلب شریف انسانیتی

دوست من

مهدی مکنی

رخساره چون ماهش آندم که نقاب انداخت

از غیرت لاهوتی بر دیده حجاب انداخت

 

چون دید ملائک را سودای رخ او نیست

بر چهره بزد خالی عالم به عذاب انداخت

 

تا آدم مسکین خورد آن دانه رسوائی

اورا ز خراباتش در کوی خراب انداخت

 

سرمست زحسن خویش رازی به میان آورد

کآتش به سویدای هر پیر وشباب انداخت

 

سهم دل عارف راجام می بیغش کرد

کار دل عاشق را با طره وتاب انداخت

 

رختی که ز پرهیزش با خون دل آوردم

دل برد به میخانه وان رخت به آب انداخت

 

یک چند ز ایامم صرف می ورندی شد

شکر است که مهدی را در کار ثواب انداخت

مهدی مکنی

نور محمد افتاده

جناب اقای نور محمد افتاده 

متولد 1320

باز نشسته وزارت علوم

از مردان نیکی که اشعاری نغز می سراید

میهمانید به شعری از ایشان

 

آلام تو را به جان خریدن چه خوش ا ست

زیبا رخ تو به عینه دیدن چه خوش است

گر لطف کند خدای حی سبحان

در محضر تو به سرودیدن چه خوش است

محمد محمدی

جناب اقای محمد محمدی

متولد 1350

معدن قلعه زری بیرجند

شغل معدنکاراقای محمدی عزیز که از خوبان این دیار است اشعار نغزی می سراید

من مسافر بودم اما از سفر جامانده ام

چون غزال گمشده در کنج صحرا مانده ام

کشتی عشق دلم از قصه ها پارو شکست

چون بط پر خسته اندر موج دریا مانده ام

بلبلم اما شده ویرانه اکنون جای من

روز و شب در حسرت دیدار گل ها مانده ام

غافله رفته و از او مانده بر جا رد پا ی

گوشه منزل تک و تنهای تنها مانده ام

می کشد دل انتظار کی میرسد از ره بهار

دل به این خوش کرده ام در فکر فردا مانده ام

یار بگذشت از کنارم من ندیدم روی او

بس به فکرش بوده ام در خواب و رویا مانده ام

محمد محمدی

معدن قلعه زری خوسف

پروین نخعی نژاد

خانم پروین نخعی نژاد شاعری جوان که یکی از امیدهای شعر خراسان است

چند پلکی میزنم

شعر از مژه هایم می چکد

 و

 روی گونه ها 

طرحی از جدایی تو آب می شود

@

ای که همای با تو بودن رها شده در این هوا

عکست را در آغوش می فشارم

@

پشت شب چشم می گذازی

و قلبم

تلپ

 تلپ

تلپ

در هوای تو قایم  می شود

@

یک 

دو

سه 

چهار

پنج بار

عقربه ها نبودنت را دور زده اند

شمع آخرین نفس هایش را دود می کند

@

ای گمشده در پیچ و خم جاده ها

سوغاتیم برایت یک شعر سپید است

@

عکست را در آغوش می فشارم

و شمع آخرین نفس هایش را دود می کند

مریم عابدین زاده

ماکه بودیم ؟

نزدیک ترین قربانی

به غوغای دهل ها

با گوش هایی

که پیش از پند گرفتن

کرشدند

دیگرچه بنویسم 

که سوگوار نشنیدن خویشیم

چنانکه برایمان کاربردی ندارد

دانستن این ضرب المثل

که آواز دهل شنیدن از دور خوش است

مریم عابدین زاده شهرستان طبس

علی جعفری

شعری طنز از

آقای علی جعفری عزیز:

دل میرود ز دستم صاحب دلالنخدارا

استاد! شاعرم من ،با شاعران مدارا

خونم به شیشه کردی با جزوه های مشکل

پتریگویید هومولوس! کونکا کنار کونکا

هی گیجمان نمودی ،از بس که چرخه گفتی

اکسید کرده شعرم، هر دوست و آشنارا

معده ورم نموده،سیستیک گشته فیبروز

یک سنگ به پای لنگم! یک سنگ درون صفرا

هوش از سرم پریده! جان بر لبم رسیده

هر شب درون خوابم، ترسیده ام ز فردا

با یک زبان ساده،یا امتحان ساده

فردا تفقدی کن درویش بینوارا

یا ایهاالدکاتر!!! در این شب مبارک

همراه من بگویید ،آمین این دعارا

استاد مهربانم!! گیو می پلییز! نمره

ارحم علی التلامیذ ،سهلأ لنا حسابا

مشروط میشوم من ،این ترم هم دوباره

ای شیخ پاک دامن معذور دار مارا

علی جعفری بیرجند

بتول شجاع

این بغض های کهنه چرا وا نمی شود ؟

هی قطره قطره قطره که دریا نمی شود...

در لابه لای عقربه ها خاک می خورم

امروزهای شب زده فردا نمی شود

بر دست های کوچک خود تکیه کن گلم

بر شانه های خسته ی بابا نمی شود

سارای قصه های مرا زجر می دهند

یک جعبه ی انار که دارا نمی شود !

گفتند عشق حادثه ی ناب عالم است

ای کاش باورم شود اما ...نمی شود

" اصلا کدام عشق در این قرن آهن است"؟

هر من که با تویی به خدا مــا نمی شود

من بی وجود تو شده ترکیب تازه ای

ترکیب های تازه که معنا نمی شود...

آری همیشه قسمت ابن السلام هاست

این زن٬

اگر برای تو  لیلا نمی شود.

بتول شجاع, شعر شاعران خراسان جنوبی, شاعری از شهرستان بشرویه

بتول شجاع

وقتی سر زبان دلم گیر می کنی

یک حس شاعرانه به من دست می دهد

اما هجوم سایه ی دیوارها، خبر

از کوچه ی رسیده به بن بست می دهد!

بتول شجاع

حسین احسانی بشرویه

عهــد کــردم که تــا نفــس دارم        

در ره غیــر حــق قـدم نزنم

چون که خواهم سخن کنم آغاز        

راست گویم  ویا که دم نزنم

گربخواهــم به صفحه بنویســم         

حــق نویســم و یــا قلم نزنم

               مرحوم حاج حسین احسانی بشرویه

حسین حمامی  بشرویه

برای فلسطین

باز این وحشی ترین وحشی قرن

        این پلید

              این نحس

                  این شوم

                         این خبیث اندر خبیث

                                 تلی از خاکستر و خون ساخته است

                                          ***

بازآتش می زند این اژدها

           خانمان کودکان خفته را

                          باز این صهیون از حیوان بتر

                                زوزه اش خواب یتیمان را ربود

                                               خانه شان را کرد دود

                                           ***

باز این کرکس صفت ها

     گرگ ها

           حامیان این گروه بی حیا

                 هر دم از حق،از بشر دم می زنند

                             تیشه را بر ریشه ی  انسان زنند

                                          ***

ای دو صد لعنت بر این بنیاد باد

ای دو صد لعنت بر این بنیاد باد

 اف بر این ام الفساد

اف بر این ام الفساد

 

حسین حمامی

بشرویه

مسلم یوسفی

 فندک عشق

دیریست که دلدار پیامک نفرستاد

ننوشت کلامی و یواشک نفرستاد

صدبار اسش دادم و هر بار تکیدم

یک بار شده یک اس کوچک نفرستاد

چیزی نفرستاد دلم خوش بنماید

یک هدیه به اندازه یک کک نفرستاد

مرحومه لیلی ز ره مهر برای ـ

مجنون مگر آن روز لواشک نفرستاد

شیرین همه ی عمر پشیمان که به نزد ـ

فرهاد چرا بسته پشمک نفرستاد

بسیار برایش دل من لک زده اما

قدری کرم ضد لک و مک نفرستاد

خاموش شد اندر دل من شعله ی عشقش

 خاموش که شد گفتم و فندک نفرستاد

دلدار که دنیای مرا کرد جهنم

دیگر به جهنم که پیامک نفرستاد

مسلم یوسفی شهرستان طبس

حسین قوامی (درو یش )

حسین قوامی (درو یش )
متولد 5/2/1360 فردوس

آثار و نوشته ها :

در انجماد ذهن
( رمان )

ایمان گیج
( داستان کوتاه )

هزار اشک ناچکیده
( مجموعه شعر . چاپ اول 1384 )

به رنگ دلتنگی 
( مجموعه شعر )

رنج هستی
( مجموعه شعر )

درجهانی دیگر
( مجموعه شعر )

میهمانید به ترانه ای از ایشون که توسط آقای احمد رضا شهدادی آهنگ سازی و خوانده شده 

عکس  کی   تو    قلبت  افتاد   که   زدی   زیر   رفاقت

کی نشسته چشم به راهت که میری این جوری راحت

نگو    که    فالای   حافظ    همشون   دروغ     میگفتن 

نگو    که   میخوای  بگیری  چشمای  آبی  تو   از   من

آخه   نقش  تو    تو  قلبم   مثل  نقاشی    رو   سنگه

برای    بی    تو   نشـستن   به   خدا    زندگی    تنگه

تو    مگه   قسم    نخوردی    به    یه  یار     آسـمونی

که  تموم  طول  عشق  و  با  من  هم  سـفر  میمونـی

کاشکی از چشات می خوندم  که  داری  دو تا  ستاره

وقتی  زیر  چشمک  تو    می نشـست  صد تا   شراره

تو   میری  و   من  با   گـریه   چشامو   رو  هم   میزام

زیر  لب   می گم   خدایا     کمکم    کن    کم    نیارم

این  دفعه  با   خط    قرمز     روی    کاغذای    خیسم

آخرین   حرف    دلم    رو    واسه ی    تو     مینویسم

هنوزم   برام    عزیزی   ،   با    تموم     این    بدی ها

هنوزم   دوست  دارم  من   ،  ساده    مثل  بچگی ها

حسین قوامی (درو یش )

مهدی ذبیحی حصار

مهدی ذبیحی حصار شاعری توانا و نیک سرشت که با برخوردش در هر جمع مهربانی را معنی می کند ،

فوق العاده متین و دوست داشتنی
 

 

باز خورشید در اندیشه صبحی دگر است

باز مانند همیشه است ؛ چه آسیمه سر است

آسمان سرخ ، زمین سرخ ، بدنها سرخند

این چه صبحیست ، چه روزیست ، کجایش سحر است

باد در گوش درختان بهاری می خواند :

زندگی فرصت سبزیست که دست تبر است

هیچ چیزی دگرم ضامن خوشبختی نیست

خوب بودن همه اش دست قضا و قدر است

ما که بر خویش ره روزن نوری بستیم

باز خورشید در اندیشه صبحی دگر است

مهدی ذبیحی حصار

سید رضا سیادتی (فانی)

ایا  شود بیایی وباورکنی مرا

در برکه ی ظهور شناور کنی مرا

ایا  شود بیایی و در یک طلوع سرخ

چون افتاب سوخته پر پر کنی مرا

ایا  شود بیایی و ساغر بیاکنی

با خوشه های نور برابر کنی مرا

کی می شود بیایی و با پرتو ظهور

در یک پگاه  سبز تناور کنی مرا

کی می  شود بیایی و دل را جلا دهی

ایینه های نور به ساغر کنی تو را

تا سر بر اسمان تو سایم علی الدوام

بالی دگر دهی و کبوتر کنی مرا

سید رضا سیادتی (فانی)

سیدمحسن موسوی «گویا»

معرفی شاعر از زبان خودش :

اینجانب سیدمحسن موسوی متخلص به «گویا». زادگاهم روستای سید مراد (اشکفتان) از توابع شهرستان نهبندان خراسان جنوبی است.
دلخوشم از این که اشکفتانیم 
شادم از آنجا که نهبندانیم
حک شده بر صفحه قلبم ولی 
افتخارم بس که یک ایرانیم

«گویا»

 

 

میهمانید به سروده ای از ایشان

 

ایستاده سربلند

        ایستاده باشکوه

               ایستاده در مسیر باد 

                          همچو کوه

 ایستاده استوار

             ایستاده او ستبر وبیقرار

                      روزهای بیشمار

دور میزند 

    چرخ میخورد

           به دور محور بزرگ خویش

و سنگ آس را چو دلبری گرفته در برش

ودست را نهاده بر سرش

ورقص!ورقص! ورقص!

             با نگار خود

ودیده یار را همیشه درکنار خود

                        وفکر میکند به روزگار خود

چه محکم وستبر ،

             این ستون صبر

               چه روزها که دیده است

                      چه حرف ها شنیده است

                        گرسنه ها که سیر کرده است

چه گندمی که نرم کرده است

           چه بزم ها که گرم کرده است

چها؟چها؟چها؟

            نفیر باد ...تبسم نسیم

               هزار قصه ی نگفته را

                         عبور سال وماه وهفته را

میان پره ها ی او

           هزار پند وعبرت است

دریغ!دریغ!دریغ!

          شگفتی است وحیرت است

وباز چرخ و چرخ و چرخ...

          وناله ی زریغ زریغ زریغ...

دارد از گذشته ها دریغ!

هنوز باشکوه واستوار

ایستاده درمسیر روزگار...

مصطفی علیزاده

ما پنجره ای به سمت عرفان هستیم

همشهری آیتی و فرزان هستیم

از مقبره ی زار نزاری پیداست

امروز چه از عشق گریزان  هستیم

 

شاعر بشوی بغض قناری هستی

معجون شکست و بد بیاری هستی

شاعر بشوی عاقبتت معلوم است

در شهر خودت مثل (نزاری ) هستی 

مصطفی علیزاده

تکتم فتحی

میهمانید به  شعری زیبا از سرکار خانم تکتم فتحی کارشناس ازشد زیست شناسی و از شاعران توانای شهرستان طبس

 

قطره قطره خون دستش می چکید

عشق تنها عکس مرگش می کشید

سوز سرما می وزید از خاطرش

سال ها طعم زمستان می چشید

چرخ  گردون برمراد او نگشت

درد می چرخید بر شب های نا سپید

روزهایش در پی خواهش گذشت

شامگاهان فکر فردایی پلید

یک شبش آغوش گرمی حس نکرد

زخم های دست سردش شد شدید

روز دنیا آمدن یک نیمکت

حکم یک خانه برایش شد پدید

چشم تا شد باز ، مادر نیست شد

سال ها را با پدر ، بابا ندید

در پی یک جو محبت رفت و لیک

هیچ عشقی را به دنبالش ندید

خسته از دنیا و نامردیش شد

تیغ تیزی روی شاه رگ کشید

حمیدرضانظری

حمیدرضانظری متولد25شهریور64 کارشناسی ارشد زبان وادبیات فارسی مسئول کانون بسیج هنرمندان طبس ومسئول کانون ادبی،رباعی وغزل سرا برگزیده ی چندین جشنواره شعر کشوری ازجمله شعررضوی،سوگواره ی عاشورایی،فجر،پیامبراعظم،شب شعرخورشید،همسفرباپاییز،طلاب ودانشجویان کشور و..

ان را چه ثمر بگو به جانان برسم
از این گذرم به وادی آن برسم
فرجام خوشیست زندگی را ای مرگ
بگذار که پیش از تو به پایان برسم

 

پایان چه غمیست!پیش ازآغازشدن

گنجینه ی ناگشوده ی راز شدن

پرونده ی باغ راخزان می بندد

ای غنچه چه سود بعداز این بازشدن

 

درجان کویر هم می نابی هست

سرمستی برکه ای ومردابی هست

عمریست که میدویم وباور داریم

پشت سر این سراب ها آبی هست

حمیدرضانظری

شهرستان طبس

فهیمه سادات قیصری شهرستان طبس

باد دروازه به دروازه خبر را می برد

جاده صد قافله اندوه سفر را می برد

 

در قفس بود، پرستوی پیام آورصبح

و نسیمی غم مرغان سحر را می برد

 

داغ آن کهنه سواری که به تن دست نداشت

هر طرف شیهه کشان اسب کهر را می برد

 

شیشه ی عطر تنی روی زمین می غلطید

دشت گلبوی شد و قافله سر را می برد

 

صدفی خالی و خاموش، به ساحل افتاد

موج با ولوله می رفت و گوهر را می برد

 

باد با گریه به گهواره ی خالی آویخت

جاری خون پسر، جان پدر را می برد

 

از دل آتش و خاکستر با قی ز حرم

ایل ، صد چلچله ی سوخته پر را می برد

 

دور از آن نقطه که خاتون به اسیری می رفت

موج خون اشرف اولاد بشر را می برد

 

کربلا ماند و خدا ماند و غروبی که غریب

راز هفتاد و دو خورشید دگر را می برد

 

کربلا ماند و فراتی که به جاری غمش

آخرین جلوه جاوید قمر را می برد

 

کربلا ماند و نسیم از گذر خاطره ها

قصه ی شاخه ی طوبی و تبر را می برد

فهیمه سادات قیصری شهرستان طبس 

هادی دانش مقدم

هادی دانش مقدم متولد 1339 فردوس. دارای کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی.سی سال است که به شغل شریف معلمی پرداخته و هم اکنون نیز به کسوت بازنشستگی نائل شده است. محقق ، شاعر ، هنرمند و استاد توانای ادبیات فارسی که سال ها مسؤلیت انجمن های ادبی شهرستان را بر عهده داشته و هنوز هم بسیاری از آنهایی که نام و نشانی دارند ، روزگاری دانش آموز کلاس درس او بوده اند . او را تمام آنهایی که در محافل ادبی و هنری شهرستان شرکت می کنند می شناسند که شاعری متعهد و هنرمندی تواناست. داور مسابقات و جشنواره های مختلف ادبی و فرهنگی و هنری و بیش از سه دهه از عمر خود را بطور فعال با مراکز فرهنگی و هنری شهرستان از جمله  اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی  همکاری داشته است . نام او به خاطر فعالیت مستمر در عرصه ی فرهنگ و هنر شهرستان  فردوس در فهرست فرهیختگان این دیار جای گرفته است.

 

 

خوشا دلی که بگردد به گرد یاری تو

حصار تن شکند تا شود حصاری تو

حباب قلب مرا قطره ی تو پروردست

شکست تا که شود قطره ای ز جاری تو

نگاه من ز سر صدق ز آستانه ی چشم

خزید بر گل رویت کشید خواری تو

چو تیر تا که در افتادم از کمان بردم

به قلب صید نفوذ نگاه کاری تو

ز سنگ دل به در آورد عقده های عقیق

چو نازهای مه ای ماه ، نازداری تو

غبار راه شوم تا مگر نسیم مرا

به رقص آرد و افتم به خاکساری تو

سری که جست  سر دار تو چه بر سر دار

نظاره کرد که شد محو سربداری تو

به پای عشق فرو کوبم این بنای خرد

سزای عقل نباشد سرایداری تو

به عینه چون ید بیضا شود دل " دانش "

صدف صفت چو بگیرد به بر دراری تو

میر تونی

شعر یه گویش شهرستان فردوس

 سال زلزلک زمی گروم گروم کی یو به رف        

نصف شهر ماش ههم کف چغلی کی یو به رف

 

از هوم هومن شو و گرم   گرمبن سحرش          

دل هفتی پردگن گوش   بدری    یو    به    رف 

 

او همه     ایوو  اغشکه  و بادگیرونه بلند          

تا خدا تک بزه     همش    هتنبی  یو  به     رف

 

اننک قلینه   ور کارداش و   پکی   ددست        

بنگ نخ هفتی یو شطش بکرچی یو   به     رف

 

بلبلک هوتی قفس دلنگ و بو از ایو قفسش    

قفسش   هقرچی و  روحش بپری یو    به   رف 

 

از همی    کسگو  و     دوریون      گلمگلی    

یکه  درواخ بنمن  همش  هشلی یو     به    رف

 

تنگن شیره و دکن   پر از   روغن زرد                  

شیرگو چپه شو و  روغنه هشری یو   به   رف

 

بز بیچره که خسبیده هو پای دیوار بو            

هنوزش دم مبری ریشش به جنبی یو به      رف  

 

خودم ازملر که وهم دوی که به جیوم              

که تروم ایونه سوفه مه هو تنبی یو    به     رف

 

 

شعر ازمیر تونی

 

گویش شهرستان فردوس

مردم شهر فردوس به گویش فردوسی(تونی) سخن می‌گویند. این گویش در میان گویشهای  پارسی  در خراسان، یکی از اصیل‌ترین گویش‌ها به شمار می‌رود که آهنگ باشکوه زبان پارسی باستان را همچنان به همراه دارد. با این که این گویش از نظر واژگان موجود در آن زیرمجموعه‌ای از زبان پارسی است، به دلیل تفاوت ساختاری که در صرف افعال و جمله‌بندی با زبان رسمی کشور داشته، نسبت به سایر لهجه‌های خراسان تا حدود زیادی از آلوده‌شدن به واژگان بیگانه مصون مانده‌است. آهنگ و وزن ادای کلمات در این گویش، به گونه‌ایست که درک آن برای شنوندهٔ ناآشنا بسیار دشوار می‌نماید . این گویش در تمامی سطح شهرستان فردوس بخش‌هایی از شهرستان‌های مجاور رواج دارد . در زیر برخی از واژگان و افعال این گویش آورده شده است.

 

اوگردو=ملاقه بزرگ مسی

اروق=باد گلو

اروک=لثه

اوستavost= حامله ،بار دار

اوکavek=مورچه کوچک

ارازaraz= ترسیدن

انایی= ناپسند

الادر=عمدی ، به عمد

اند= هدف

اسکوچه=سکسکه

اوروزو = آن روزها

اشپوش=شپش

ازملر=حالا

اوگین=نور گیر در خانه های قدیمی

انگار کردن= تعطیل کردن

استنه در = پاشنه در

اورو=ابرو

اویکاوایکا=این و آن

آفری=آفرین

اورتینه=دختر

استاره=ستاره

استیزه=جنگ،لجبازی

ایجا=اینجا

اخکوک=زرد آلوی نرسیده

اننک = آنهایی که

اشکم= شکم

اسفی دشت=نوعی گیاه

اوسانهosanah= افسانه

اشتر = شتر

افتوaftoo=افتاب

او=آب

بارو=باران

برارborar=برادر

بزه= بزن

ادامه نوشته

معصومه سادات جلیلی حسینی

سرکار خانم معصومه سادات جلیلی حسینی

از فرهنگیان و شاعران گرامی شهرستان فردوس و نیز

مدیرکل پیشین دفتر امور بانوان و خانواده استانداری خراسان جنوبی


بزودی آثاری از ایشان تقدیم خواهد شد

حسین حدیدى‏ پور

حسین حدیدى‏ پور

    در سال 1295 شمسى در بیرجند متولد شده و پس از پایان تحصیلات ابتدائى و متوسطه در سال 1318 به سمت دبیر دبیرستان شوکتى بیرجند منصوب و مشغول تدریس ادبیات و علوم اجتماعى گردید. نامبرده علاوه بر دبیرستان مذکور در سایر دبیرستانهاى بیرجند نیز تدریس نموده است: در سال 1356 از نظر شغلى باز نشسته شده لیکن به کار مطالعه و سرودن اشعار وانجام امور کشاورزى اشتغال کامل دارد. نمونه ه‏اى از اشعار ایشان به شرح زیر است :

  حدیدى از غم ایام از چه مى‏نالى

 گذشت عمر من خسته در جهان باطل

به قیل وقال ، هدر گشت عمر بى‏حاصل

 جهان چو برق  گذر کرد و روز شب گردید

شبى که حاصل آن نیست جز سیاهى دل

 ز دلبرى چو تو نیکو، اگر نکردم یاد

گمان مکن که ندارم ارادتى کامل

 به هشت و چار قسم مى‏خورم بدون ریا

که لحظه اى ز نگاهت نمى‏شوم غافل

 محبتى که خدا خواست کم نمى‏گردد

اگر چه بین من و تو عدو شود حایل

 اگر ز موج حوادث رهم عجب نبود

چراکه لطف تو باشد مرا همى شامل

 منى که بنده فضلم همیشه مى‏نالم

زدست مردم نااهل و ناکس و جاهل

 حدیدى از غم ایام از چه مى‏نالى

ترا طلاى وجودست عارى از غش وغل